۱۳۳۲

یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۴۰۲ 13:45

خب.باید بگم غلللللط‌ بکنم اگه دفعه دیگه به کسی پول‌قرض بدم‌ :/

خودم افتادم به گدایی :/

قرار بود یه هفته ای پس بده اونم‌ همشو یجا...الان یک ماه ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گذشته‌ و خورد خورد داده بهم و خب انقدر ریز ریز ریخته که من اصن نفهمیدم کی خرج شد :( هنوزم تسویه نشده تازه.آه.ولی خب‌ میدونم که اونم نداره واسه همین اینجوری شد.

ولی ناموسا بیا عهد ببند‌ دیگه قرض‌ ندی.اقا فقط یکککبار سعی کن دلت برا کسی نسوزه :/ خوبه الان ؟ روت نمیشه از بابات پول بخوای.لازم داری.حالا هی برو به این و اون رو بزن :/

۹۰۰ مجبور شدم قرض بگیرم و باید سریع به فکر برگشتش باشم.

چه فکری پیش خودتون میکنید که آگهی شغلی میذارید بدون ساعت کاری و حقوق و توضیحات لازم؟ گوزا... واقعا فک میکنید کسی بهتون زنگ میزنه ؟! :/

نوشته شده توسط: mim

1331

یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۴۰۲ 12:12

در وضعیت تخماتیکی به سر‌ میبرم.

اصن‌ نمیدونم چرا همش پول کم میارم.پاتو از خونه میذاری بیرون کم کم کم ۶۰ تومن خرجت میشه :( و این تازه فقط هزینه ی اسنپه... اونم‌‌ واسه منی که همیشه تا حد امکان سعی میکنم از مترو و اتوبوس استفاده کنم.آه‌ گه تو این زندگی.

ظهر نوبت لیزر دارم و پول ندارم.به زینب گفتم بهم قرض بده هنوز نداده :( به عرفان ‌‌‌‌‌‌‌گفتم پولمو بده هنوز نداده‌ :( نمیدونم چه کنم.

مامان بابا احتمالا تا یکی دو روز دیگه میان پیشم 😍 خوشحالم :)‌‌

امیدوارم پشیمونم نکنن البته :))))

اسی.... کاش حالش زودتر خوب بشه.کاری نمیتونم براش بکنم اما واقعا غمگینم واسش.

وقتی یه درخواستی ، پیشنهادی چیزی دارید و هررررر بار مطرح میکنید طرف مخالفت می‌کنه یا یجوری میپیچونه ،‌چطور روتون میشه باااااز هم ارائه ش‌ بدید؟ :/

ببین اسی رو دوس دارما.ولی دایم در حال فرار‌ ازش و پیچوندنشم :/ این‌ حجم از چرت و پرت سر هم آوردن و پیچوندن واااااقعا انرژی میگیره.این‌حالتو پیش اسی دارم و مینا و آخخخخخخ.

یه کار متناسب با رشته م بهم پیشنهاد شد.ولی ساعت کاریش با کلاس زبانم تداخل داره.محلشم خیلیییی دوره.شهرک صنعتیه.ولییییی این دقیقا همون چیزیه که آرزوشو داشتم و همیشه میخواستم ‌‌‌‌. نمیدونم چیکار کنم ذهنم درگیره.گفت نمونه کارا تو بفرست و من پول ندارم فیلترشکنمو تمدید کنم :(((

کیرم تو این زندگی

چرا تا میرید تو رابطه یا عقد و نامزدی میکنید کلا عوض میشید؟متنفرم از این آدمایی که تمام هویتشون میشه ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌پارتنرشون.تمام وقتشونو با اونا میگذرونن و انگار بدون اون آدم حتی یه روز هم نمیتونن شب کنن.هیچ فک کردید اگه رابطه‌تون خراب شه چه بلایی سرتون میاد؟ اصن مگه همه چیز همین رابطه ست؟دوست نمیخواید؟ به ارتباط فامیلی احتیاج ندارید؟سفر‌ مجردی نمیخواید؟لعنتیا خودتونو تنهای تنها میکنید.مگه اون می‌تونه بشه همه کست..پس این مثلا ۲۰ و چند سالی که تلاش کردی ارتباط ساختی دوست پیدا کردی چی میشه؟همش میره به باد؟ تموم؟

چرا دور و بریای من همه شون انقد بی‌جنبه ن؟من همیشه انگار این‌ شکلی ام که لعنتیا بیاید وقت‌گذرونی های دوستانه مونو لازم داشته باشیم..دوستیامونو فراموش نکنید.بزرگترین سیلی رو‌ میدونی کی خوردم؟و از کی؟ وقتی تمااااام پناه و فکر و خیالم شده بود فاطی و یهو تو یک هفته فقط یک هفته که اسماعیل به زندگیمون اضافه شد کلا منو گذاشت کنار! حالا خیلی عوض شده ولی من هنوز با یادآوری ش گریه م میگیره.خیلی ترسناکه یهو تو ۱۷ سالگیت طرد شی.میگم طرد‌ وااااااااااقعا طرد‌ها...و فشار خانواده هم روت باشه...آه....چند روز پیش دو تا دختره اومدن مزون واسه پرو لباس.خواهر بودن و بعد از باشگاه اومدن.انقد‌ کیف کردم.. از ‌‌‌‌‌‌‌شوخی هاشون با هم ،خنده هاشون قربون صدقه رفتناشون..و حسودیم شد...میفمی چه احمقانه ست؟ که واسه یه خرید ساده ی‌ خواهرونه حسودیت بشه...هعی.

حالام ازهار....هر بار میگم‌ بیخیالش.شاید حتی اینجوری اذیت بشه.. ولش کن ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌و‌تموم کن این‌ یک طرفگی رو بذار‌ خودش هر وقت تونست یه تایمی رو اختصاص بده.. ولی دلم نمیاد.دوستیمون.رفاقتمون.به کجا کشیده شده این حال.که‌ دو هفته ست شیرازه و حتی یک روزش هم نمیتونه واسه دوستیمون وقت بذاره .ولی باز دلم نمیاد.مخصوصا که میدونم خودشم از این محدود به دوست پسر بودنش راضی نیست.داره سعی می‌کنه اصلاح کنه این‌ شرایطو ولی خب فقط سعی! من که تغییری ندیدم و نمیبینم....

عماد هم که از وقتی با مهلا رفت تو رابطه ، دوستیشو با همه مون تموم کرد :) بعد چی شد؟ بعد ۳ سال‌ کات کردن :) حالا رفته به بقیه دوستامون گفته من اشتباه‌ زیاد داشتم تو رابطه م مثلا همین قطع ارتباط با دوستام.ولی آیا فایده داره؟ بعد از ۳ سال آیا ما میتونیم اون دوستی عمیقو برگردونیم؟

آه

نوشته شده توسط: mim

۱۳۳۰

سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۴۰۲ 12:6

تصمیم گرفتم برم تراپی

اما پولم نرسید...هرجور حساب میکردم نمیتونستم...مث همیشه موکولش کردم به بعد......

چند ساله که تو دفتر برنامه ریزیام می‌نویسم برو تراپی اما هر بار به تعویق ‌‌‌میفته.......

تو همین سال‌ جدید دو تا سفر برام ‌‌‌جور شد...اولیش که همون روزای اول عید بود (قبل از شروع فاز افسردگیم ) که رفتیم ایج باغ زهره اینا‌ و فک‌ کنم از همه ی سفرای قبلیمون به ایج، بیشتر خوش گذشت.

دومیش هم تقریبا همین یک ماه پیش که باز رفتم نورآباد و این یکی هم فک کنم بهترین تجربه ی‌ سفرم به نورآباد بود و خیلی خیلی خوش گذشت.

خب شاید سوال پیش بیاد که‌ دختره ی‌ دیوونه چرا جای سفر ، نرفتی به فکر درمان روانشناختی خودت باشی

اولیش که سفر خانوادگی بود و من هزینه ای پرداخت نکردم.

دومیش هم که خونه ی‌ دوستم بودم و فقط هزینه ی رفت و آمدم شد که مبلغ ناچیزی بود.

و سومیش...من‌ میتونم از خانواده م خیلی‌ راحت‌ پول بگیرم اما نمیخوام....خودم حس سربار بودن دارم ...و مخصوصا که دارم میبینم با این اوضاع گر‌ونی ، به همه داره فشار میاد ، مامان بابای منم همینطور.بگذریم

برگشتم و دیدم دیگه ادامه‌ دادن این کلاس زبان برام مقدور نیست.حالم داره از این سبک تدریس و سرفصل های آموزشی به هم میخوره . تعریف نکردم ‌‌‌‌‌کلا از شروع کلاس زبانمون چی شد دیگه هم نمیخوام برا‌ خودم مرورش کنم.فقط اگه شیرازید ، به هیچ عنوان سمت آموزشگاه ‌‌‌‌‌‌‌شیاد مهراس نرید.به‌هیچ وجه.یه‌ مشت‌ آدم دریده ی بی ادب بی شخصیت نشستن اونجا که فقط فقط فقط و فقط پول خودشونو میشناسن و رضایت و یادگیری زبان آموز براشون پشیزی اهمیت نداره....۳ هفته باهاشون دعوا داشتیم..چقد‌ کابوس دیدم چقد استرس کشیدیم چقد‌ حرف شنیدیم تا بالاخره با نفری ۱ میلیون ضرر‌ قراردادو فسخ کردیم.4 میلیون هم که الکی بابت ۳ ماه کلاس رفتنمون دادیم که به هیچ دردی هم نخورد...کلا انگار نفری ۵ میلیون پول ، ۳ ماه وقت و کللللی اعصاب خوردی و استرس متحمل شدیم.ولی درس عبرتی شد برام...که وقتی نظر خودم و دل خودم با کسی یا جایی نیست ، به حرف هییییییییچکس اعتماد نکنم حتی اگه از نزدیک ترین آدمای زندگیم باشه...از اول مخالف بودم هی‌ سکوت کردم گفتم نه منفی نباش صبر کن فلان ‌‌کن تهشم شد این

رفتیم استاد جیگر قبلیمونو با بدبختی پیدا کردیم و دوباره کلاسو با اون شروع کردیم. ۲ هفته ست که داریم میریم و خدا رو شکرررررررررررر....هر بار با ذوق میرم کلاس... هر ‌‌‌‌‌‌‌جلسه درس میخونم جزوه پاکنویس میکنم کلمه پیدا میکنم و و و 🤗😍🌈

دارم‌ میرم سر کار....تصمیم گرفتم پول‌ کلاس زبانمو حداقل یه بخشیشو خودم ‌‌‌‌‌بدم...شدم فروشنده ی مزون لباس عروس... بد نیست...موقته....اولش بابا مخالف بود باز... گفت پول کلاستو میدم نمیخواد بری ولی من اصرار کردم تا نهایتا اوکی داد.

به این‌ وضعیت راضی نیستم.خشم دارم درونم.به آدمایی ‌‌‌‌‌که خیلی

پول دارن.و نیمه ی دیگه ی مردم که هیچیییی ندارن.کارتون خوابا،بچه های کوچیکی که میان شیشه ی‌ ماشنیا رو تمیز میکنن،با ترازو کنار خیابون نشستن...هر روز صبح که میام سمت مترو، یه پسر بچه ی‌ شاید ۱۲ ساله رو میبینم که با ترازو تو‌ پیاده رو نشسته...نفرتش به آدمایی که با دست های پر از خرید‌از کنارش رد میشنو که میبینم میلرزم....من چند ساله که اینجوری ام.بچگیم به این مسایل ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نگذشت...این بچه چطور میخواد ادامه بده؟

و خدایی دیدید جمعیت ابرپولدار ها چقدر زیاد شده؟؟؟؟!!!!! چی شدید بهو :/ از کجاتون اینقد پول درآورید عوضیا :/ ما مگه همه مون با هم فقیر نشدیم ؟:/ هر کیو میبینی آیفون داره ماشین خوب داره سفر خارجه میره خیلی‌ لارج واسه استایلش خرج میکنه دماغشو عمل می‌کنه:/ من الان موجودی کارتم ۳۱ هزار تومنه کثافطااااااا :)))))))

امروز خیلی داره سخت میگذره :/ چرا روز تعطیل باید‌ بیام آخه..سگ امروز میاد لباس عروس بخره؟‌ :(

میخوام روتین غذاییمو اصلاح کنم.خیلی اشغال خور شدم...دیشب پاشدم کته گوجه درست‌ کردم و آخخخخخ😍😍😍 محشر شده بود طعم و بو و رنگش.

و راستی. دو ماه بود که تازه پیج دیوارکوبامو راه انداخته بودم و بعدش بوووووم..همه چی فیلتر شد و ماسید.ولش‌ کرده بودم کاااامل..تا همین اوایل اردیبهشت ، بردمشون شیرازه :) گذاشتن تو بخش هنری...پیجمم میخوام باز راه اندازی کنم بعد این همه وقت.

خدایا...کمکم کن...کمکم کن بتونم از راهی که درسته و دوس دارم به درآمد برسم قبل از اینکه دیر بشه..کمکم کن بتونم مهاجرت کنم..لا رضایت‌ کامل بابام :(

اون بار که باز باهاش حرف زدم خیلی گریه کرد :( نمی‌خوام به زور راضیش‌ کنم

دوس دارم از طریق زبان آلمانی و هنرم زندگیمو بچرخونم.خودم به تنهایی...مستقل بشم....۲۳ سالمه و پر از استرسم... نمیخوام فقط مصرف کننده باشم.. کمکم کن.

کنکور ارشدو دادم.دوس دارم اصفهان قبول شم.برم اونجا مهارت یاد بگیرم.هنرمو ارتقا بدم.و سال دیگه آلمان باشم

کمکم میکنی مگه نه؟

نوشته شده توسط: mim

1329

سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۴۰۲ 11:18

انقدددددر‌ نبودم ‌‌‌‌و ننوشتم که دیگه اصن نمیدونم از کجا و چجوری شروع کنم به حرف زدن !

توی این جریان اعنراضا ، یه مرده ی سرپا بودم ...اشکام بند نمیومد.حس نفرتی که داشتم تموم نشدنی بود..افسردگیم به اوج رسیده بود...قلبم داشت کنده میشد...که تصمیم گرفتم یه مدت از همه چی جدا باشم....چند ماه اصن اینترنت نخریدم...هیچ خبری رو پیگیری‌ نکردم ولی خوب نشدم!

دردام همونقدر رو دلم سنگینی میکرد..افسردگیم خوب نشد..ناامیدیم کم نشد....

نسبت به خودم به آینده م به خانواده م‌ به مردمم به کشورم...

هیچی سر جاش نبود و من روز به روز حالم داشت بدتر میشد...

تا ۱۵ اسفند...تو سیل‌ مسمومیت های دانشجویی...دیگه نتونستم... تو ماشین تو بغل سینا‌ نزدیک یک ساعت گریه کردم.نتونستم دیگه صبر کنم تا برم تو خونه و بازم‌ تنهایی اشک بریزم...همونجا بود که سنجاقمون باز شد :) بعد از یک سال و نیم ، بالاخره وسط گریه بهم گفت :) و بهش گفتم :) این یه راز بود بین ما...یه قرار....که هیچوقت حسمونو به زبون نیاریم..هر کدوم هم دلایل خودمونو داشتیم...ولی اون روز که صورت جفتمون خیس اشک بود یهو صدام زد و گفت!!!‌‌ و من حس کردم همه جا سکوت شد...دنیا وایساد... حتی قلبمم به نظرم نمیزد...هیچوقت فک نمیکردم اگه قراره یه روز به زبون بیاریمش ،اون لحظه ای باشه که جفتمون داریم به خاطر اوضاع تخمی مملکتمون تو بغل هم گوله گوله اشک میریزیم !!!

حرف زدیم حرف زدیم حرف زدیم و باز اونجا مصمم تر واسه مهاجرت تصمیم گرفتیم..که باز هم جدی با خانواده ها حرف بزنیم ‌‌و بریم

گوشیم خراب شد...چند ماه گوشی هم دیگه نداشتم تا بالاخره ‌‌‌‌‌‌‌‌‌همین اواخر یه گوشی ‌‌‌‌‌‌جدید خریدم.

عید..عید...عید :////

میتونم به جرأت بگم بدترین عیدی بود که تو‌ زندگیم تجربه ش کردم...به دوره ی شدید افسردگی باز اومد سراغم و بی راه هم ‌‌‌نبود...حق دارم...تجربه ی‌ زیستن تو‌ اون خونه و شرایط پر تنش برام خیلی سنگین تموم شد

حالم بد بود و هر روز هم بدتر میشد.چراغ‌ اتاقو هم روشن نمیکردم.تو تاریکی فقط خواب بودم.بیداریام هم که مدام داشتم گریه میکردم.وزن‌ اضافه ‌‌‌‌‌‌‌کردم...خودمو دوس نداشتم

برگشتم شیراز.... تنهایی بهم این‌ فرصتو داد که باز خودمو برانداز کنم...با خودم حرف بزنم... تنهایی برای من بزرگترین فضیلتی بوده که داشتم.همیشه نجات دهنده ‌‌‌‌‌‌‌بوده برام...فرصت‌ تنها زندگی کردن برام موهبت بزرگی بوده و هست

نوشته شده توسط: mim