دوشنبه سیزدهم بهمن ۱۴۰۴
3:27
برگشتیم و مامان اکثراً خونه ی خاله بود و بابا هر روز فتنه میریخت و تماما به دعوا و اهانت میگذشت که اره این با شوهر خاله رابطه داره و هزار تا حرف و بحث و نتیجه گیری های چرند و بی پایه ی دیگه....نتیجه ی آزمایش هم اومد و شیمی درمانیش و درد و گرفتاری های جدید شروع شد
بابا چپ و راست میگفت میخوام برم زن بگیرم و دستشو بگیرم بیارمش خونه و شما رو از خونه بیرون کنم و این حرفا...و من روز به روز بیشتر ازش بدم میومد و هی میومد سر صحبت رو با من باز کنه ولی من طفره میرفتم..میخواست ما به گوش مامان برسونیم که خب ما هم چیزی نمیگفتیم...از اونجایی هم که میدونستم بابا دنبال دردسره ، میترسیدم حتی باهاش همکلام بشم...( دوس ندارم با جزئیات بیشتری بنویسم که چرا و چطور )
خلاصه هر شب با استرس میگذشت و کلی خواب بد میدیدم و هی با ف درگیر بودیم و صحبت میکردیم...تا اون روز نفرت انگیز رسید و یه دعوای وحشتناک اتفاق افتاد و بابا مامانو از خونه بیرون کرد...کل زندگیمون کنفیکون شد...مامان رفت خونه ف اینا و بابا هم درخواست طلاق داده بود و دوتاشون مدام در حال فتنه ریزی و آزار ما و خودشون بودن....مامان همش گربه میکرد و جیغ میکشید و هرررر چی تو دلش بود و میگفت که بابا این کارو کرده اینجوری گفته فاان سال فلان کارو کرده فاان بلا رو سر من آورده و دلمونو خون کرده بود...بابا هم از این ور هی میگفت برید به مامانتون بگید اینجور اون جور و اوضاع خیلی آتیشی بود...از این ور مامان زنگ میزد منو دعوا میکرد که تو غلط میکنی نشستی اونجا داری غذا درست میکنی و میبریش دکتر و فلان ، باید ولش کنی تا بمیره ! باید بیای با من بریم شیراز زندگی کنیم و هزار تا حرف دیگه...ف هم گرفتار شده بود و خلاصه هر روزمون درگیر کشمکش های این دو تا شده بود...بابا هم این ور اصلا معلوم نبود چیکار میکنه..یهو از عصر میرفت بیرون و ۴ صبح میومد و هر چی زنگ میزدیم جواب نمیداد و کلی بهمون استرس میداد...یا یهو میگفت میخوام فردا برم خونه خاله ت آبروریزی کنم و شماره خاله ت هم از فلانی گرفتم و میرم اذیتش میکنم و روش اسید میریزم و هزار تا استرس دیگه..مدام با ف در تماس بودیم که بابا برنگشته شاید بیاد خونه شما ، مراقب باش اگه اومد دعواشون نشه یا نینی تو محیط استرسزا نباشه و اینا ...بارها فکر و ترس خودکشی بابا اومد تو سرم و قلبمو به درد آورد و همش تو سرمون چه کنم چه نکنم داشتیم بس که میرفت و میومد میگفت میخوام خودمو خلاص کنم و خسته شدم و کلی چیز دیگه و تا دیر میکرد و جواب نمیداد دلم هزار راه میرفت...تا به مامان گفتیم نمیتونی بری شیراز تنها زندگی کنی و خودتو از همه ی فامیلات دور کنی و اینا و پیشنهاد دادیم خونه ی دایی رو ازش اجاره کنه و تو همین کشمکشا بودیم و داشت سر تا پای بابا رو لعن و نفرین میکرد که ازش بدم میاد و دیگه نمیخوامش و این حرفا ، که فرداش هر چی صبر کردم بابا نیومد هر چی هم زنگ میزدم جواب نمیداد..زنگ زدم مامان و دیدم صدای بابا میاد...گفت با هم تو ماشینیم داریم حرف میزنیم !!! و صدای تپش قلبم تو سرم اکو میشد..تا با هم برگشتن خونه !!! خیلی عادی !!!!! و از مامان متنفر شدم....از اینکه دوباره تن داد به این ظلم و کثافت..و اومد خونه و هررررر چی عقده داشت رو من بالا آورد !!!!!! آی تو همش با من بدرفتاری میکنی ، من از خونه رفتم اصلا از من دلجویی نکردی ، داری منو تهدید میکنی میگی دیگه دعوا نکنید ، اصلا اینکه میگی دعوا نکنید همش برا خودته میخوای اعصاب خودت راحت باشه ، شما به من گفتید دیگه به خونه برنگرد و و و !!!!!!!!! شبش هم دوباره به یه بهانه ی دیگه به من و ف رید و از اون شب تا همین یک ساعت پیش ، روزگار ما دو تا رو سیاه کرده :) همه ی بار رو برگردوند رو ما ... دقیقاً مثل همیشه... همونطور که دقیقاً داشتم به ف میگفتم..که تهش همه چی علیه ما میشه مثل همیشه...پس اصلا بهش نگو برگرد یا برنگرد..کلا هیچی بهش نگو هر چی گفت حتی تاییدش هم نکن و متاسفانه گوش نداد...نشست پای درد و دل و گریه ها و جیغ های وحشتناکش و هی حق داد بهش و باهاش همدردی کرد...حالا چپ و راست مامان داره بهش طعنه میزنه و دعواش میکنه و دروغ میگه به بابا که اینا اینجوری گفتن و فلان کردن و میخواستن ما طلاق بگیریم و کلی حرف دیگه!!! هر روز مامان یه دعوای جدید با من راه میندازه و چند روزه که باهاش حرف نمیزنم..حتی نا ندارم مخالفت کنم یا چیزی بگم...و از اینکه حرف نمیزنم و بیشتر تو اتاقمم داره میسوزه...هی داد و هوار راه میندازه و گریه میکنه و هزار تا حرف نامربوط میزنه ولی این دفعه دیگه نه...نه که نخوام... واقعا دیگه نمیتونم...و تصمیممو گرفتم..میخوام برم...
تنها ناراحتیم اینه که دلم برای ف و نینی خیلی خیلی تنگ میشه...هر روز کلی با هم بازی میکنیم ، با ف حرف میزنیم و برام خیلی سخته ازشون جدا بشم.... مخصوصاً که فکر میکنم دارم ف رو تو این میدون نبرد و صحنه ی نابرابر تنها میذارم...چند بار به خودکشی فکر کردم ولی بازم فکر ف و نینی سینا منصرفم کرد...خیلی جریانا هست که اصلا نوشتنشون جالب نیست...و نمیخوام بیشتر از این بنویسم..فقط در حدی که شاید یکم این آشفتگی توی ذهنم رو بتونم سامون بدم...یا جوری که بعداً بتونم بخونم و بفهمم چیا بهمون گذشت .. جزئیاتشو میبرم تو اون دفترچه ی لعنتی تا شاید بک روز به تراپیستم بگم....
والدین آزارگر واقعاً عذاب الهی ان...و همیشه فکر میکنم دیگه بدتر از این نمیشه و باز هم اپدیت میشن !!
رسیدیم به اینجایی که واقعا دوتامون ازشون متنفریم...البته نه فقط به خاطر اتفاقای چند هفته ی گذشته...هر چی بیشتر فکر میکنیم و برمیگردیم گذشته مونو نگاه میکنیم بیشتر میفهمیم که گیر دو تا بچه ی ۵ ساله افتادیم نه آدمای ۶۰ ساله..که همیشه ما باید مراقبشون باشیم و هر حا رسیدن فقط آبروی ما رو بردن و از ما بد گفتن و چقدر بهمون آسیب زدن و درگیر مسائلی شدیم که ذره ای به ما ارتباطی نداشت..چقدر سرکوبمون کردن ، احساساتمونو بی ارزش کردن ، مدام تو نقش قربانی فرو رفتن و همیشه بی کس و تنها و بی پناه بودیم ، از این به بعدش هم همینه...دلمون نمیخواد با کسی اشناشون کنیم بس که بی ادب و نادون ان و همه جا فقط باعث خجالتمون شدن و میشن... دلم ازشون خیلی پره..خیلی زیاد
این وسط یه پیشنهاد کار هم داشتم...قرار شد ادمین پیج پسرخاله اینا بشم و خب واقعا دوس داشتم باهاشون همکاری کنم ، کلی برنامه ریختیم و چند بار رفتم پیششون و حرف زدیم که اوضاع به هم ریخت و اینستا فیلتر شد و کلا ماجرا عوض شد...الانم دیگه انقدر دل مرده و خسته م که فقط میخوام دور شم..میخوام بهش بگم نمیتونم و یکی دیگه رو پیدا کنه...ولی براش خیلی ذوق داشتم :( کلی ایده داشتم ، حتی میخواستم حضوری برم چند روز در هفته و این بهم حس و شوق زندگی و مفید بودن رو میداد...بودن تو اون فروشگاه و معاشرت با آدم های مولتی میلیاردر رو دوست داشتم و به نظرم شغلی میومد که ارزش وقت گذاشتن رو داشته باشه...حقوقش هم البته خیلی خوب بود...ولی خب... فعلا فقط میخوام به سلامت روان از دست رفته م فکر کنم و ترمیمش کنم...از شیراز رفتن هم میترسیدم..که نکنه دوباره تا تنها میشم افسردگی بهم حمله کنه و حالم بازم بد بشه...ولی مگه اینجا حالم خوبه ؟ بذار اگه قراره حالم بد باشه خودم مسببش باشم نه رفتارهای زننده ی مامان
باشگاه رو خیلی دوست دارم... واقعاً باهاش حالم خوبه و دارم رژیممو هم رعایت میکنم و هیکلم خیلی خیلی عالی شده...همه تو باشگاه ازم میپرسن چیکار میکنم ! و اینکه بالاخره یه کلاسی انقدر منو به خودش علاقه مند کرده برام جالبه...و دوباره دل کندن ازش و رفتن به شیراز و پیدا کردن یه باشگاه دیگه در حالیکه ماشین هم ندارم و اناخابام محدوده واقعا ناراحتم میکنه...تو این مدت انقدر ضعیف شدم که دل کندن از این چیزای ساده برام شبیه یه فاجعه ست و مغزمو فلج میکنه...ولی هی با خودم میگم من درخت نیستم که ریشه دوونه باشم و محیطمو نتونم عوض کنم...باید برم...نمیخوام تو این باتلاقی که برام ساختن غرق شم...هر چقد شد تلاش کردم ولی بیشتر شبیه دست و پا زدن بیهوده ای بود که منو پایین تر کشید...الان دیگه وقتشه که برگردم و خودم رو ترمیم کنم...
دیروز پشت تلفن همین که سینا گفت سلام عزیزم خسته نباشی بعضم ترکید و از ته دل گریه کردم...انقدر هقهق کردم که بنده خدا ترسیده بود ! نفسم بند اومده بود و لبام کبود شد....این حوالی از استرس زیاد ، دو بار گلو درد و ورم لوزه رو تجربه کردم و شیا از درد بیدار میشدم و گریه میکردم و هی از این دکتر به اون دکتر در گردش بودم که از گریه ی زیاد ، چشمام شد کاسه ی خون و درد زیادی داشت که رفتم دکتر گفت مویرگات آسیب دیده و پاره شده و عفونت کرده :/ !
هر چی شد دیگه باید بالآخره یک روز یک جا تموم بشه...نمیخوام بیشتر از این به بدبیاری هام فکر کنم
فقط دلم بدجور پیش ف مونده... نمیخوام تنهاش بذارم :(
دوس دارم فرار کنم... از اینکه مامان باز بگه از خونه ی من برو بیرون و خرجتو من میدم و فلان نفرت دارم...ای کاش یه پولی داشتم و میرفتم جایی که دیگه هیچوقت دستشون بهم نرسه...کاش میشد مستقل باشم...کاش من و ف و خانواده ش و سینا میرفتیم یه شهر دیگه ، یه جای دور زندگی میکردیم
گفتم تو شیراز رفتن قبلی نه قبلیش ، پسرم برام بارونی خرید ؟ و من براش شلوار جین گرفتم ؟
دلیل محکم این روزام واسه روز رو به شب رسوندن ، خنده های از ته دل نینی قشنگمه :) مخصوصاً وقتی دندونای قشنگ و بامزه ش معلوم میشه و شیطنت از خنده هاش میباره....معتاد شدم به محبت کردن بهش...به قربون صدقه رفتن براش ! و سینای عزیزم..و ف با محبتم...