2257

یکشنبه بیست و ششم بهمن ۱۴۰۴ 3:47

امروز دوباره باشگاهو شروع کردم :) و کلی انرژی مثبت دریافت کردم :)

یه دختره هست که همیشه پیش من وایمیسه و خیلی لبخند کاریزماتیک و جذابی داره...علیرغم اینکه من به کسی کاری ندارم و همیشه خودم تکی مشغول انجام دادن حرکاتمم ، چند بار اومده پیشم و حسابی ازم تعریف کرده و کلی انرژی داده بهم :) الان واقعا ازش خوشم میاد و دوس دارم باهاش دوست شم 🥰

امروزم با هم ورزش کردیم و کلی همو نانازی کردیم 😁

مورد بعدی اینکه بارفیکس جلوبازو رو تونستم ۳۰ ثانیه نگه دارم !!!! که حسابی به لرزه افتاده بودم ولی خب رکوردم از همه بیشتر بود 😐🤣

موقع خداحافظی هم وقتی داشتم کلید رو تحویل میدادم ، مربیمون وایساده بود و ازم پرسید ورزش دیگه ای هم انجام میدی ؟ ورزشکار حرفه ای هستی ؟ 🥲😍🥲😍🥲 و وقتی گفتم نه کلی تعجب کرد 😁 ازم تعریف کرد و گفت خیلی قدرت بدنیت خوبه 🤭

.

.

امروز به زور یه جا پارک پیدا کردم و داشتم بین دو تا ماشین ، به سختی دوبل می‌گرفتم که یه پسره سر رسید و دست فرمون داد بهم...اره اره بیا ، حالا فرمونت رو بشکون ، برو جلو و فلان...نفسم بند اومد تا جا شدم 😐🤣 و خلاصه پارک کردم و ماشینو خاموش کردم ، که یهو دیدم سوار ماشین جلویی شد ،گازشو گرفت و رفت 😐😐😐😐😐😐🤣🤣🤣🤣🤣🤣 آریو کیدینگ می ؟؟؟؟؟

.

.

هوا خیلی سریع گرم نشده ؟؟؟ :/// تصور تابستون و گرما هم دوست ندارم :/

.

.

چقدر دلم یه سفر جنوب دیگه میخواد... بدون محدودیت مالی و زمانی و با لذت تماااام

نوشته شده توسط: mim

2256

شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۴۰۴ 2:22

ساعتا و روزها با سرعت زیاد میگذرن ، انگار سگ دنبالشون کرده !

بدون اینکه من کار مفیدی بکنم...بدون اینکه کاری برای خودم انجام بدم... همیشه تصورم از خودم و زندگیم و آینده م یچیز دیگه بود.و داشتم تقریبا طبق تعریفام هم زندگی میکردم...الان ولی تو ۲۶ سالگی حس آدمای ۷۰ ساله رو دارم...این یک سال گذشته منو له کرد ، به معنی واقعی کلمه...چقدر کینه و نفرت تو وجودم جمع شده...خیلی ساکت شدم...تو یه سکوت خودخواسته و از سر ناچاری فرو رفتم...تو خونه و در طول روز شاید ۱۰ کلمه حرف بزنم فقط و مامان بازم راضی نیست :)))

احساس میکنم کل سلول های بدنم دارن تلاش میکنن و برام غصه میخورن ! شورا تشکیل میدن و حسابی با هم مشورت میکنن که حالمو خوب کنن ، واسه همینه که تنم همس خسته ست...

.

.

نی‌نی امروز خورده زمین و صورتش خورده به گوشه ی قرنیز ! زیر چشمش حسابی کبود شده و ورم کرده 🥺🥺🥺 و امروز که اومد خونه انقدرررر لجبازی و بدعنقی کرد و جیغ زد و گریه کرد که همه مون کلافه شده بودیم 😮‍💨 رفتیم بردیمش پارک و حسابی تلاش کردیم سرگرمش کنیم ولی اصلا دل نمی‌داد :))) خلاصه حسابی اعصابمونو برفکی کرد قربونش برم

.

.

دلم میخواست ولنتاین رو پیش سینام باشم...نور زندگیمه تو همه ی این روزای تاریک...ولی نیستم و حالا دارم گریه میکنم... شکرت که یک سال دیگه هم داشتمش و عشقشو بی دریغ بهم داد و حسش کردم 💚✨

نوشته شده توسط: mim

2255

جمعه بیست و چهارم بهمن ۱۴۰۴ 0:10

خب ، امروز اون بیرون پرحاشیه رو هم رفتیم !

با بی حوصلگی تمام بلند شدم ، دوش گرفتم و غذا درست کردم..قرار بود ۲ بریم ولی پنج دقیقه به ۲ مامان تازه تصمیم گرفت بره حمام :/ بابا هم که تازه ساعت ۲ و ربع اومد خونه 😑 همه ی آدم هایی که قرار گذاشته بودیم با هم ، هی زنگ میزدن و میگفتن نمیایم ! نهایتاً ما موندیم و دو تا دخترخاله ! به مامان گفتم اوضاع اینجوریه و میخوای نریم ؟ گفت نه بریم 🥲 نهایتاً با تأخیر زیاد و ساعت ۳ و نیم زدیم بیرون بالآخره... قرار بود من ۵ برگردم که برای فرار از اوضاع ،به باشگاه پناه ببرم...و مامان داد و هوار راه انداخت که خب باشگاه نرو 😐 و من نمیدونم چرا باید تاوان بی برنامگی و وقت نشناسی و تأخیر اونا رو بدم ؟ 😑

خلاصه رفتیم و کم کم بقیه هم اضافه شدن و زیاد شدیم.. بسیاری از اونایی که گفتن نمیایم ، اومدن ! 😁 هوا گرم و رو به بهاری در حال حرکته...همه حا سبز شده و بوی خوش سبزه و علف و گل میاد...یکمی تنقلات خوردیم و گشت زدیم و خوش گذشت...البته کن مامان تو جمع یکم بیخودی بی اعصاب بازی در آورد ! که فاقد اهمیت

شب هم رفتم دنبال سارا و یکمی گشتیم و ساندویچ خوردیم که خب به نظر من خوشمزه نبود 🤔

یجا زدیم بغل و داشتیم همینجوری حرف میزدیم که بهو دیدم یه ماشینی آروم آروم داره میاد سمت ما که سریع استارت زدم حرکت کنیم بریم که دیدم ماشین پلیسه 😐 وایساد سلام کرد و یه سری سوال پرسید و بعد اومد تو ماشینو چراغ انداخت و گشت 😐 و هرچی هی می‌گفتیم مشکلی هست ؟ می‌گفت نه 😐 بعد وایساد یکمی تلاش کرد لاس بزنه و نهایتاً خداحافظی کرد و رفت 😐😐😐😐 الله اکبر 😐

‌.

.

چیشد که یهو اوضاع خونه به اینجا رسید ؟ شبیه فیلما شدیم !

واقعا قبل رسیدن به خونه ، همیشه یه (آه خونه😮‍💨 ) باهامه.....

مامان چرا اینطوری شده؟ برا چی باهامون اینطوری میکنه ؟؟؟

روزانه چند بار سرمون داد و بیداد میکنه...چی بگم...دیگه حوصله ی گفتن و نوشتن و پرداختن به جزییات رو ندارم...

.

.

خیلی دلم میخواست جنوب زندگی میکردم و سر کار می‌رفتم....جتوب پر از شگفتیه... دریا سراسر برکته...با خودش فرهنگ میاره...کلی شغل جدید ایجاد میکنه که خیلی جذابیت داره...پر از دیدنیه...پر از شکوه و اصالته..‌‌‌هرررر بار با سینا کلی درموردش حرف میزنیم....امیدوارم فرصتش برام پیش بیاد..که بتونم مدتی رو جنوب کار و زندگی کنم‌...

.

.

از وقتی میرم باشگاه ، اشتهام به طرز شگفت انگیزی زیاد شده ! و واقعا به غذا میل دارم ! گادددد..اذیتم نکن دیگه ! همش دلم غذا میخواد..و فتیش غذای سالم و پروتئینی دارم !!!

.

.

واقعا دلم میخواد کارمون جور بشه...مهاجرت کنیم :( خدایا ... به والله خواسته ی سخت و پیچیده ای نیست...ولی نمیدونم چرا هی نمیشه....انقدر این یک سال آخر ناامید بودم و زندگیم چالشی و معلق و درگیر مشکلات دم‌دستی بوده ، که متوقف شدم..فریز شدم ! منتظر معجزه م !

مهمتر از هر چیزی الان زبانه...که ولش دادم به امون خدا... آفرین به من

.

.

کیرا نایتلی خیلی شبیه #ازِ...از نگاه کردن بهش سیر نمیشم :) و واقعا لذت میبرم...حسی در من ایجاد میکنه انگار هنوز با #از دوستم و دارم باهاش معاشرت میکنم...هنوز رو تختش دراز کشیدم و به دیوار سبز اتاقش که به نظرم خیلی بدرنگه نگاه میکنم و باهاش درمورد هزار تا موضوع مختلف حرف میزنم...از کراش ها و آب نمک های جدیدش میگه و با هم میخندیم :) حرفای دارک و فلسفی میزنیم و به سقف خیره میشیم ... مامانش میاد برامون میوه میاره و یکم باهام خوش و بش میکنه و میخندم...#از دوست داشتنی و دور من‌...باور دارم که هرگز نمیتونم و نمیخوام بهت نزدیک بشم...ولی اینکه سالهای زیادی رو نزدیک بودیم ، نمیدونم ، ولی انگار برام خیلی ارزشمنده

هنوز وقتی حالم خیلی بده ، بدون اینکه به تو فکر کرده باشم خوابتو میبینم و کل روز پریشونم.... باور کردم که غم مرحله ی آخر منی ! همون غول گنده ای که رها شدن از چنگش خیلی سخت و نشدنیه...امیدوارم من برای تو ، این نباشم..ازم عبور کرده باشی بدون اینکه زیاد اذیت شده باشی...پارسال بهمن دیدمت...یک سال گذشت و بازم نتونستیم همو ببینیم ! گفتی که برات انقدر سخت نبوده...با میمت از این سختی عبور کردی و تلخی زیادشو فراموش کردی...امیدوارم حالت خیلی خوب باشه

نوشته شده توسط: mim

2254

پنجشنبه بیست و سوم بهمن ۱۴۰۴ 12:22

A good nurse 8

Black book 6.5 (داستان و ساختش خوب بود..ولی به نظرم بازیگرا ماست بودن و احساسات رو اونجور که باید منتقل نمیکردن ، پس نمره ی کمتری دادم )

Whistleblower 8

(این سه تا براساس رویدادهای واقعی بودن ، ولی تهش شخصیت های واقعی رو نشون ندادنننننن 😑😑😑...من اصن این ژانر بر اساس. اتفاق های واقعی رو به این دلیل میبینم که تهش ببینم قهرمانا چه شکلی بودن و چی شدن :///// حرص خوردم 😐 )

A very long engagement 8

The curious case of benjamin button 8.5

Seeking a friend for the end of the world 6

Housemaid 7

Panic room 8

Zootopia 7.5

Zootopia2 7

Goodfellas 7 (صوتیش رو با روایتگری علی بندری گوش داده بودم که خیلی خیلی کاملتر و جذاب تر بود..حتی میتونم نمره فیلمشو ۶.۵ بدم در مقایسه با پادکستش !)

فیلم هایی که این مدت دیدم...و فقط اینکه آدما چقدر میتونن پلید ، خودخواه ، آشغال و لاشی باشن !!!!!

و همچنان لعنت به جنگ

نوشته شده توسط: mim

2253

پنجشنبه بیست و سوم بهمن ۱۴۰۴ 4:26

بعضی وقتا فکر میکنم شاید بهترین انتخاب برای من دوباره دانشگاه رفتنه...ادبیات آلمانی...چقدر برام میتونست جذاب باشه...فکر میکنم نجات دهنده ست برام...اگه امسال مهاجرت نکنم ، قطعاً به دانشگاه مجدد فکر میکنم

چه سالهایی رو از دست دادم....فاک

نوشته شده توسط: mim

2252

چهارشنبه بیست و دوم بهمن ۱۴۰۴ 20:47

چه روز به درد نخوری بود امروز !

ظهر پاستا آلفردو درست کردم و مامان بیخود و بی جهت یه دعوا و جروبحث با من راه انداخت !

قرار بود عصر با سارا بریم بیرون و خیلی دلم میخواست کنسلش کنم ولی گفتم بعد کلی وقت برگشته و زشته ، برم ببینمش حتما...گفت ۷..بعد گفت مریم قراره بیاد باهاش برم بیرون ، تو ۸ بیا..الان تقریبا ۹ عه و خبری ازش نشد !!! بهش پیام دادم و گفت اره داییم اینا اومدن خونه مون نمیتونم بیام 😐😐😐😐

مهسا هم زنگ زد و گفت فردا ظهر بریم بیرون..دلم نمیخواست ولی نمیدونم چرا نمیتونم نه بگم... گفتم باشه 😑 ولی اصلا دلم نمیخواد برم...اینم از این :)

نوشته شده توسط: mim

2251

چهارشنبه بیست و دوم بهمن ۱۴۰۴ 12:59

واقعا دلم میخواد هر چی از دهنم در میاد به این تراپیستم بگم

انقدر الان عصبانی ام که شاید حتی دیگه باهاش ادامه ندم

زنیکه ی بی نظم

اول هفته پیام دادم بهش که این هفته بهم یه تایمی بده ، ترجیحا سه یا چهارشنبه...گفت چهارشنبه ساعت ۱ خوبه ؟ گفتم آره اوکیه ، گفت باشه پس چهارشنبه میبینمت

الان از خونه زدم بیرون ، اومدم یک ساعت نشستم تو ماشین ، حرفامو نوشتم و آماده شدم ، بهش پیام دادم که واسم لینک بفرسته ، نوشته امروز که تعطیله عزیزم ، چهارشنبه ی هفته ی بعد جلسه داریم 😐😐😐😐😐😐

الاغ

ازت بدم میاد واقعا و حتما جلسه ی بعد اینو بهش میگم که تو یه لاشی هستی 😑

ریدم به تایم دادنات...اگه انقد ضعیفی خب یه منشی بگیر ...‌‌ انگار مردم بیکارن که تو هی جلسه هاشونو کنسل کنی یا اینجوری با بی دقتی تایم بدی....عنتر

نوشته شده توسط: mim

2250

سه شنبه بیست و یکم بهمن ۱۴۰۴ 15:32

حالا انقد به عکسام نگاه میکنم که زشت بشن 😐🤣

.

.

ساعت خوابم دوباره افتضاح شده.‌‌..6 صبح میخوابم تا 1 ظهر ...و تا به عادت و روتین زندگیم تبدیل نشده باید ترمزش رو بکشم...

نوشته شده توسط: mim

2249

سه شنبه بیست و یکم بهمن ۱۴۰۴ 2:50

خب :)

بالاخره بدترین سال زندگیم هم تموم شد :)

و شروع سال جدید زندگیم رو جشن گرفتم ، به امید اتفاقای خوب جمعی و شخصی 💚✨

امسال دومین تولدم بود که بارون بارید :) همه جا آب وایساده بود و بوی خوش نم میومد که بهم حس تازگی میداد :) حسابی بارون زد و قلبمو اکلیلی کرد 🌧️ اولین بار سال ۹۸ بود که تولدمو بارونی سپری کردم :) با عماد و اکسش و روح بیرون بودیم.‌از صبح رفتیم باباکوهی و بعد دوچرخه سواری کردیم و آخر شب هم رفتیم خلیج و تولد گرفتن برام ‌‌..#از هم بود...امسال ولی هیچکدومشون تولدمو تبریک هم نگفتن :)))) دوستی ها اینجوریه..فراموش میشی لا به لای زندگی.. آدما میان و میرن‌‌.‌.‌.خدا کنه تو این رفت و آمد ها اثر خوبی از خودشون بذارن و با لبخند ازشون یاد کنیم 🌱

شنبه حمام رفتم ، یه بحثی با بابا داشتم و بارونی قشنگمو پوشیدم و حسابی شیتان پیتان کردم که با ف بریم خرید تولدمو انجام بدیم اما از اون موقع که نی‌نی ناخن زده تو چشمش ، درد داره و چشمش مدام زخم میشه و حالش بده..۶ ماه گذشته و هنوز درگیره باهاش..اون روز هم باز چشمش ورم کرده بود و حسابی درد داشت که گفت نوبت دکتر گرفتم و بریم اونجا...خلاصه تا دیر وقت مطب بودیم و فقط تونستم برم کیکم که سفارش داده بودم رو تحویل بگیرم و بقیه کارام موند واسه فردا...اومدیم خونه و پیتزا درست کردیم که خوشمزه شد اما مامان تا تونست ایراد گرفت ازش و غر زد و هی گفت پیتزای فلانی خیلی خوشمزه تره و اینا 😐🙄 نی‌نی رو هم از شیر گرفتن بالاخره و بچه حسابی بداخلاق و غرغرو بود :)) انقد سر و صدا کرد و جیغ زد و وسیله پرت کرد که قشنگ تولدم رو با زیبایی تمام به اتمام رسوند :)))))

ف هم بهم کادو داد...یه ست زمستونه که قشنگ بود 🤎

مامان و بابا و خاله و فاطی‌ط هم بهم پول دادن :) و پیام فاطی واقعا اشکیم کرد 🥺💖✨

تا صبح هم نشستم کیکم رو تزیین کردم و بی نهایت زیبا شد 💙

صبح به سختی بیدار شدم و باز هم ابری و بارونی بود 😍 رفتم بادکنک و لوازمی که میخواستم رو خریدم ، برگشتم خونه موهامو فر کردم و با ف رفتیم باغ خاله اینا و عکس گرفتم که خیلی خوشکل شدن 😍 بعدم رفتم آتلیه که چند تا عکس حرفه ای با نورپردازی هم داشته باشم :)

اومدیم خونه کیک و چایی خوردیم و آرایشمو شستم و با ف و نی‌نی رفتیم خونه شون چون مهمون داشت..دوستش با پسرش که همسن نی‌نی ما بود اومدن خونه شون و خوش گذشت :) هیراد اولین بچه ایبود که غیر از نی‌نی ازش خوشم اومد ! واقعا اولین بار بود که از یه بچه‌ خوشم میومد و اونم خیلی باهام حال کرد و میومد بغلم و جدا نمیشد :)

دیگه همینا...امروز هم البته با دعوای مسخره ی مامان و بابا تموم شد..

چهارشنبه هم نوبت تراپی دارم..بعد خیلی وقت ... میخوام واقعا مرتب برم

این مدت زیاد خرید کردم و کلی بسته ی پستی اومده برام..دیگه اما کافیه...اسنپ پی لعنتی :))))

مکمل های باشگاهی هم گرفتم و واقعا ورزش و اداهاش داره منو سر پا نگه میداره... چند تا نیمتنه جدید هم گرفتم :)

فردا باز نوبت شیمی درمانی باباست و قراره خیلی درد بکشه..هعی

با مامان همچنان خیلی چالش دارم اما دیگه رد دادم

فردا میخوام پاستا آلفردو درست کنم

این مدت که به خاطر بابا زیاد به شهر کناری رفت و آمد داریم و رانندگی بین جاده ای داریم ، به اندازه ی کل زندگیم گربه و سگ تصادف کرده و کف جاده ای دیدم.....و هر بار قلبم مچاله میشه و منقبض میشم..طفلی ها..زبون بسته های مظلوم... لاشه های پرس شده روی آسفالت ‌.......

دو تا سفارش هم دارم که باید انجام بدم ولی هی به تعویق انداختم..یه کوچولو انجامش دادم..باید زودتر دست به کار بشم و بفرستمشون که بتونم چند روزی رو برم پیش قندم 💚✨

دیگه همینا

نوشته شده توسط: mim

2248

شنبه هجدهم بهمن ۱۴۰۴ 7:51

Hey !

Today i'm the birthday girl :) 😌✌️

نوشته شده توسط: mim

2247

پنجشنبه شانزدهم بهمن ۱۴۰۴ 22:6

در حال حاضر تصمیم گرفتم همه چیز رو بفرستم زیر فرش ، که فقط بتونم ادامه بدم

دیشب داشتیم درمورد جنگ و مسائل بین الملل حرف میزدیم که یهو گفتم نگا ، من که میرم میشینم تو کمدم ، آذوقه و شکلات و بیسکوییت هم چندتایی قایم کردم ، یه باک بنزین هم بزنم دیگه تمومه ، کارم شده...شما بمونید و تحلیل هاتون ! واقعا دلم نمیخواد دیگه یک کلمه درموردش بشنوم یا بخونم ....

امروز هم رفتم ناخن کاشتم که پاستیلی و بسیار زیبا شده :)

باشگاه هم نرفتم و این روزا یکی از بزرگترین دلخوشی هام شده اینکه بیام خونه و هیچکس خونه نباشه ! تو سکوت رو تختم دراز بکشم و با گوشیم ور برم ، خوراکی بخورم ، چراغا رو خاموش کنم و همه چیز خیلی آروم و بی دغدغه و بدون سر و صدا باشه

اعترافش برام خیلی سخته ولی خب من از شیراز موندن باز هم منصرف شدم !

تصمیم گرفتم همینجا بمونم و به درس خوندن و باشگاه و گردوندن پیج پسرخاله بگذرونم...فقط باید از خونه دور باشم... حداقل ۱۲ ساعت ! شیراز رفتن الان به صلاح نیست... متأسفانه

یه سفارش دیگه گرفتم که هی دارم اهمال کاری میکنم و سمتش نمیرم...یه ریزه شروعش کردم ولی دیگه فردا از ظهر باید روش کار کنم

امروز با سارا و فاطی ‌‌‌‌ط و فاطی ج تلفنی حرف زدم :) به علی هم باید زنگ بزنم

.

.

تایم مفیدم با ف وقتاییه که میرم سالن و ناخونامو خوشکل میکنه ! و این ناراحتم میکنه چون واقعا کمه :(

.

.

چند تا چیز سفارش دادم که همه شون واسه یک هفته پیشه و تازه امروز کد رهگیری اومده برام و امروز تحویل پست دادن :/ عنا

نوشته شده توسط: mim

2246

دوشنبه سیزدهم بهمن ۱۴۰۴ 15:34

تولد سینام بود...براش هدیه گرفتم اما دلم نمی‌خواست براش پست کنم..دوس داشتم حضوری با هم جشن بگیریم و خسته شدم از این همه مناسبت که با دوری گذشت...اون اما هدیه ی منو فرستاد و روز تولدش رسید برام :))) گفت ترسیدم مثل پارسال بشه که خیلی دیر به دستت رسید...و اولین هدیه ی‌ تولدم رو از قندم گرفتم...حوله تنپوش :) عصر هم من براش از اسنپ فود کوکی و موکتل گرفتم با یه یادداشت و رفت سر کلاسش :)

.

.

خوشحال نیستم و فکر میکنم حال هیچکس خوب نیست...زندگی تو فضای‌ ظلم و زور و گرونی و بوی خونی که تو هوا پخشه و اخبار بد و زندگی های تلف شده خیلی سخته و برای هیچکس خوشایند نیست...انگار گرد مرگ پاشیده باشن..همه تو افسردگی و بی حالی ان

خونه هم که تکلیفش برای من مشخصه :)

دیشب داشتم به ف میگفتم..که فمیلی ایشوز چیزی نیست که بتونی روزی ازش رها بشی...تا آخر عمر باهاش درگیری..هر چیزی که بشه غصه ش‌ همیشه باهات میمونه...از بچگی هیچوقت کوتاهی ها یادت نمیره...زنده باشن ، بمیرن ، دور باشن ، جدا از هم باشن ، باهات خوب باشن ، کاری به کارت نداشته باشن ، هرررر چی که باشه غمش‌ تا آخر عمر وبال گردنته ! متاسفانه...صلاحیت فرزند داشتن نداشتید...لیاقتش رو هم... حالا ما باید بریم بدوییم و این همه حس بد رو از خودمون بشوریم و با رفتاری زشت تکرارشونده تون رو دیل کنیم تا دوباره بدتر از قبل بهمون حمله کنید و همه ی تلاش هامونو پوچ کنید..عالی

نوشته شده توسط: mim

2245

دوشنبه سیزدهم بهمن ۱۴۰۴ 4:31

فیلم هایی که این مدت دیدم و نمره ای که بهشون میدم ، تا جایی که یادم مونده اینا بودن ، و البته بلبل جان خیلی هزارپدره :/ تا اوضاع نت به هم ریخت و دسترسی ها محدود شد ، از آب گل آلود ماهی گرفت و دانلود فیلم ها رو برداشت و خرید اشتراک رو اجباری کرد... با توجه به شرایط کنونی فقط کاربران ویژه امکان دانلود را دارند بااحترام...بااحترام بخوره تو سرت...

Annie hall 7
Killers of the flower moon 6 (پادکستشو با صدا و روایتگری علی بندری گوش داده بودم که خیلی جذاب تر و کامل تر از فیلمش بود )
My blue summer 4
Regretting you 4
Sorry baby 4.5
Piano teacher 7.5 .. 8
Idea of you 4
Begin again 5
One Day 5.5
Greatest hits 7.5
Wonder 7.5
Ordinary love 7
Collette 7
F1 7
Im thinking of ending everything 7
Just the two of us 6.5
Deep sea 8.5
Piano 7
🧟✨Corpse bride 12
Three colors 6
The legend of 1900 8.5
One flew over the cuckoo's nest 8.5
Amour 8.5
The Appartment 7
Before we go 8.5
Boston strangler 7.5
Close 8
Elemental 7
Perfect strangers 2016 8.5
Carol 5.5
Cast away 7.5

نوشته شده توسط: mim

2244

دوشنبه سیزدهم بهمن ۱۴۰۴ 3:27

برگشتیم و مامان اکثراً خونه ی خاله بود و بابا هر روز فتنه می‌ریخت و تماما به دعوا و اهانت میگذشت که اره این با شوهر خاله رابطه داره و هزار تا حرف و بحث و نتیجه گیری های چرند و بی پایه ی دیگه....نتیجه ی آزمایش هم اومد و شیمی درمانیش و درد و گرفتاری های جدید شروع شد

بابا چپ و راست می‌گفت میخوام برم زن بگیرم و دستشو بگیرم بیارمش خونه و شما رو از خونه بیرون کنم و این حرفا...و من روز به روز بیشتر ازش بدم میومد و هی میومد سر صحبت رو با من باز کنه ولی من طفره میرفتم..میخواست ما به گوش مامان برسونیم که خب ما هم چیزی نمی‌گفتیم...از اونجایی هم که میدونستم بابا دنبال دردسره ، میترسیدم حتی باهاش همکلام بشم...( دوس ندارم با جزئیات بیشتری بنویسم که چرا و چطور )

خلاصه هر شب با استرس میگذشت و کلی خواب بد می‌دیدم و هی با ف درگیر بودیم و صحبت می‌کردیم...تا اون روز نفرت انگیز رسید و یه دعوای وحشتناک اتفاق افتاد و بابا مامانو از خونه بیرون کرد...کل زندگیمون کن‌فیکون شد...مامان رفت خونه ف اینا و بابا هم درخواست طلاق داده بود و دوتاشون مدام در حال فتنه ریزی و آزار ما و خودشون بودن....مامان همش گربه میکرد و جیغ میکشید و هرررر چی تو دلش بود و میگفت که بابا این کارو کرده اینجوری گفته فاان سال فلان کارو کرده فاان بلا رو‌ سر من آورده و دلمونو خون کرده بود...بابا هم از این ور هی میگفت برید به مامانتون بگید اینجور اون جور و اوضاع خیلی آتیشی بود...از این ور مامان زنگ میزد منو دعوا میکرد که تو غلط میکنی نشستی اونجا داری غذا درست میکنی و میبریش دکتر و فلان ، باید ولش کنی تا بمیره ! باید بیای با من بریم شیراز زندگی کنیم و هزار تا حرف دیگه...ف هم گرفتار شده بود و خلاصه هر روزمون درگیر کشمکش های این دو تا شده بود...بابا هم این ور اصلا معلوم نبود چیکار میکنه..یهو از عصر می‌رفت بیرون و ۴ صبح میومد و هر چی زنگ میزدیم جواب نمیداد و کلی بهمون استرس میداد...یا یهو میگفت می‌خوام فردا برم خونه خاله ت آبروریزی کنم و شماره خاله ت هم از فلانی گرفتم و میرم اذیتش میکنم و روش اسید میریزم و هزار تا استرس دیگه..مدام با ف در تماس بودیم که بابا برنگشته شاید بیاد خونه شما ، مراقب باش اگه اومد دعواشون نشه یا نی‌نی تو محیط استرسزا نباشه و اینا ...بارها فکر و ترس خودکشی بابا اومد تو سرم و قلبمو به درد آورد و همش تو سرمون چه کنم چه نکنم داشتیم بس که میرفت و میومد می‌گفت میخوام خودمو خلاص کنم و خسته شدم و کلی چیز دیگه و تا دیر میکرد و جواب نمیداد دلم هزار راه می‌رفت...تا به مامان گفتیم نمیتونی بری شیراز تنها زندگی کنی و خودتو از همه ی فامیلات دور کنی و اینا و پیشنهاد دادیم خونه ی دایی رو ازش اجاره کنه و تو همین کشمکشا بودیم و داشت سر تا پای بابا رو لعن و نفرین میکرد که ازش بدم میاد و دیگه نمیخوامش و این حرفا ، که فرداش هر چی صبر کردم بابا نیومد هر چی هم زنگ میزدم جواب نمیداد..زنگ زدم مامان و دیدم صدای بابا میاد...گفت با هم تو ماشینیم داریم حرف میزنیم !!! و صدای تپش قلبم تو سرم اکو میشد..تا با هم برگشتن خونه !!! خیلی عادی !!!!! و از مامان متنفر شدم....از اینکه دوباره تن داد به این ظلم و کثافت..و اومد خونه و هررررر چی عقده داشت رو من بالا آورد !!!!!! آی تو همش با من بدرفتاری میکنی ، من از خونه رفتم اصلا از من دلجویی نکردی ، داری منو تهدید میکنی میگی دیگه دعوا نکنید ، اصلا اینکه میگی دعوا نکنید همش برا خودته میخوای اعصاب خودت راحت باشه ، شما به من گفتید دیگه به خونه برنگرد و و و !!!!!!!!! شبش هم دوباره به یه بهانه ی دیگه به من و ف رید و از اون شب تا همین یک ساعت پیش ، روزگار ما دو تا رو سیاه کرده :) همه ی بار رو برگردوند رو ما ... دقیقاً مثل همیشه... همونطور که دقیقاً داشتم به ف میگفتم..که تهش همه چی علیه ما میشه مثل همیشه...پس اصلا بهش نگو برگرد یا برنگرد..کلا هیچی بهش نگو هر چی گفت حتی تاییدش هم نکن و متاسفانه گوش نداد...نشست پای درد و‌ دل و گریه ها و جیغ های وحشتناکش و هی حق داد بهش و باهاش همدردی کرد...حالا چپ و راست مامان داره بهش طعنه میزنه و دعواش میکنه و دروغ میگه به بابا که اینا اینجوری گفتن و فلان کردن و میخواستن ما طلاق بگیریم و کلی حرف دیگه!!! هر روز مامان یه دعوای جدید با من راه میندازه و چند روزه که باهاش حرف نمیزنم..حتی نا ندارم مخالفت کنم یا چیزی بگم...و از اینکه حرف نمیزنم و بیشتر تو اتاقمم داره میسوزه...هی داد و هوار راه میندازه و گریه میکنه‌ و هزار تا حرف نامربوط میزنه‌ ولی این دفعه دیگه نه...نه که نخوام... واقعا دیگه نمیتونم...و تصمیممو گرفتم..میخوام برم...

تنها ناراحتیم اینه که دلم برای ف و نی‌نی خیلی خیلی تنگ میشه...هر روز کلی با هم بازی میکنیم ، با ف حرف میزنیم و برام خیلی سخته ازشون جدا بشم.... مخصوصاً که فکر میکنم دارم ف رو تو این میدون نبرد و صحنه ی نابرابر تنها میذارم...چند بار به خودکشی فکر کردم ولی بازم فکر ف و نی‌نی سینا منصرفم کرد...خیلی جریانا هست که اصلا نوشتنشون جالب نیست...و نمیخوام بیشتر از این بنویسم..فقط در حدی که شاید یکم این آشفتگی توی ذهنم رو بتونم سامون بدم...یا جوری که بعداً بتونم بخونم و بفهمم چیا بهمون گذشت .. جزئیاتشو میبرم تو اون دفترچه ی لعنتی تا شاید بک روز به تراپیستم بگم....

والدین آزارگر واقعاً عذاب الهی ان...و همیشه فکر میکنم دیگه بدتر از این نمیشه و باز هم اپدیت میشن !!

رسیدیم به اینجایی که واقعا دوتامون ازشون متنفریم...البته نه فقط به خاطر اتفاقای چند هفته ی گذشته...هر چی بیشتر فکر میکنیم و برمیگردیم گذشته مونو نگاه میکنیم بیشتر میفهمیم که گیر دو تا بچه ی ۵ ساله افتادیم نه آدمای ۶۰ ساله..که همیشه ما باید مراقبشون باشیم و هر حا رسیدن فقط آبروی ما رو بردن و از ما بد گفتن و چقدر بهمون آسیب زدن و درگیر مسائلی شدیم که ذره ای به ما ارتباطی نداشت..چقدر سرکوبمون کردن ، احساساتمونو بی ارزش کردن ، مدام تو نقش قربانی فرو رفتن و همیشه بی کس و تنها و بی پناه بودیم ، از این به بعدش هم همینه...دلمون نمیخواد با کسی اشناشون کنیم بس که بی ادب و نادون ان و همه جا فقط باعث خجالتمون شدن و میشن... دلم ازشون خیلی پره..خیلی زیاد

این وسط یه پیشنهاد کار هم داشتم...قرار شد ادمین پیج پسرخاله اینا بشم و خب واقعا دوس داشتم باهاشون همکاری کنم ، کلی برنامه ریختیم و چند بار رفتم پیششون و حرف زدیم که اوضاع به هم ریخت و اینستا فیلتر شد و کلا ماجرا عوض شد...الانم دیگه انقدر دل مرده و خسته م که فقط میخوام دور شم..میخوام بهش بگم نمیتونم و یکی دیگه رو پیدا کنه...ولی براش خیلی ذوق داشتم :( کلی ایده داشتم ، حتی میخواستم حضوری برم چند روز در هفته و این بهم حس و شوق زندگی و مفید بودن رو می‌داد...بودن تو اون فروشگاه و معاشرت با آدم های مولتی میلیاردر رو دوست داشتم و به نظرم شغلی میومد که ارزش وقت گذاشتن رو داشته باشه...حقوقش هم البته خیلی خوب بود...ولی خب... فعلا فقط میخوام به سلامت روان از دست رفته م فکر کنم و ترمیمش کنم...از شیراز رفتن هم میترسیدم..که نکنه دوباره تا تنها میشم افسردگی بهم حمله کنه و حالم بازم بد بشه...ولی مگه اینجا حالم خوبه ؟ بذار اگه قراره حالم بد باشه خودم مسببش باشم نه رفتارهای زننده ی مامان

باشگاه رو خیلی دوست دارم... واقعاً باهاش حالم خوبه و دارم رژیممو هم رعایت میکنم و هیکلم خیلی خیلی عالی شده...همه تو باشگاه ازم میپرسن چیکار میکنم ! و اینکه بالاخره یه کلاسی انقدر منو به خودش علاقه مند کرده برام جالبه...و دوباره دل کندن ازش و رفتن به شیراز و پیدا کردن یه باشگاه دیگه در حالیکه ماشین هم ندارم و اناخابام محدوده واقعا ناراحتم می‌کنه...تو این مدت انقدر ضعیف شدم که دل کندن از این چیزای ساده برام شبیه یه فاجعه ست و مغزمو فلج میکنه...ولی هی با خودم میگم من درخت نیستم که ریشه دوونه باشم و محیطمو نتونم عوض کنم...باید برم...نمیخوام تو این باتلاقی که برام ساختن غرق شم...هر چقد شد تلاش کردم ولی بیشتر شبیه دست و پا زدن بیهوده ای بود که منو پایین تر کشید...الان دیگه وقتشه که برگردم و خودم رو ترمیم کنم...

دیروز پشت تلفن همین که سینا گفت سلام عزیزم خسته نباشی بعضم ترکید و از ته دل گریه کردم...انقدر هق‌هق کردم که بنده خدا ترسیده بود ! نفسم بند اومده بود و لبام کبود شد....این حوالی از استرس زیاد ، دو بار گلو درد و ورم لوزه رو تجربه کردم و شیا از درد بیدار میشدم و گریه میکردم و هی از این دکتر به اون دکتر در گردش بودم که از گریه ی زیاد ، چشمام شد کاسه ی خون و درد زیادی داشت که رفتم دکتر گفت مویرگات آسیب دیده و پاره شده و عفونت کرده :/ !

هر چی شد دیگه باید بالآخره یک روز یک جا تموم‌ بشه...نمیخوام بیشتر از این به بدبیاری هام فکر کنم

فقط دلم بدجور پیش ف مونده... نمیخوام تنهاش بذارم :(

دوس دارم فرار کنم... از اینکه مامان باز بگه از خونه ی من برو بیرون و خرجتو من میدم و فلان نفرت دارم...ای کاش یه پولی داشتم و می‌رفتم جایی که دیگه هیچوقت دستشون بهم نرسه...کاش میشد مستقل باشم...کاش من و ف و خانواده ش و سینا میرفتیم یه شهر دیگه ، یه جای دور زندگی میکردیم

گفتم تو شیراز رفتن قبلی نه قبلیش ، پسرم برام بارونی خرید ؟ و من براش شلوار جین گرفتم ؟

دلیل محکم این روزام واسه روز رو به شب رسوندن ، خنده های از ته دل نی‌نی قشنگمه :) مخصوصاً وقتی دندونای قشنگ و بامزه ش معلوم میشه و شیطنت از خنده هاش می‌باره....معتاد شدم به محبت کردن بهش...به قربون صدقه رفتن براش ! و سینای عزیزم..و ف با محبتم...

نوشته شده توسط: mim

2243

دوشنبه سیزدهم بهمن ۱۴۰۴ 2:56

خلاصه ای از اتفاقات این روزا بخوام بگم :

(مجبورم خلاصه بگم چون انقدر به تعویق انداختم دیگه خودمم داره یادم میره ! ضمنا به نطرم خاطرات هم یه ددلاینی دارن...اژ یه حدی که بگذره دیگه فقط میگی خوب بود ، خدا رو شکر ، جای شما سبز !!! و دیگه لوس میشه اگه بخوای ریز به ریز تعریف کنی )

سفر قبلی که به شیراز داشتم خیلی جذاب و دوست داشتنی بود...با م‌ر و هلی و سینام رفتیم دشت ارژن و تنیس و واقعا خیلی خوش گذشت.. برگر زدیم و حسابی حرف زدیم و خندیدیم ، یه شب با ماندانا رفتم بیرون که فقط از بدبختیاش گفت و انقد غر این و اونو زد خیلی انرژیم گرفته شد..خیلی زیاد...یه سرماخوردگی یواشی هم داشتم ، از ظهر با سینام بودم و بعد رفتیم یه قهوه ای که جفتمون عاشقش بودیم و خیلی باکیفیت بود رو خوردیم و بعد من یه مسیر طولانی رو پیاده روی کردم... ماندانا رو دیدم و برگشتم خونه و تا صبح مرگ رو به چشم خودم دیدم ! فشارم وحشتناک پایبن بود و حالت تهوع و سرگیجه و بدن درد داشت دیوونه م میکرد...چند بار رفتم که زنگ بزنم به اورژانس اما منصرف شدم...تا صبح حالم فاجعه بود...زنگ زدم به سینام و بچه م اومد پیشم و منو برد درمونگاه...فشارمو گرفت ، نوار قلب هم گرفتن و گفت حالت خرابه ! سرم زدم و قرص داد و اینا... گفت دیگه مطلقا قهوه ممنوع...بلیطمو هم کنسل کردم... چند باری باز بیرون رفتیم که خیلی خوش گذشت و بعد برگشتم خونه...سفارش داشتم چند تا که فوق العاده سخت و پرجزییات بودن...شروع کردم اما بابا تشخیص سرطان مثانه گرفت ! و افتادیم رو دور کارای قبل از عمل و دکتر و آزمایش و اینا...خیلی استرس‌زا بود برام و حسابی حالمو دگرگون کرد...بارها دعوا کردن و دفعه ی آخر قبل از عمل دعواشون خیلی شدید شد و بابا باز افتاد رو فاز لج که عمل نمیکنم و اصن میخوام بمیرم و اینا 😒 این وسطا عقد پسردایی میم هم بود...بعد از عقد شین ! اوضاع خیلی تخماتیک بود و شیمی درمانی بابا هم شروع شد و خونه یه ماتم سرای واقعی بود...از ۷ آبان که دعواشون شد‌ و با هم قهر بودن ، کلا حرفی هم رد و بدل نمیشد جز دعوا و فحش و تهدید و اینا... مامان تو اتاق خودش زندگی میکرد ، بابا تو هال همش در حال نفرین و فحش دادن بود ، منم تو اتاق خودم مشغول نقاشی و پادکست گوش دادن....و خب مثل همیشه من کیسه بوکس مامان بودم ! کلی بحث و ناراحتی داشتیم تا اینکه بعد از شب یلدا واقعاً انگار منفجر شدم....فرداش بلیط گرفتم و رفتم شیراز...و از آلودگی عجیب غریب هوا واقعاً شگفت زده شدم ! ف هم از یزد اومد ، رفتیم اکبرجوجه خوردیم ، سوغاتی خریدیم و حرکت کردیم به سمت خونه ش اینا که خیلی خیلی بهمون خوش گذشت و کلی غذای جدید خوردیم و حسابی گشتیم و با هم وقت گذروندیم :) این سفره خیلی به جونم چسبید..ولی تو سفر بودیم که از آزمایشگاه بهم زنگ زدن و‌ گفتن تو آزمایش پدرت یه بافت مشکوک پیدا شده و به بررسی بیشتر احتیاج داره و خیلی استرس کشیدم..و فهمیدم که باز این دو تا یه دعپای خیلی ناجور هم داشتن و مامان زنگ زد بهم حسابی گریه زاری کرد و حالمو خراب کرد...برگشتیم شیراز و بارون ویژه ای زد و دوتایی راه افتادیم رفتیم زند و حافظیه و کلی راه رفتیم و خرید کردیم و خوشمزه ترین ساندویچ چرک و سمبوسه ی زندگیمونو خوردیم و واقعاً حسااااااااابی خوش گذشت بهمون...یه شب هم با سینا و علی و م‌ر رفتیم بیرون هات‌داگ خوردیم و بی نهایت خوش گذشت :)) انار هم گرفتیم و آخر شب فاطی هم بهمون جوین شد تو ماشین کلی خندیدیم...مامان هم با خاله اینا اومدن شیراز واسه عمل پای خاله...با سینام هم تایم های قشنگی گذروندم..برام یه دسته بزرگ نرگس خرید و بستنی خشک هم تست کردیم با هم ..یه شب هم با مامان رفتیم بیرون و شام برگر خوردیم و فاطی‌ط هم داشت میومد که سفر کاپلیمون به بوشهر رو داشته باشیم که کل خانواده بسیج شده بودن منصرفم کنن که نرم...خلاصه با هر گرفتاری و مصیبتی بود بالاخره رفتیم...ر هم رفت خونه سینا اینا و شب با علی اومدن رفتیم شام خوردیم و کلی خندیدیم...صبحش هم راه افتادیم سمت بوشهر...این قشنگترین و بهترین سفر زندگیم بود :) خیلی خوب بود...تا رسیدیم گشتیم دنبال خونه و عصر بود که یه جا پیدا کردیم و دوش گرفتیم استراحت کردیم و شب زدیم بیرون...اول رفتیم پت‌پتی و ساندویچ دریایی خوردیم ...بعدش رفتیم سمت کوچه حاج رئیس و پیاده روی تو بازار که یهو سر از یه کافه در آوردیم که یه ربع دیگه خیام خوانی داشتن ! بدو بدو رفتیم داخل و دو ساعتی اونجا بودیم و چایی نبات خوردیم با بخور قلیون اطراف :)))) باز یکم گشتیم و بعد اومدیم خونه...صبح زدیم بیرون و کلید پشت در جا موند !!!!! فاطی درو بست و بعد گفت کلید دارید دیگه ؟ 😐🥲 یکمی استرس گرفتیم و یه نیم ساعتی مشغول ور رفتن با در بودیم تا بالاخره تونستیم بازش کنیم..بعد رفتیم آش مخصوص بوشهری گرفتیم و رفتیم ساحل لیان صبحونه خوردیم و کلی عکس قشنگ گرفتیم و تاب سواری کردیم و بعد رفتیم بافت قدیم..خیلی جذاب بود و من واقعاً لذت بردم از گشتن تو اون کوچه ها و دیدن معماری عجیب جنوب...دوس داشتم بیشتر بچرخیم ولی ر گرسنه بود و وقتی گشنه میشه دیگه وحشی و بی حوصله میشه 😒 ناچارا رفتیم سمت غذا :))) قرار بود بریم رستوران هیرون ولی بچه امون نمیداد 😕 دیگه دیدیم رستوران کیچه نزدیکتره رفتیم اونجا و غذای دریایی خوردیم...بعد چون ناهارش دیر شده بود سردرد گرفته بود😐😂 پیاده راه افتادیم سمت ماشین و یکم استراحت کردیم ولی بیستر نظرشون این بود که برگردن خونه اما من گفتم من و سینا میچرخیم ، که دیگه اینجا ازشون جدا شدیم و ما دوتایی رفتیم ساحل تی‌وی (؟) و کل اون راسته رو از اول تا آخررررررر پیاده روی کردیم و کلی عکس خوشکل گرفتیم و چایی نبات خوردیم و حرف زدیم با هم...یه عکاس خیابونی هم کلی عکس دوتایی گرفت ازمون که واقعا قشنگ شدن 😍 دیگه دوباره همون مسیر رو برگشتیم تا فاطی و ر رو پیدا کنیم..اونا هم مونده بودن تو ماشین استراحت کرده بودن و بعد رفته بودن سمت خیابون نادر...ما هم جوین شدیم بهشون...اونجا کلی ته‌لنجی ها رو گشتیم ، آلوچه خریدیم ، شکلات و خلاصه چیزمیز...سینا هم برا من دو تا شلوار گرفت و من براش یه پیراهن خریدم 🥰 حسابی گشتیم و خرت و پرت خریدیم و بعد رفتیم سمبوسه دریایی علی آتنا که گفت تموم کردم و تیری به قلبمون خورد جبران نشدنی :)))) دیگه راه افتادیم سمت جفره که فلافل بخوریم ولی بهو دیدیم ساندویچ دریایی هم دارن...ساندویچ خساک خریدیم و چقدررررر خوشمزه بود !!! از پت‌پتی خیلی خیلی جذاب تر بود و قشنگ رفت نشست تو قلبم ! اینجا هم من یهو صندلی زیر پام جاخالی داد و پخش زمین شدم و عملیات نجات ساندویچ داشتیم و انقدرررر خندیدیم که همه ی عضلات صورتم به درد اومده بودن 🤣🤣🤣🤣🤣یکم گشتیم و برگشتیم خونه و ساکمونو بستیم که فردا یه سر بریم هلیله و بعد ناهار رو هیرون بخوریم و راه بیفتیم سمت شیراز ...ولی صبح انقد خسته بودیم تصمیم گرفتیم یکم بیشتر بخوابیم و از اونجایی که یه روز تعطیل شد و اینا ، به خاطر بارندگی ها ، بچه ها گفتن میتونیم بیشتر بمونیم...پس به جای صبح زود حدوداً ۱۱ زدیم بیرون..خونه رو تحویل دادیم و رفتیم جاده شیف...اونجا موندیم یکم و قشنگ بود ، عکس گرفتیم و بعد زدیم به جاده سمت دلوار...یکم تو ساحل دلوار وایسادیم و آب بازی کردیم و بعد رفتیم ساحل دل آرام که خیلی خوشکل بود...اونجا با وسایل کمپ ر ، املت جانانه ای درست کردم و خوردیم و رفتیم تو آب :) کلی بازی کردیم و سر تا پامون مت وحشیا خیس آب شده بود 🤣 شور و تلخ و فاجعه ! رفتیم تو دسشویی پارک خودمونو شستیم و لباس عوض کردیم و شروع کردیم به گشتن واسه خونه تو دلوار... حدوداً سه ساعتی رو در حال جست و جو بودیم 😶 تا یه جا پیدا شد بالآخره و رفتیم وسایلمونو گذاشتیم ، دوش گرفتیم ، کره مربای مشششتی خوردیم و زدیم بیرون ، پاساژ گردی...یکمی خرید کردیم و گشت زدیم و ساندویج چرک خوردیم و اومدیم خونه خوابیدیم...فرداش هم خیلی یادم نیست ولی فک کنم صبحانه خوردیم و خونه رو تحویل دادیم و راه افتادیم سمت شیراز...تو مسیر وایسادیم بستنی کنارتخته خوردیم که من خیلی از بافت متفاوتش خوشم اومد ولی بچه ها دوست نداشتن زیاد...من و سینا ولی حال کردیم و زیاد خوردیم...بعدم دشت ارژن وایسادیم و چایی و قارچ کبابی و بلوط کبابی خوردیم و یکم چرخ زدیم و خوش گذشت تو سرما :) رسیدیم شیراز و دیدیم یه خبراییه..اعتراضا شروع شده بود و خیابون خیلی شلوغ بود و همه جا رو دود گرفته بود...از کنار خونه دو تا پیتزا گرفتیم و سریع رفتیم خونه خوردیم ، چایی خوردیم ، حرف زدیم و فتطی کسشعرهای سیاسی تفت داد که متحیر شده بودم از این حجم بلاهت و ازش داشت بدم میومد ؛/ پسرا رفتن و منم حالم داشت هی بد و بدتر میشد... دقیقاً داشتم علائم بعد از خوردن قهوه رو نشون میدادم و حالم هی داشت خراب می‌شد و متعجب بودم که رفتم دسشویی و دیدم ادرارم بوی کافئین میده ! و پی بردیم که هر چی هست به خاطر بستنیا بوده...چون من و سینا شکلاتیشو گرفتیم و جفتمون حالمون همون‌جوری قهوه ای بود !!!! هر طوری بود سعی کردم حال خودمو خوب کنم و فردا ظهر فاطی برگشت خونه و مامان اومد پیش من...چند روزی موندیم و با خاله اینا برگشتیم خونه و صبح برگشتنمون مامان اتک زد بهم !!!تو مسیر هم خیلی معذب بودم ولی بالاخره سعی کردم با آهنگ پلی کردن و اینا یکم فضا رو عوض کنم که خب موفق بودم و خوش گذشت ! از اون سکوت لعنتی تونستیم فاصله بگیریم و درمورد آهنگا با شوهرخاله حرف زدیم و جالب بود...و دوباره تعدادی سفارش گرفتم...و از اینجا باز روزگار بهمون سیلی زد و حالیمون کرد که اگه حال خوبی داری ، دائمی نیست و قراره خیلی بهت بد بگذره ! خانواده قراره برات هزار تا مشکل جدید درست کنه و اگه با دوستات بهت خوش میگذره و روزای خوبی رو میگذرونی ، یه موقع هوا برت نداره !!!!

نوشته شده توسط: mim

2242

یکشنبه دوازدهم بهمن ۱۴۰۴ 15:21

خب الحمدالله صدور گواهینامه موتور برای زنان هم در دستور کار دولت قرار گرفت و دیگه هییییچ مشکلی نداریم :) الهی شکر :)))))

مردم دیگه جمع کنید برید خونه هاتون....اعتراضا تموم شد‌ :))))

نوشته شده توسط: mim

2241

یکشنبه دوازدهم بهمن ۱۴۰۴ 2:22

روزهای تلخی رو میگذرونم

دروغ چرا ، انقدر تو خونه جنگ اعصاب دارم که واقعیتش سر شدم و دیگه خبر جنگ و فلان جایی تو ذهنم نداره !

چپ و راست گریه م میگیره..هر جا !!!! موقع رانندگی ، تو باشگاه حین ورزش ، تو آتلیه وقتی داشتم درمورد تعرفه ی قیمت ها میپرسیدم .... و اشکی که همینطور بی دلیل و با دلیل داره میریزه...

امروز حین تمرین ، یهو به خودم اومدم دیدم شاید دو‌سه دقیقه ست که رو استپ نشستم و دارم ماجرای این روزا رو برا تراپیستم تو ذهنم تعریف میکنم ، و یهو تو آینه نگاه کردم دیدم همه بلند شدن و مشغول انجام حرکت بعدی ان !!!

چشمام خیلی بی فروغ شده...یه صورت پوکرفیس و بی روح...در طول روز شاید ۵ کلمه حرف بزنم ، اکثرا تو اتاق خودمم و بیشتر وقتا هم تو تاریکی ، خوابم

افسردگی روم چنبره زده و مامان دست بردار نیست...دوتایی دارن بهم تجاوز میکنن....

خسته م...اگه ازم بپرسن بزرگترین اشتباهی که تو زندگیت مرتکب شدی چی بود ، قطعا میگم دی ماه پارسال که تصمیم گرفتم برگردم به این جهنم و تماما اینجا زندگی کنم !

یک سال آزگار من فقط سرکوب شدم..مقایسه شدم...شاهد بی احترامی های زیادی بودم‌...هزار بار به چالش خوردم...چقد داد و هواز و تحقیر و فحش شنیدم...و به این فکر میکنم که یک فاکینگ سال ، چرا تحمل کردم ؟ چرا روز به روز تو خودم جمع شدم ، از هدفام دور شدم ، درگیر مسائل کسشعر و به درد نخور و دم دستی شدم و باز هم موندم ؟؟؟؟؟؟

خیلی اذیتم میکنن :(((

خدایا...نجاتم بده...

بارها به خودکشی فکر کردم...به رفتن از خونه و دیگه هیچ وقت برنگشتن...به برای همیشه سکوت اختیار کردن....

مطمئنم که این بار تو جلسه ی تراپیم میگم که میخوام دارو استفاده کنم....

و هر دفعه این جمله تو ذهنم پلی میشه.. آدمایی که میرن سمت تراپی لزوماً بیمار نیستن...افرادی ان که از دست بیمارهای واقعی به ستوه اومدن ! یکی دیگه مشکل داره ، خودشو درمان نمیکنه و هزار تا آسیب به بقیه میزنه...بعد تو باید بری این روح پاره پاره رو سر و سامون بدی.. تهشم اون عامل اصلی بیاد بهت بگه تو مریضی که میری تراپی :)))) کرمت رو شکر !

نوشته شده توسط: mim

2240

پنجشنبه نهم بهمن ۱۴۰۴ 1:9

فرزند ایران و جان فدای میهن.....‌‌

خدایا :(

ادامه مطلب..
نوشته شده توسط: mim

2239

چهارشنبه هشتم بهمن ۱۴۰۴ 14:45

بالاخره دیشب بعد از مدت ها ، بلاگفا برام باز شد و تونستم وارد شم.و تا 7 صبح داشتم تو بخش *وبلاگ دوستان* وقایعی که گذشته بود رو میخوندم....و البته فهمیدم که تعدادی تونسته بودن وارد این فضا بشن ‌‌‌‌‌‌، احتمالا با وی‌پی‌ان

روزهای خیلی سختی رو داریم میگذرونیم..همگی...و بدتر از همه سر و کله زدن با جماعت مغز خر خورده ست ! حرف ها و استدلال های بی پایه و چرند ، جوری که مطمئنم خودشون هم میدونن که دارن پشکل تفت میدن ! چطور ممکنه تو سر یه نفر این فکرا بیان و برن ؟ مگه تو کله شون تاپاله گذاشتن آخه ؟ مدت هاست که دیگه بحث نمی‌کنم..هر کی قرار بود بفهمه ، تا الان قطعا فهمیده...ولی این ور اون ور صحبت ها و گل‌واژه هاشون رو می‌شنوم و خونم به جوش میاد...تو سرم حسابی جنگ بود...دائم داشتم با فاطی‌ط جدل میکردم و حرفاش یادم میومد و هی تو ذهنم باهاش بحث داشتم... دروغ چرا... بیشتر از دو هفته ست که ازش بی‌خبرم و دوست دارم بی‌خبر هم بمونم ! از خودش و خانواده ش بدم میاد !!!! خیلی عجیبه ولی‌ واقعاً حرصم گرفته ازش..حس میکنم مسئولیت خون این همه آدم که باز هم ریخته شد به پای فکر و حمایت احمق هابی مثل اوناست..خسته م...و بسیار ناامید...از یجایی به بعد دیگه اخبار رو هم پیگیری نکردم...با اینکه ۲۴ای تو خونه مون داره پخش میشه و درموردش صحبت میشه..اما سعی کردم خودمو دور نگه دارم...هر عکسی که می‌بینم اشکام جاری میشه... آدم هایی که نمیشناسم و تا حالا ندیدم .... چه دردی می‌کشی وطن...حالت تهوع میگیرم هر بار که با تیتر خبر فوری عددی رو اعلام میکنن...و اینا عدد نیستن... آمار و ارقام نیستن...جان اند..زندگی ان...هرکدوم حداقل ۲۰ نفر فامیل و دوست و آشنا دارن که زندگیشون قطعا با اختلال رو به رو میشه...چه آرزوها و فرداهایی که کف خیابون کفن شد..حرف از یه جنایت بزرگه...و من دیگه حالم داره به هم میخوره...کاش اسم ایران و ایرانی از تاریخ و جغرافیا حذف میشد..تموم میشدیم...زمین دیگه توان به دوش کشیدن این همه رنج و درد و بار غم رو نداره...چقدر دیگه باید کشته بدیم؟ چقدر دیگه باید ببینیم ؟ همونجا که خانم هایده میخونه ، هر چی باید همه تک تک بکشن ما کشیدیم که......

از شنیدن قیمت طلا و‌ دلار خسته م....از اینکه هر چقدر میدویی بازم بی پول و ناامیدی...

همه چیزو پاک کردم و اصلا قصدی ندارم برای برگشت به اینستا و تلگرام و واتساپ...وحشت دارم از رو به رو شدن باهاش.. مطمئنم که دیگه نمیکشم و این بار حتماً از پا در میام

به جز بدبیاری‌های کشور و شرم از زنده بودن و همه ی اینا ، جنگی تو خونه داشتیم که ناعادلانه و پر از شرارت بود....زیر بار فشارش واقعا خم شدم..‌.واقعا میگم ، بدون اغراق...چی بهمون گذشت میم...چقدر استرس رو‌ یه آدم میتونه تحمل کنه مگه ؟!

تراپیستم گفت خلق افسرده داری و باید برای کنترل اضطرابت قرص مصرف کنی و من زارزار گریستم ! باورم نمیشد به اینجا رسیدم !

و وقتی درمورد اضطرابم حرف میزدم ، زینب مات و مبهوت مونده بود که واقعاً؟؟؟ اصلا فکرشو نمیکردم...اصلا معلوم نیست...تو اصلا اینا رو بروز نمیدی!! و راست میگه...تو هر جمعی من خیلی سرزنده و خوشحال و در حال بگو بخندم..همه رو به چالش بکشم و بازی راه بندازم و و و ... و این آدم ، چنان دچار اضطرابه که آریتمی قلبش دچار مشکل شده ! منم بودم متحیر میشدم :))

بسیار ننوشتم و‌ عملا انگار‌ عامدانه خواستم که از ذهنم و خاطراتم پاک بشه ! من بیشتر از یک ماه زندگیمو از دست دادم چون هیچی ازش ننوشتم...خدا رو شکر که حداقل از روزهای خوبش عکس هایی هست !

درمورد روزهای خوب ، بعدا می‌نویسم...روزی که حالم واقعا خوب باشه و دلم بخواد به یادشون بیارم و مرور کنم !

بارها به فرار فکر کردم...برنامه ریزی کردم..خیلی با جزییات...اما نمیتونم برم چون به هیچ منبع مالی حتی اندک دسترسی ندارم

دلم از دست والدین آزارگر خونه ! به معنای واقعی کلمه :)

تصمیم گرفتم واقعا برم شیراز... برم و موندگار بشم

باشگاه رو هم شروع کردم و الان نصف جلسات رو رفتم و واقعا به تن و روحم چسبیده :) اگه این باشگاه و نی‌نی و پارتنرم نبودن ، خیلی وقت پیش در هم شکسته بودم !

بسیار فیلم دیدم که بعداً درموردش مینویسم... بعداً !

فردا تولد عزیزدلمه و پیشش نیستم....نبودش برام بسیار غمگین کننده ست.... اما به زودی میرم و می‌بینمش :)

از ایرانی بودن خسته م...از فرزند بودن خسته م...کاش سه سال پیش از این باتلاق رفته بودیم... مطمئنم حال خیلی بهتری میداشتیم...لعنت..لعنت...در کنار همه ی لعنت ها ، لعنت به اون استاد بیشرف که اسم استاد زیاده براش...ولی نمیخوام فامیلشو بگم چون نفرت دارم ازش و برای ثبت ، استاد رو مینویسم...امیدوارم یه روز انقدر ناتوان بشی که تو گه خودت غلت بزنی...وقتی میفهمم این کلاه رو فقط سر ما نذاشته و آدم های دیگه ای هم هستن ، به این فکر میکنم که مگه میشه انقدر وقیح باشی و راست راست بچرخی و هرگز هم تقاص کارت رو نبینی ؟ بله خب ممکنه...چون اساس این دنیا رو بر پایه ی عدالت نچیدن...چه میدونم...دارم از هر فکری حرف میزنم...تو سرم هزار تا موضوع هست و پرم از پرش فکری... خسته م خدایا

نوشته شده توسط: mim