1329
انقدددددر نبودم و ننوشتم که دیگه اصن نمیدونم از کجا و چجوری شروع کنم به حرف زدن !
توی این جریان اعنراضا ، یه مرده ی سرپا بودم ...اشکام بند نمیومد.حس نفرتی که داشتم تموم نشدنی بود..افسردگیم به اوج رسیده بود...قلبم داشت کنده میشد...که تصمیم گرفتم یه مدت از همه چی جدا باشم....چند ماه اصن اینترنت نخریدم...هیچ خبری رو پیگیری نکردم ولی خوب نشدم!
دردام همونقدر رو دلم سنگینی میکرد..افسردگیم خوب نشد..ناامیدیم کم نشد....
نسبت به خودم به آینده م به خانواده م به مردمم به کشورم...
هیچی سر جاش نبود و من روز به روز حالم داشت بدتر میشد...
تا ۱۵ اسفند...تو سیل مسمومیت های دانشجویی...دیگه نتونستم... تو ماشین تو بغل سینا نزدیک یک ساعت گریه کردم.نتونستم دیگه صبر کنم تا برم تو خونه و بازم تنهایی اشک بریزم...همونجا بود که سنجاقمون باز شد :) بعد از یک سال و نیم ، بالاخره وسط گریه بهم گفت :) و بهش گفتم :) این یه راز بود بین ما...یه قرار....که هیچوقت حسمونو به زبون نیاریم..هر کدوم هم دلایل خودمونو داشتیم...ولی اون روز که صورت جفتمون خیس اشک بود یهو صدام زد و گفت!!! و من حس کردم همه جا سکوت شد...دنیا وایساد... حتی قلبمم به نظرم نمیزد...هیچوقت فک نمیکردم اگه قراره یه روز به زبون بیاریمش ،اون لحظه ای باشه که جفتمون داریم به خاطر اوضاع تخمی مملکتمون تو بغل هم گوله گوله اشک میریزیم !!!
حرف زدیم حرف زدیم حرف زدیم و باز اونجا مصمم تر واسه مهاجرت تصمیم گرفتیم..که باز هم جدی با خانواده ها حرف بزنیم و بریم
گوشیم خراب شد...چند ماه گوشی هم دیگه نداشتم تا بالاخره همین اواخر یه گوشی جدید خریدم.
عید..عید...عید :////
میتونم به جرأت بگم بدترین عیدی بود که تو زندگیم تجربه ش کردم...به دوره ی شدید افسردگی باز اومد سراغم و بی راه هم نبود...حق دارم...تجربه ی زیستن تو اون خونه و شرایط پر تنش برام خیلی سنگین تموم شد
حالم بد بود و هر روز هم بدتر میشد.چراغ اتاقو هم روشن نمیکردم.تو تاریکی فقط خواب بودم.بیداریام هم که مدام داشتم گریه میکردم.وزن اضافه کردم...خودمو دوس نداشتم
برگشتم شیراز.... تنهایی بهم این فرصتو داد که باز خودمو برانداز کنم...با خودم حرف بزنم... تنهایی برای من بزرگترین فضیلتی بوده که داشتم.همیشه نجات دهنده بوده برام...فرصت تنها زندگی کردن برام موهبت بزرگی بوده و هست