یکشنبه پنجم آذر ۱۴۰۲
22:24
خب
خلاصه بخوام بگم ،
این مدت همش درگیر وکیل مهاجرتی و این مسائل بودیم
دوشنبه ۲۲ آبان دم رفتن به کلاس ، استاد پیام داد که کلاستون لغوه !
و خب با سینا رفتیم کلی گشتیم و چیپس و ماست موسیر خوردیم و حسابی خوش گذشت :)
با مامان و بابا چند بار رفتیم بیرون گشتیم ، خرید کردیم ، فیلم دیدیم ، ولی روز آخر ، انقد الکی با هم دعواشون شد که همه چیز کوفتم شد
باهاشون برگشتم خونه. یک روزه!
رفتیم و فاطی خبر بارداریش رو داد :)
و من دوباره برگشتم شیراز...با مامان دعوام شد و حال بدش باهام موند
دوشنبه ۲۹ ام از ساعت ۱۲ اینطوریا یه بارون خفنی شروع شد که نگو و نپرس :) تا ۴ صبح ادامه داشت.رفتیم کلاس ، و بعدش انقد هوا دل بود و بارون جذاب ، که به سینا گفتم نمیرم خونه ! میخوام برم قدم بزنم :) و خب اون گوزو باهام نیومد چون گفت میخوام برم خونه درس بخونم :/
خودم راه افتادم سمت زند و تو اون بارون کلیییی چرخیدم برا خودم و موزیک گوش دادم :) و خوشمزه ترین و چرک ترین فلافلی شهر رو هم پیدا کردم و شدم مشتری همشگیش :))))
به حدی خوشمزه بود که دو تا ساندویچ سفارش دادم !
بعدم بدو بدو برگشتم سمت خونه که به جلسه ی مشاوره م برسم ... کلی گریه کردم بعدش ...
چارشنبه بعد کلاس داشتیم از گشنگی میمردیم و فست فود مورد علاقه م آف داشت :)))) و رفتیم با هم پیتزا خوردیم 😍 بعدم رفتم درمونگاه آمپول زدم برا درد کمرم
شنبه که دیروز باشه هم بعد کلاس با سینا رفتیم فرودگاه و کلی قدم زدیم و خندیدیم و کیف کردیم :) بعدم رفتیم زند و حسابی چرخ زدیم اونجا و خوش گذروندیم :) شیرینی نوستالژی موردعلاقه م با شیرکاکائو خرید برام :)) بعدم رفتیم نون محلی خریدیم که سینا اصلا دوس نداشت :)))))) تهشم رفتیم فلافل چرکی موردعلاقه م :)))) و همین که پسرکم اومد سس بریزه رو ساندویچش یهو در ظرف باز شد و فاک :/ کل محیط سسی شد ! لباسامونم کثیف :)))
ترخند زدیم کلی و بعد برگشتیم خونه :)
کنارش خیلی بهم خوش میگذره 💚
.
.
+دارم مرتب میرم باشگاه و خیلی جالبه! حسم به باشگاه برگشت :) دیگه هر بار که میخوام برم هی به زمین و زمان فحش نمیدم :))) و خب داره واقعا بهم خوش میگذره :)
+یه سفارش دیوارکوب گرفتم..خیلی خوشکل شد.. اجراش کردم و تمام ، ولی همین که روغن زدم بهش ، رنگا رفت تو هم 😐 فاک فاک فاک...حالا گذاشتم که کامل خشک بشه ، اصلاحش کنم و دوباره خشک بشه ، بعد روغن بزنم و خشک بشه و بعد بفرستم 😑 خدا رو شکر که هدیه ی مناسبتی نبود وگرنه کاملا بدقول میشدم و طرف ازم عصبانی میشد اگه به تاریخش نمیرسید !
+ از موقعی که مامان و بابا شیراز بودن و دعواشون شد و بعدش دعوای مامان و خودم ، نسبت به مامان خشم دارم... نمیتونم درست حسابی باهاش تلفنی حرف بزنم.دلخورم ازش..کل جلسه ی تراپیم به صحبت درمورد مامان گذشت...اما قلبم هنوز تو فشاره! سخته گفتنش ولی مدام دارم خوابشو میبینم...که یا داریم با هم دعوا میکنیم و یا من دارم با گریه میزنمش....حال کثافطیه هر بار که از خواب بیدار میشم...کاش میشد حرف بزنیم با هم...کاش رابطه هایی که تو خونه مون جریان داره کمی اصلاح پذیر بود...کاش خیالم از بابت مامان و بابام راحت بود...کاش انقدر حس ترحم و ترس از دست دادن و حسرت زندگی نزیسته شون در من وجود نداشت....
+با همه ی کشمکش ها ، بازم تصمیم گرفتم که برم...که مهاجرت کنم ...حتی با وجود اینکه دارم خاله میشم!
+امروز برا خودم چلوماهی درست کردم :) با همون دستور پخت همیشگی مامان :) همون طوری که اون همیشه درست میکنه و هیچوقت ماهی رو جور دیگه ای نپخته و الحق که خوشمزه ترین و اصولی ترین روشه !
+دوباره اینستا رو پاک کردم و نمیخوام دیگه واردش بشم
+مدتیه که اصصصلا برای زبان وقت نذاشتم و هیچی نخوندم...که خب خوب نیست اصلا...دارم تلاش میکنم اصلاحش کنم و برگردم به برنامه...در واقع استرس گرفتم و یهو کلا ولش کردم که غلطه
واقعا دلم میخواد کلاسمون زودتر تموم بشه و بشینم روزانه ۸ ساعت بخونم و جبران کنم و بعد بریم برای امتحان :)
+هنوز یه بخشی از وجود من دلش میخواد تو رشته ی خودم ادامه تحصیل بده ، هر روز یاد بگیره و تو همون زمینه کار کنه....ولی میدونم که مسیرش خیلی طولانی و ریسکیه...و میخوام همه رو بذارم کنار... برم از ایران و از اول یه رشته ی دیگه رو بخونم....امیدوارم اونجا بتونم تو رشته ی خودم هم فعالیت کنم...نمیخوام فراموش بشه... نمیخوام هدر رفته محسوب بشه
+خدابیامرزه پدر باعث و بانی اسنپ پی رو!!! واااقعا سرویس خوبیه دمشون گرم :))) میتونم خریدای واجب پوستیمو انجام بدم بدون اینکه زیاد اذیت بشم. پام برسه آلمان ، احتمالا کردیت کارت میگیرم :)) فقط حواسم باید باشه بی جنبه بازی در نیارم که بدبخت میشم!!!
+هیچ جوره با زهرا حال نمیکنم :/ هر چی تلاش میکنم نمیشه...چند ساله که یه رابطه ی دوستی ریزی بین ما شکل گرفته و بیشتر از طرف اون نگهداشته میشه چون از طرف من رغبتی وجود نداره! اخلاقیاتش به من نمیخوره...لطف داره.. منم سعی میکنم چیزی رو بی جواب نذارم ولی واقعا از اون رابطه هاست که انرژی زیادی از من میکشه 🥴
+امروز دقیقاً ۱۳ روزه که پریودم عقب افتاده :/ مشکلات پریودی کی دست از سر من برمیداره ؟!!!
+هر بار که با هم میریم بیرون ، یا تو ماشین وسط رانندگی ، یهو نگاش میکنم و نزدیکش میشم به قصد بوسیدن گونه ش و سرشو میچرخونه و خیلی نرم و ریز ، یه بوسه ی کوچولو میاد رو لبامون ، دلم میریزه :) ... من واقعا درگیر این پسر شدم و داره میشه دو سال :) دو هفته ی دیگه ، دو ساله که با همیم و واقعا از خدا میخوام کمکمون کنه...حس سبزی رو تو دلمون نگهداره... که کمرنگ نشه..تموم نشه...حفظش کنیم 💚
+ واسه تولدش میخوام براش کفش بخرم :) باید پس انداز کنم...احتمالا بریم همون کافه سنتی ای که چشممو گرفته:) نزدیکای تولدش ، باید برم حتماً سر بزنم ببینم داخلش چه شکلیه و قیمت منوش چیجوریاست
+ این مدت چند بار غذای بیرون خوردیم و دیگه تعطیل! باید پول سیو کنم ... البته که فلافل نباید جزو هزینه های پرخرج در نظر گرفته بشه چرا که اقتصادی تر هم هست نسبت به تو خونه غذا درست کردن 😂