1453

پنجشنبه سی ام آذر ۱۴۰۲ 19:24

میدونی ‌‌‌

همه ی آدما حق دارن یه روزایی حالشون خوب نباشه

خسته باشن

بی حوصله باشن

بخوان فقط پیش یکی غر بزنن یا هر چی

ولی تو هیچوقت یاد نگرفتی این روزا ، حق نداری بقیه رو برنجونی مامان !

حق نداری کاملا‌ نشون بدی که چقدر از بچه ها و شوهرت متنفری

حق نداری با رفتارت حال بقیه رو بد‌ کنی

حالم به هم میخوره از اینکه سر سفره ، باید هودی بپوشم ، کلاهشو تا جایی که میتونم بکشم پایین ، که وقتی رو‌ به رومی ، چهره ی‌ عبوس و میمیک صورت غرغروت رو نخوام ببینم

از اینکه ‌‌‌‌‌‌‌‌‌نمیتونم باهات حرف بزنم یا یه کلمه جوابتو بدم ، به جاش تو سرم مدام باهات جنگ دارم

از اینکه‌ حتی از دعواهای خیالیمونم عذاب وجدان میگیرم

از اینکه یه بابای افسرده و منفی نگر داریم که هیچ جوره کوتاه بیا نیست

از اینکه یه مامان نارسیست داریم و اونم هیچ جوره کوتاه بیا نیست

از اینکه انقدر مداخله گر و کنترل گرید...از اینکه هر رووووز اسم فاطی و اسماعیل ‌‌میاد وسط و دهنمونو سرویس کردید

از اینکه چرا من تو ۵ سالگیم‌ باید فک میکردم مقصر همه ی دعواهای مامان بابامم ؟ از اینکه از همون ۵ سالگیم‌ ، گاهی صبح از خواب بیدار میشدم و میدیدم‌ بی دلیل ، امروز مامانم ازم عصبانیه..دوسم نداره ، حوصله مو‌ نداره...مثل امروز ! ولی خب برای یه بچه ، خیلی زیاد بود....

از اینکه همیشه گند میزنید به همه ی مناسبت ها ...‌‌‌‌‌‌‌‌یلدا ، نوروز ، تولد و و و

حالم بده از همه ی اشتباهاتی که دارید... مخصوصاً تو مامان

هیچکس خوب یا بد مطلق نیست... اما این اواخر ، جوری شدید که همون چند تا اخلاق و رفتار منفی و خیلی بدی که دارین ، سایه انداخته رو تمااااام خصوصیات خوبتون

و من ، از خودم بدم میاد که تو ذهنم ، این تصویر رو ازتون دارم !

تو زندگیتون خیلی اذیت شدید ، خیلی زجر کشیدید ، حسابی بالا پایین داشتید ، اما هیچوقت فک‌ کردید بچه ها چرا باید جبران کنن؟!

نوشته شده توسط: mim

1452

پنجشنبه سی ام آذر ۱۴۰۲ 2:57

باورم نمیشه ۹ ماه گذشت

۲۷۶ روز.. کم نیست واقعا

و من همش حس میکنم سوخت دادم !

حس که نه..خب واقعیته...وقت زیادی حروم کردم تا اینجا

ولی میم

درسته ۹ ماه از عید گذشته..ولی عید خارجکیا همین نزدیکیاست :))

شروع کن..درجا زدن به هیجا نمیرسونتت.

قدم های ریز ریز بردار.

امروز ۴ ساعت به آلمانی گذشت...کم بود اما از هیچی بهتره دیگه نه ؟ :)

نوشته شده توسط: mim

1451

یکشنبه بیست و ششم آذر ۱۴۰۲ 20:39

خب

سلطان اتلاف وقت می‌نویسه

اعتراف میکنم

که من بدجوووور ریدم !

و قول میدم این هفته حداقل روزی ۵ ساعت به درس خوندن اختصاص بدم .

خدانگهدار

نوشته شده توسط: mim

1450

پنجشنبه بیست و سوم آذر ۱۴۰۲ 22:36

هووووف

هفته ی سخت و ترسناکی رو‌ گذروندیم

جمعه ی گذشته ، ۱۷ ام

حالم خوب نبود.. سرماخوردگی باهام سر جنگ داشت

سینا هم سرما خورده بود و همون صبح ، روانه ی اورژانس بیمارستان شد !!!

شب شد و یهو فاطی گفت میم ، بیا منطقی باش میخوام باهات حرف بزنم و گفتم خب بزن

و گفت نگا کن...هفته ی قبلی ، بابا معده ش درد گرفته و رفته دکتر ، نوار قلب گرفتن و گفتن یه گوبولوی چربی نزدیک یگی از رگاته و باید بری بیمارستان قلب ... برا همین آوردنش فسا که آمپول بزنن تا دفع بشه..این چند روز هم بستری بوده ...الان هم خدا رو شکر اوکی شده و دارن میان شیراز...بهت نگفتیم که نگران نشی

زنگ‌ زدم به بابا و صداشو که شنیدم اشکام ریخت....از اون ورم بابا در حالیکه داشت گریه میکرد هی به من می‌گفت گریه نکن بابا جان خوبم :(

و من فهمیدم که خوب نیست

بدو بدو رفتم خرید و اومدم خونه غذا درست کردم و اینا

و مامان و اسماعیل و دایی و بابا اومدن ... و فهمیدم که باز هم فاطی بهم همه ی ماجرا رو نگفته بود که نگران نشم...در اصل بابا سکته کرده بود و خیلی خیلی دیر رفته بود بیمارستان...از اونجا هم با آمبولانس منتقلش کردن به فسا ... و آنژیو انجام داده و دو تا فنر گذاشتن تو قلبش...بعدشم دیدن باز لخته ی خون ایجاد شده و برای همین یک هفته بستری بوده بیمارستان :(

صبحش بدو بدو‌ رفتم براش فشارسنج و دارو خریدم...گریه هامو شب قبلش کرده بودم و فکر میکردم دیگه میتونم قوی و سر پا باشم

همینجور که داشتم کالای پزشکی ها رو میگشتم و سوال می‌پرسیدم ، یهو تو پیاده رو بی مقدمه صدام لرزید و رب ساعت نشستم رو زمین و زار زار گریه کردم...هر کاری میکردم تموم نمیشد .....

ولی گفتم پاشو دیگه الان وقت گریه نیست ...

فول تایم ماسک میزدم تو خونه

خدا رو شکر به خیر گذشت..‌.هر چی که بود ، خدا بهمون رحم کرد..وگرنه همه گفته بودن که وضع خیلی خرابه !

راننده ی آمبولانس به اسماعیل گفته بود فکر نکنم تا فسا دووم بیاره :(

انگار که بابام دور از جونش از مرگ برگشته . گفته بودن بعد از سکته ، نهایتاً تا ۷ ساعت بعد باید خودتو برسونی به بیمارستان..اون وقت بابای من داشته از ۱ شب تا ۱۰ صبح درد می‌کشیده و هی میگفته نه چیزی نیست خوب میشم :/ بعدم خودش سوار ماشین شده رفته پزشک عمومی :///// کلی بالا آورده حالش بد بوده تمااااام علائم رو داشته و هی میگفته نه معده م به هم ریخته 😑

البته تا یک حدی یهش حق میدم...همین یک ماه پیش رفتیم نوار قلب و تست ورزش گرفتیم و گفت عالیه مشکلی نیست..دیگه اصلأ احتمال این عارضه رو نمی‌داده...گردن درد ، دست درد ، معده درد ، سرگیجه و تهوع ، عرق سرد ، خستگی.....و همه ی اینا رو به چیزای دیگه نسبت می‌داده این دو هفته ی اخیر ...هعییی

عمل دستشو هم که قرار بود ۳ دی انجام بشه کنسل کردیم دیگه...دکترش گفته تا ۶ ماه نمیتونی عمل کنی...از اون ور ، دکتر دستش اون موقع گفت خیلی نباید وقفه بندازید وگرنه دور از جون دستاش فلج میشن ....

بابا بابا بابا

چهارشنبه ی هفته ی پیش ، تو جلسه ی تراپی‌م ، داشتم اشک می‌ریختم و میگفتم ترس از دست دادن بابام ، فلجم کرده...همش حس میکنم وقت زیادی ندارم و و و

یهو تراپیستم گفت مگه مشکل خاصی دارن؟ گفتم نع...اما سبک زندگیش ، کاملا به من پالس مرگ میده...

چی بگم...کسی که هیچوقت به خودش اهمیت نده و قدر خودشو ندونه ، هم خودش درد می‌کشه هم بقیه رو زجر میده

خلاصه که این هفته هم گذشت...رفتیم باز اکو داد و گفت در حال حاضر فقط ۳۵ درصد قلبت داره کار میکنه و باید مطلقا استراحت کنی تا چند ماه دیگه

خدا رو شکر بهتره حالش...ولی روحی ، نه

اون روز با خودم میگفتم خدایا ، مامان بابای هیچکیو ازش نگیر..درد نده بهشون..بچه ها طاقت دیدن درد والدین رو ندارن...بعد باز گفتم آخه دیدن درد بچه ت ، یا داغ فرزند هم خیلی سخته...خدایا ، بچه ی هیچکسو ازش نگیر...باز دیدم داغ خواهر و برادر هم خیلی تلخه ...خب خدایا... این چه دنیاییه اصن...عزیز هیچکس رو ازش نگیر دیگه :(

همش درگیر کارای خونه م‌‌...و خیلی خسته میشیم اما عیب نداره.. میگذره دیگه

.

.

دیشب یه ریزه بارون اومد..با مامان رفتیم بیرون یکم قدم بزنیم..همش خونه مونده بود مامان و کاملا خستگی از چهره ش معلوم بود...سخت بود بابا رو تنها بذاریم ولی رفتیم دیگه... دلم برا مامان هم می‌سوخت..اینجا که تی وی نداریم...برا فیلترشکن هم داره مقاومت میکنه ، در نتیجه واتساپ و اینستا و اینا هم نداره..و خب حوصله ش سر میره

قرار بود یه پیاده روی کوتاه باشه ولی یهو سر از پاساژا در آوردیم و کلللللی واسه توله بز فاطی خرید کردیم :)) لباسای خوشکلی خریدیم براش.. خیر باشه قدمش 💚✨

.

فعلا همین

نوشته شده توسط: mim

1449

شنبه هجدهم آذر ۱۴۰۲ 22:2

روزهای خیلی سختی رو داریم میگذرونیم

خدایا.. مراقب همه باش...بعدش هوای بابای منم داشته باش 💚

نوشته شده توسط: mim

1448

جمعه هفدهم آذر ۱۴۰۲ 16:19

یو نو

رابطه و یا ازدواج ، همیشه آدما رو از هم دور میکنه

همیشه رازهایی هست

و رازها، معمولا دو نفره ن

همیشه این رازها بین دو تا خواهر ، یا دو تا دوست شیر میشه

ولی همین که یه رابطه شکل میگیره یا یکی ازدواج میکنه ، دیگه رازی شیر نمیشه...و میزان صمیمیت آدما ، به رازهاشونه..من اینجور فکر میکنم

بعد تو خود اون ازدواج ، کلی راز جدید به وجود میاد که باید بین اون دو نفر بمونه تا صمیمیته همیشگی بشه :)

میبینی؟! برای این که این ور رو محکم حفظ کنی ، بقیه ی چیزا رو تقریباً از دست میدی..بقیه ی ارتباطاتت رو ..یا نه.. ارتباطت شاید حفظ بشه اما صمیمیتشون ، نه

صمیمیتت با دوستات ، با خواهرت ، با هم اتاقیات کم میشه...چون الان دیگه رازهای دو نفره ی خودت رو داری و باید همیشه دو نفره باقی بمونن...و گوش شنوا برای شنیدن رازهات ...

خودآگاه و با انتخاب خودت ، مسیری رو در پیش میگیری ، کسیو تو زندگیت راه میدی و باعث میشی همه ی صمیمیتی که تا الان سال ها بابتش زحمت کشیدی و دوستی هایی رو که ساختی کمرنگ کنی.

یو نو...من خیلی از روابط عاطفی آدمای نزدیک زندگیم اذیت شدم.همیشه (واقعا همیشه ) جوری با من رفتار شد که طرد شده ام.انگار اون آدما همه ی زندگیشون فقط چون کسی رو نداشتن ، با من راز ساختن ، با من رابطه ساختن ، و یهو که پارتنرشونو پیدا کردن ، رازاشونو از من گرفتن ...

برا همین ، همیشه حواسم بوده و هست... توی رابطه م با سینا ، همیشه مراقب بودم ارتباطم جایی با بقیه ی آدمای مهم زندگیم لنگ نزنه...

رازهای دو نفره دارم...اما رازهای دوستانه و قایمکی با دوستامم دارم...

.

تقریباً میدونم‌ که دوستیم با ازهار تموم شده..حتی دیگه دلم نمیخواد درموردش فکر کنم یا بنویسم یا حتی با تراپیستم مطرح کنم...بخشیدمش انگار...ولی نمیخوام ( یا بهتره بگم نمیتونم ) دیگه مثل قبل باهاش ادامه بدم ، یا حرف بزنم ، یا خاطره بسازم.

دیشب فهمیدم..وقتی دلم‌ نمیخواست تو لیست کلوز فرند استوریم بذارمش !

فاطی هم :)

راز دو نفره....راز دو نفره....راز دو نفره....

خب آخرش هر کی برا خودش یه دلیلی داره....ولی همیشه فکر میکردم بارداریشو به من یکدونه خواهرش بگه ولی نگفت...نه قصدش نه اتفاقش‌ ...

اره خب..زندگی دقیقا ‌‌‌‌مث یه اجاق گاز کوچیک با چند تا شعله ست...اگه بخوای همزمان از همه ی شعله هات استفاده کنی ، رو همه شون قابلمه بذاری ، نمیشه... آتیش شعله ها کم میشه ، قابلمه ها به هم میخورن ، حواست پرت میشه و تهش هیچی نه به موقع آماده میشه و نه خوشمزه ... مجبوری اولویت بندی کنی ... و خب برای آدمای مهم زندگیم ، اولویت همیشه پارتنرها بودن :) من اون سالاد شیرازیه بودم که هی گفتن باشه حالا هنوز زوده تا سفره رو بندازن درست میکنیم ، بعد یهو دیر میشه ، بدو بدو میشه ، مهمونا میرسن و غذا داره از دهن میفته و یهو یکی میگه حالا سالاد واجب هم نیستااا...با ماست میخوریم :))))))))

نوشته شده توسط: mim

1447

جمعه هفدهم آذر ۱۴۰۲ 0:57

خب

قهر کردم باهاش :/ 😐😂

البته نگفتم بهش ولی خب تلفنو با یه حالت قهرگونه ای قطع کردم :/

گوزو خان :/

انگار نه انگار شب سالگردمونه... همینجوری هی مسخره بازی در آورد و هیچی نگفت :/

هی هر چی من رو مود رمانتیک بازی بودم دیدم نع ، آقا رو فاز مسخره بازیه :/

میخواستم استوری بذارماااا...ولی دیدم اینجوری شد ، دوباره اینستامو پاک کردم :)))

قهرم اصننننن

نوشته شده توسط: mim

1446

پنجشنبه شانزدهم آذر ۱۴۰۲ 22:38

فردا دو‌ سالگیمونه :)

فردا میشه ۷۳۰ روز که پا به پای هم نفس کشیدیم و لحظه ها رو زندگی کردیم :)

واقعیت اینه که از وقتی اومده ، زندگیم خیلی شفاف تر و رنگی تر شده....سختی ها آسون تر میگذرن و خوشحالیا عمیق تر به جانم میشینن :)

کنارش از ته دل میخندم

با هم کلی طعم جدید کشف کردیم

کلی لاس زدیم و سر بسته ، حرفای عاشقونه زدیم و دل و قلوه رد و بدل کردیم :)))

کلی راه رفتیم

هزار ساعت شایدم بیشتر با هم تلفنی حرف زدیم :)

کلی فیلم و تئاتر با هم دیدیم

بار ها همدیگه رو بغل کردیم و بو‌ کشیدیم

و گاهی حس میکنم انقدددددر برام عزیزه که دوس دارم سال ها بشینم رو به روش و فقط روزمرگی ش‌ رو تماشا کنم... خوابیدنش ، غذا خوردنش ، حرف زدنش ، حموم رفتنش ، با گوشی ور رفتنش ، وقتایی که موهاشو سشوار می‌کشه ، وقتی با باباش تلفنی حرف میزنه ، وقتی میخواد چیزی که خریده رو حساب کنه و پولشو پرداخت کنه ، وقتی یجا یکمی از هم فاصله داریم و یهو بهم چشمک میزنه ... :)

مژه ها بلندش.... مژه های بلندش.... مژه های بلندش :)

دو سال از اون شبی که اکلیلا رو بهم داد و واقعاً شدیم پارتنر همدیگه میگذره ... اولین نیمچه بغلمون :) بعد از تم تریو و اجرای گیتار کلاسیک 💚✨

پارسال :) یه جشن رییییز گرفتیم...شبش هم رفتیم پیتزا خوردیم...فردا صبحش هم رفتیم پیاده روی . بعدش رفتیم کباب خوردیم :) و بعد راه افتادیم سمت نمایشگاه گل و گیاه...پشمی رو اون شب خرید برام :) دخترم الان یک ساله شده :) از اونجا پیاده راه افتادیم اومدیییییییم تا ناکجاآباد و اونجا آش خریدیم :) چقد تو راه خندیدیم و حرف زدیم و به گا رفتیم از این پیاده روی طولانی 🤕😂

امسال ولی جفتمون سرما خوردیم 😐😂

و تو‌ خونه هامون چپیدیم و داریم تخم مرغ آب پز و آب پرتقال میخوریم :)))

ینی میشه سال دیگه ، ۳ سالگیمونو تو بلاد کفر جشن بگیریم ؟!:))))

نوشته شده توسط: mim

1445

پنجشنبه شانزدهم آذر ۱۴۰۲ 19:52

نمی‌دونم چرا مامان بعضی وقتا یسری چیزا رو بهم نمیگه یا دروغ میگه!

خیلی عجیبه!

عصبی میشم؟ تا حد زیادی بله

کاری میتونم بکنم؟خیر

نوشته شده توسط: mim

1444

پنجشنبه شانزدهم آذر ۱۴۰۲ 16:10

حالم داره کم کم بهتر میشه

نمیدونم چرا همش خوابای بدی درباره فاطی میبینم...خواب دیدم تو 5 ماهگی تموم شد...

خدا کنه‌ همه چیز خوب پیش بره.

.

.

امروز داشتم به سک-س فکر میکردم...

واقعا مسأله ی عجیب و پیچیده ایه

کل عمرمون تلاش میکنیم جذاب و خواستنی باشیم...مدام در حال آموزش دیدنیم که خواسته هامونو توی سک-س مطرح کنیم ، چطور رفتار کنیم که خواستنی تر باشیم ، مراقب باشیم و تمرکز کنیم که حین رابطه ، حواسمون پرت نشه و و و

برای چی؟ برای نهایتاً یک ساعت؟!

خب بعدش چی؟

چرا باید رفتارهای اینجوری که اصن در شأن بشریت نیست (😂) رو کل رابطه اثر بذاره ؟!

تو اگه حالت تو سک-س خوب نباشه ، اساس زندگیتم به هم میریزه ... و برعکس !!!

و همین سک-س میتوته مثلاً نشون دهنده ی نزدیکی و صمیمت آدما ، عشق ، تعهد ، آشتی ، اعتماد به نفس ، سلامتی و خیلی چیز دیگه باشه!

خیلی عجیبه...یهو میبینی یه زندگی به هم میریزه چون سک-سشون خوب نیست...چون بلد نیستن . یا چون رفتار ها و حرف هایی زده میشه که طرف مقابل رو ناراحت میکنه

یا مثلا یک‌ زندگی به هم می‌ریزه چون از نظر یکیشون ، سک-س با یکی دیگه جذاب تره و می‌ره تن میده به یه رابطه ی دیگه...همه چیزو فراموش میکنه و زیر پا میذاره فقط برای همین لذت یک ساعته !‌‌

جالبه

نوشته شده توسط: mim

1443

چهارشنبه پانزدهم آذر ۱۴۰۲ 13:10

امروز رفتم تراپی

خوب بود :)

.

.

خدایا... چقد دلم کوکی خشک شکلاتی با چیپس شکلات و و یه لیوان شیر داغ میخواد :(

یا مثلا ماکارونی مامان پز با ترشی بادمجون :(

و همه ی این هوس ها رو در حالی دارم که مشغول خوردن فلوسیپ بدمزه م و بدن درد سرماخوردگی ولم نمیکنه

آش دوغ هم می‌خوام :(

کلاس زبان هم خدا رو شکر لغو شد 😁

نوشته شده توسط: mim

1442

چهارشنبه پانزدهم آذر ۱۴۰۲ 2:49

وحشتناک سردمه و خیلی بدن درد دارم

تف بهت سرماخوردگی :/

دو روزه که تقریبا ۹۹ درصد برنامه های روزانه م داره تیک میخوره و خوشحالم !

نوشته شده توسط: mim

1441

سه شنبه چهاردهم آذر ۱۴۰۲ 20:50

به طرز وحشتناکی دلم یه کیک شکلاتی نرم و تازه با فیلینگ های کرمی خوشمزه‌ و روکش گاناش میخواد 🥺

هر چی از صبح دارم فیلماشو میبینم ، خواستنم تموم نمیشه :(

.

.

مدرسه که میرفتم ، یه کیکی بود به نام باباجون !!!

چقد طعم اونو دوس داشتم همیشه.

یهو گفتن توش داره قرص پیدا میشه و نخورید

و بعدشم فک‌کنم جمع شد از بازار

یا اگه هنوزم هست ، مطمئنم دیگه طعم اون روزا رو نداره

کیک تاینی رو هم خیلی دوس داشتم !!!

اونم نمیدونم هست هنوز یا نه

ولی ولی ولی

امان از بیسکوییت ترد ! هنوز همون قدر جذاب و فوق‌العاده است :)

نوشته شده توسط: mim

1440

سه شنبه چهاردهم آذر ۱۴۰۲ 15:29
نوشته شده توسط: mim

1439

سه شنبه چهاردهم آذر ۱۴۰۲ 15:24

از آدمایی که چادر میپوشن و مداااااام میخوان اینو به عنوان یه افتخار بکنن تو چشم بقیه متنفرم :/

چادرم پوشش حضرت زهراست و فلان

تو این گرما زیر این چادر کولر گازی روشن نیست اما میپوشمش چون فلان

داستان اینکه چی شد که چادری شدم

حسی که به این تیکه از وجودم دارم + عکس چادرش

خو مرض دیگه :/ اگه واقعا یه چیز نرمال میدونینش و انتخاب واقعی خودتونه دیگه چه دلیلی داره هی بیای ازش بنویسی و باهاش سررررربلند باشی :/

اوکی پوششت اینه... دوس داری..انتخابته..تمام :/

من فکر میکنم احتمالاً از عقده سرچشمه میگیره...با دوس ندارن این شکلی باشن و هی به زور میخوان به خودشون بگن نه خیلیم خوبه...یا اینکه تو فکرشون اینه که قبل از اینکه بقیه واکنشی داشته باشن ( که اصن به کسی ربطی هم نداره ) بیایم دست پیشو بگیریم که پس نیفتیم...هی بگیم وای چقد چادر خوبه و لاب لاب ... ولی آبجی..تو حالت با خودت خوب نیست ! خودت انگار هنوز خودتو نپذیرفتی بعد میخوای بقیه هی تعریف و تمجید کنن ازت و برات کف بزنن که ایول .. تو این دوره زمونه ، عجب دختر با حیایی از آب در اومده ماشالا به تربیت خانواده ش !

نوشته شده توسط: mim

1438

دوشنبه سیزدهم آذر ۱۴۰۲ 11:37

خب

واقعا سرما خوردم :/

امروز نمیرم کلاس دیگه 😑

.

.

کاش فرناز دست از سرم برداره

هی هر از گاهی پیام میده که اره میخواستم سراغتو بگیرم و گفتم اگه هستی ، بریم بیرون یه سر

خب وقتی میبینی هر بار میپیچونم ، ول کن دیگه :/

و جالب اینه هر دفعه منم میگم باشه خبر از خودت ایشالا ببینیم همو و دیگه خبری ازش نمیشه :))))))

نوشته شده توسط: mim

1437

یکشنبه دوازدهم آذر ۱۴۰۲ 23:49

خب.امروز صبح با سینا صبونه املت خوردیم و خیلی خوش گذشت 🫂🧡✨

بعدشم روان شدیم به سمت اداره برای درخواست گذرنامه :)

چنان عکس شخمی نابودی ازم گرفت که حتی از عکس شناسنامه م‌ هم داغون تر شد 😕😂

دیگه بعدشم با زهرا رفتیم‌ کافی نت ، جزوه هامو دادم بهش و بعدم برگشتم خونه

چند روزیه گلودرد دارم ... امروز یکمی به خودم رسیدم که بدتر از این نشه...ولی تو خواب هم کاملا خشکی و دردش رو حس میکنم

کلی ظرف برا شستن هست که فک‌ کنم دستکشو دست کنم ، یک قرن بعد بتونم برگردم بشینم سر جام !

خونه هم خیلی خیلی نامرتب شده بود...جمع و‌‌ جورش کردم

ولی باز هم کلی وقت تلف شده دارم و اصلا زبان نخوندم

میخوام الان شام بخورم و بعدش حداقل ارائه م رو بنویسم و بقیه ش دیگه برا فردا صبح

واسه پیدا کردن وکیل مهاجرتی خیلی درگیریم...با در نظر گرفتن همههههه ی مسائل ، با وجود اینکه کاملا میدونم وکیل ساغر خیلی متین تر و دلسوز تره و خدماتی که بعد از رسیدنمون میده هم خیلی دلگرم کننده ست ، اما یجورایی مطمئنم که در زمینه ی اوسبیلدونگ ، تقریباً هیچ مهارتی نداره ! تحصیلی و کاری و ... کار کرده قطعاً اما اوسبیلدونگ ، بعید میدونم

از طرفی اون وکیلی که استاد بهمون معرفی کرد ، کیس های خیلی زیادی تو اوسبیلدونگ داشته و داره و مطمئنیم بابتش...اما خیلی پولکیه و تقریباً رو‌ هیچی تضمین نمیده...از طرفی خدمات بعد از رسیدن هم نداره... اما خب یسری چیزا رو اینجا داره به عهده میگیره که وکیل ساغر گفت با خودتونه...من دلم با اینه که استاد گفت اما سینا کاملا برعکس منه.از این بدش میاد.و از جهتی نظرش اینه که به اون اعتماد کنیم حتی با وجود بی تجربگی چون حداقل میدونیم آدمیه که سر تعهداتش وایمیسه و دلهره نداریم و اینا...ولی من میگم نع...اون‌ بهتره ... شاید استرسش بیشتر باشه چون یارو اصن آدمی نیست که باهات مشورت کنه و اینا و از اولش گفت که من تضمینی نمیدم که مثلا تو کدوم شهر براتون پوزیشن پیدا کنم و چه گرایشی باشه و اینا..ولی خب ما رو میبره ! من میترسم وکیل ساغر ، کارمونو به خاطر بی تجربگی خیلی عقب بندازه...ولی خب ، تعهدات بیشتری داره و از نظر اخلاقی و مالی ، راه بیاست

نمی‌دونم...خیلی انتخاب سختی شده برامون

.

.

چند روزی گوشیم خیلی داغ میکرد..کاورشو در آوردم و الان دوباره با کاور ، برام زمخت و عجیب شده !

دلم یه کاور خوشکل سبک و شفاف میخواد که رنگ گوشیم مشخص بشه

.

دیروز سینا یه بوکمارک گوگولی بهم هدیه داد 🥺💜

نوشته شده توسط: mim

1436

یکشنبه دوازدهم آذر ۱۴۰۲ 1:30

خب من دوباره جوگیر شدم :))))

میخوام امتحان زبانمو که دادم و خیالم که راحت شد ، یکی از این ۴ تا کارو بکنم :)

یا برم سر کار تو شرکت طراحی

یا پیج جدید واسه کارای سفالیم بزنم

یا پیج برای طراحی های خودم بزنم

و یا کلا برم آموزش باریستایی در حیطه ی صرررفا قهوه ببینم !!!

که البته کلاس طراحی با کوثر هم دوس دارم بردارم !!!

نمی‌دونم ... بعد تصمیم میگیرم 😂

فعلا باید مث اسب زبان بخونم که بتونم امتحانمو با نمره ی عالی پاس کنم

نوشته شده توسط: mim

1435

شنبه یازدهم آذر ۱۴۰۲ 22:33

خدای من

این پسر چقدددددر کیوته :)

من چقدر سبزم کنارش 💚✨

امروز بعد از کلاس رفتیم انار خوردیم :)

بعدش رفتیم بازارگردی که برا تولد مامانش ، کادو بگیریم

کلی گشت زدیم و نهایتاً یه شال خوشکل انتخاب کردیم ... بعدش رفتیم قهوه خوردیم و پودر قهوه خرید

و همینجوری که تو پاساژ چرخ می‌زدیم و میخندیدیم ، یجا وایسادیم تو آینه عکس بگیریم که یهو یه آقایی اومد پیشمون (گلفروش نبود) گفت میتونم این دسته گل رو تقدیم کنم به شما؟!!!

و یه دسته گل نرگس خوشکل با روبان سفید بهمون هدیه داد و از ذوق پر پر شدیم 🥺😭🤍

بعدش رفتیم با هم یه گالری هنری و رفتیم تو قسمت آینه ها و کلی عکسای خوشکل گرفتیم :) 💚✨✨

من این پسرو با دنیا عوض نمیکنم 🫂🤍✨

نوشته شده توسط: mim

1434

شنبه یازدهم آذر ۱۴۰۲ 11:49

تف تو زبون آلمانی

دیگه خسته شدم ازش 😕

.

.

+طاقت بیار طاقت بیار.... فقط ۵ ماه دیگه بخون و امتحانتو بده و تامام

نوشته شده توسط: mim

1433

شنبه یازدهم آذر ۱۴۰۲ 2:8

دیوونه نشو دختر

کسی مهاجرتشو به خاطر تحصیل تو دانشگاه ایران ، اونم وقتی که به رشته ش تو کشور مقصد مرتبط نیست به تعویق نمیندازه...

اونم اینجایی که هیییییچیش مشخص نیست....

معلوم نیست دو سال دیگه قوانین مهاجرتی و قیمت یورو چطور باشه

به بیراهه نرو

رشته ای که قراره اون ور بخونی رو هم دوس داری... یادته دبیرستان که بودی، آرزوت بود اونو قبول شی؟ :)

حالام میری...پول در میاری..زندگیتو میگذرونی ... پیشرفت میکنی

شاید یه موقع برگشتی و اینجا رفتی رشته ت رو ادامه دادی و کلی چیز جدید یاد گرفتی

شاید پات رسید اون ور ، تونستی کلی کلاس مجازی با کیفیت با اساتید برجسته تو ایران برداری

پول که باشه ، همه چیز ممکن میشه .نترس

نوشته شده توسط: mim

1432

جمعه دهم آذر ۱۴۰۲ 20:22

هر بار به رشته ی دانشگاهی م‌ فکر میکنم یا کسی ازم میپرسه و مجبور میشم درباره ش‌ حرف بزنم ، بیشتر میفهمم که من چقددددددر عاشقانه‌ دوسش داشتم و دارم اما حیف حیف حیف...که دانشگاه شیراز رو انتخاب کردم....قتل عام همه ی آرزوهام بود.

ای کاش موقع انتخاب رشته ، به جای شهر ، به دانشگاه توجه کرده بودم...کاش از اول فقط تبریز و کرمان رو زده بودم

الان مثلا شدم رتبه ی یک ارشد...با کلی تحقیق تبریز رو با ذوق انتخاب کردم. ولی کجام؟! دارم مهاجرت میکنم و حسرتش تا ابد تو دلم میمونه....

یه گروه زدن ، و تمام دانشجوهای رشته مون از سراسر ایران توش ادد شدن .... و بچه های ارشد تبریز هم این گروهو زدن... هم کلاسی هام :)))

و اطلاعاتی که داره رد و بدل میشه...هی بیشتر بهم یادآوری میکنه‌ که ما واقعا تو دانشگاه شیراز حروم شدیم...تباه شدیم...هر کیو که تو اینستا فالو دارم از دانشگاهای دیگه و کاراشو میبینم انگشت به دهن میمونم !!! و چقدددددر حسودیم میشه و حرص میخورم :(

پیج انجمن علمی دانشگاه تبریز رو هم فالو دارم و حیرت زده م از ایییین همه فعالیتشون....ما ۴ سال تو این خراب شده فقط عمرمونو هدر دادیم...اون وقت از همین رشته ای که همه میگن آینده نداره ، بچه های تبریز و کرمان دارن پول پارو میکنن‌ !

یچیزی ته دلم ، دوس داره وایسم اینجا ، ارشد بخونم ، مهارتمو واقعا زیاد کنم ، یاد بگیرم هر چی که میخوامو و بعدش مهاجرت کنم... دلم نمیاد ولش کنم :( من رشته مو‌ دوس داشتم...دلم میخواست توش کار کنم به درآمد برسم با افتخار بگم که من چیکاره م...نمیخوام این حرفشون که هی میگفتن رشته ی خوبی نیست واقعی به نظر بیاد...رشته م عالی بود..من با علاقه و ذوق انتخابش کردم...ولی یه دانشگاه افتضاح...اون‌ موقع آرزوم بود که شیراز قبول بشم...فکر میکردم دانشگاهش خدااااست...رنکه...دانشگاه مادره...شیراز شهر فرهنگ و هنره و اصن میترکوووونم... ولی ای دل غافل...هیچی اینجا نبود...هر چی همه چیز اینجا آشغال بود ، کرونا و آموزش مجازی هم بهش اضافه کرد :)

یچیزی واقعا ته دلم میخواد دو سال برم ارشد و بعدش مهاجرت کنم...میخوام بهش فکر کنم

نوشته شده توسط: mim

1431

پنجشنبه نهم آذر ۱۴۰۲ 16:48

خب

۱۵ تا تخم مرغ و ۳ تا سوسیس و یه بسته سوپ آماده

۱۹۰ فاکینگ هزار تومن !

ینی دیگه زندگی تو این خراب شده ، مفتشم گرونه....

هر بار میری سوپرمارکت کمتر از ۱۵۰ تومن نمیشه

و واقعا گه تو این اوضاع

نوشته شده توسط: mim

1430

چهارشنبه هشتم آذر ۱۴۰۲ 23:39

ناراحت کننده ست که مدام تو شرایطی قرار میگیرم که باید قضاوت کنم

و خب همه ی اینا واسه خاطر پدر و مادریه که خیلی چیزا رو بلد نیستند

یا باید بین مامانم و بابام قضاوت کنم

یا بین مامانم و فاطی اینا

یا بابا و خاله م

یا مامان و خاله م

یا هرررر کی

و متأسفانه هیچوقت هم صادقانه از اوضاع باخبر نمیشم... همیشه یکطرفه...و باز هم متاسفانه تحت تاثیر حرف هایی که می‌شنوم ، نظرم نیبت به ماجرا شکل میگیره

انقدر که هر بار یجوری بود و هیچوقت هیچی قابل پیش بینی نه بوده و نه هست ، نمی‌دونم الان باید باور کنم ؟ ممکنه اینو نگفته باشی اصلا؟ ممکنه اینی که داری میگی، اصن به واقعیت نزدیک هم نباشه؟ و نمیدونم ! چون هر بار توی یک موقعیت یکسان کاملا متفاوت رفتار کردید

و باید اعتراف کنم که باز اشتباه کردم

با وجود اینکه اصلا با اسماعیل و خانواده ش نه حال میکنم و نه ازشون خوشم میاد ، اما نباید کاملا مامان رو باور میکردم...الانم البته نظرم کاملآ برنگشته ها....تقصیر مامان اسماعیل هم بوده که دلجویی نکرده ... و درسته که الآنم باید حواسم باشه که کاملا فاطی رو‌ هم باور نکنم ، اما میتونم حق بیشتری به اونا بدم...درسته مامان خیلی بدش اومده ولی هر اتفاقی که افتاده حتی عمدی، اول اینکه طبق حرفای همیشه م‌، نه باید جلوی فاطی و اسماعیل بیان میشد مخصوصاً الان با این شرایط بارداری وخیمی که فاطی داره ، و نه با این حجم از خشونت و توهین !

هرچقدر هم حق داشته باشه ، بازم نباید اینجوری میکرد که خب حق آنچنانی هم نداشته..حدس و گمان خودش بوده...اما خب اینو میتونم حق بدم که با پیشینه ای که داشته ، بدگمانی شدیدی داشته باشه ‌‌‌‌‌ولیکجاست پس سیاستت زن؟ کجاست اخلاق و منش و روش درست حرف زدنت؟

آخ نمی‌دونم...نمیدونم چی شد که مامان به این روز افتاد...نمیدونم چی شد که بابا اینجوری شد...ولی کاش یکم به خودشون بیان...یکم فکر کنن

نوشته شده توسط: mim

1429

چهارشنبه هشتم آذر ۱۴۰۲ 12:16

از اردیبهشت که دنبال تراپیست میگشتم تا امروز ،

از همون موقع که با ازهار به مشکل خوردم ....

بعد کللللللی گشتن و تحقیق ،یه تراپیست پیدا کرده بودم که کامنتا و اطلاعاتی که تو پیج می‌ذاشت خوب بود ولی اننننقدر نوبتاش دیر بود که منصرف شدم

یه نفر دیگه رو پیدا کردم که به نظرم خیلی باسواد و خفن میومد ولی هر جلسه ۸۵۰ هزار تومن ://// و خب به سرعت با منشی خدافزی کردم :))))

دو سه نفر دیگه رو به پیشنهاد بچه ها یابیدم و زنگ زدم ولی یا به دلم ننشستن یا اینا هم از شیراز رفته بودن

با تراپیست قبلی ازهار شروع کردم...دوس داشتم جلساتم حضوری باشه اما نشد..چون این خانومه هم رفته بود تهران... آنلاین پیش رفتم...تا الان فک کنم ۷ جلسه باهاش صحبت کردم ولی همش یه حسی بهم می‌گفت اونقدرا خوب پیش نمیره...و دیروز , بالاخره تونستم با اون خانوم دکتری که از اردیبهشت دنبالش بودم صحبت کنم ! حضوری !

و خیلییی خوب بود ! تو همون جلسه ی اول هم میشد تا حد زیادی متوجه شد اوضاعو.... به نظرم این دقیقا اون چیزیه که از جلسات مشاوره همیشه انتظار داشتم.... تو جلسه های آنلاین قبلیم ، فقط من حرف میزدم و اون بیشتر گوش میداد... و اینکه بعضی وقتا برداشت هایی از حرفای من داشت که به نظرم کلیشه ای میومد و باید دوباره من کلی حرف میزدم که بگم نه منظور من و احساس من در لحظه این نیست...نمیگم تماماً بد بود..نه اصلا... بالاخره یچیزایی یاد گرفتم... اما بیشتر شبیه این بود که دارم با یه دوست درد و دل میکنم و داشتم بابت حرف زدن خودم ، پول پرداخت میکردم!

میدونم که تراپیست قرار نیست معجزه کنه اما ترجیح میدم یه گفتگوی دو طرفه شکل بگیره. یا مثلا اگه جایی لازمه ، حرفمو حتی قطع کنه ، راهکار بده یا راهنماییم کنه که من خودم تصمیم بگیرم پس الان با این مسأله ای که پی ذهنمه باید چیکار کنم نه که فقط گوش بده و بگه درک میکنم....

تصمیم گرفتم فعلا حضوری و با این خانومه ادامه بدم . وقت گرفتم برا هفته ی آینده.

فقط کلینیکشون یه باگ داشت...خیلی رو معیار پول میچرخید...تا حساب نکنی فیکس نمیشه ، اگه کمتر از ۲۴ ساعت به وقت مشاوره مونده باشه و کنسل کنید هزینه تون سوخت میشه ، اگر بیشتر از یک ساعت طول بکشه باید ما به التفاوت پرداخت کنید :/

یا توی لابی کلینیک ، کتابای روانشناسی گذاشته بودن که اولش گفتم اع چقدر خوب گذاشتن برای تایم انتظار که مردم مطالعه کنن ولی بعدش دیدم فروشیه :/ یه یخچال ویترینی کوچولو گذاشته بودن با کلی انرژی زا و شکلات و اینا و مث باشگاه ، یه کاغذ چسبونده بودن بالاش که اگه میخواید چیزی بردارید قبلش حتما با منشی هماهنگ کنید و اینا...حس میکنم در شأن یه کلینیک روانپزشکی به اون بزرگی نبود اصلا

چه سمیه آخه...حس بدی بهم دست داد بابتش

دیروز من به جای یک ساعت ، ۵۰ دقیقه جلسه م طول کشید..حقش بود میومدم بیرون میگفتم ما به التفاوتشو بهم پس بدید 😕

ولی یه حیاط سبز و بزرگ و قشنگ داشت :)

نوشته شده توسط: mim

1428

سه شنبه هفتم آذر ۱۴۰۲ 2:54

تز هر زاویه ای نگاه میکنم ، نمیدونم این اسماعیل و خانواده ی کولی ش از کجا افتادن وسط زندگی ما

مث قوم یعجوج و معجوج پیداشون شد و مامان بابای من اینا رو هی روز به روز گنده ترشون کردن... طبق معمول

و روز به روز رفتار زالو وارشون بیشتر نمود پیدا کرد

و مامان بابای بی عرضه ی من فقط هی گفتن و غر زدن و غصه خوردن ولی تو عمل ، مث قبل ادامه دادن و رفتار کردن

مدت هاست که دیگه با اسماعیل اصلا حال نمیکنم

و نمیدونم رو چه حسابی فاطی اینجوری بردتش بالا و آب بدون اون نمیخوره

ماجرای امشب هم که دیگه تکمیلش کرد !

عوضیای پست

حتی اگه اتفاقی و غیرعمدی بوده ، کسی اگه اندازه ی یه نخود شعور داشته باشه زنگ میزنه بابت اشتباهش عذرخواهی میکنه

یک درصد زیون خیر ندارن

چی بگم

فقط میدونم که مقصر بیشتر تمام این اتفاقا مامان و بابای خودمن...که هی پر و بال دادن...و یکککک ذره هنر مکالمه ندارن

هزار بار بهشون گفتم جای این همه غصه و چه کنم چه نکنم ، برید باهاشون حرف بزنید...حاجی دعوا که نمیخوای بکنی ... یکم عرضه به خرج بده..یکم شرم و کمرویی رو کنار بذار ، برو دغدغه هاتو بدون اینکه کسی رو ناراحت کنی مطرح کن... چه دلیلی داره هر چی میشه می‌رید بدو بدو به فاطی میگید... هم ناراحتش میکنید هم اون کاری از دستش برنمیاد و هم اینکه بیشتر تشویقتون میکنه که سکوت کنید و فقط روز به روز خموده تر و شکسته تر و غرغرو تر و افسرده تر بشید...حرف بزنید...لعنتیا حررررف بزنید...دست بردارید از این رفتارهای بچگانه و فقط یکم یاد بگیرید مشکلاتتونو بدون جر و بحث و فقط با مکالمه حل کنید...آه اعصابم خورده... واقعا صبر فاطی رو تحسین میکنم.. از طرفی هم حس میکنم کارا و رفتاراش دیگه حماقته!

نمیدونم

لعنت به خانواده های پر چالش

نوشته شده توسط: mim

1427

دوشنبه ششم آذر ۱۴۰۲ 1:16

مشکل بزرگی جلوی پامه و اون اتلاف وقته

نمیدونم چرا دیگه اصلا نمیشه طبق برنامه پیش برم

نگاه که میکنم ، از 24 ساعت شبانه روز شاید فقط 3 ساعتش مفید باشه

و اصلا نمیدونم بقیه ش‌ چی میشه!

تمرکز ندارم.هیچ کاری نمیکنم ولی بازم وقت کم میارم!

باید درستش کنم این اوضاعو

نوشته شده توسط: mim

1426

یکشنبه پنجم آذر ۱۴۰۲ 23:7

دیروز ‌‌‌سینا یه عکس ازم گرفت

میخواستم ‌‌‌‌‌‌پستش کنم

و به طرز مسخره ای شاید ۴ ساعت داشتم براش دنبال یه کپشن میگشتم :/

هیچی به دلم‌ نمی نشست..خودمم ایده ای برای نوشتن نداشتم ... دنبال یه کپشن تک خطی بودم..مث بقیه ی‌ پستام ! هیچوقت دنبال کپشن نگشته بودم! همیشه فکرم یا لیریکس آهنگای مورد علاقه م و یا اسکرین شاتام یا پیامای سیو‌ شده ی تلگرامم هست و من فقط نیاز دارم عکس بگیرم از چیزی که دوس دارم و به نظرم زیباست (و یا حتی نیست اما باید تف بشه تو صورتمون ) و پستش کنم! اما این بار نمیدونم چرا انقد سخت بود! شاید چون عکس خودم بود !‌‌ و خب بالاخره بعد کلی گشتن و ناامید شدن ، یه ویدیو تو اینستا دیدم و بیت اول خواننده رو نوشتم :)))‌‌‌‌‌‌‌چرا به فکر خودم نرسیده بود؟ موزیک سارا نائینی :))

نوشته شده توسط: mim

1425

یکشنبه پنجم آذر ۱۴۰۲ 22:24

خب

خلاصه بخوام بگم ،

این مدت همش درگیر وکیل مهاجرتی و این مسائل بودیم

دوشنبه ۲۲ آبان دم رفتن به کلاس ، استاد پیام داد که کلاستون لغوه !

و خب با سینا رفتیم کلی گشتیم و چیپس و ماست موسیر خوردیم و حسابی خوش گذشت :)

با مامان و بابا چند بار رفتیم بیرون گشتیم ، خرید کردیم ، فیلم دیدیم ، ولی روز آخر ، انقد الکی با هم دعواشون شد که همه چیز کوفتم شد

باهاشون برگشتم خونه‌. یک روزه!

رفتیم و فاطی خبر بارداریش رو داد :)

و من دوباره برگشتم شیراز...با مامان دعوام شد و حال بدش باهام موند

دوشنبه ۲۹ ام از ساعت ۱۲ اینطوریا یه بارون خفنی شروع شد که نگو و نپرس :) تا ۴ صبح ادامه داشت.رفتیم کلاس ، و بعدش انقد هوا دل بود و بارون جذاب ، که به سینا گفتم نمیرم خونه ! میخوام برم قدم بزنم :) و خب اون‌ گوزو باهام نیومد چون گفت میخوام برم خونه درس بخونم :/‌‌

خودم راه افتادم سمت زند و تو اون بارون کلیییی چرخیدم برا خودم و موزیک گوش دادم :) و خوشمزه ترین و چرک ترین فلافلی شهر رو‌ هم پیدا کردم و شدم مشتری همشگیش :))))

به حدی خوشمزه بود که دو‌ تا ساندویچ سفارش دادم !

بعدم بدو بدو برگشتم سمت‌ خونه که به‌ جلسه ی مشاوره م برسم ... کلی گریه کردم بعدش ...

چارشنبه بعد‌ کلاس داشتیم از گشنگی میمردیم و فست فود مورد علاقه م آف داشت :)))) و رفتیم با هم پیتزا خوردیم 😍 بعدم رفتم درمونگاه آمپول زدم برا درد کمرم

شنبه که دیروز باشه هم بعد کلاس با سینا رفتیم فرودگاه و کلی قدم زدیم و خندیدیم و کیف کردیم :) بعدم رفتیم زند و حسابی چرخ زدیم اونجا و خوش گذروندیم :) شیرینی نوستالژی موردعلاقه م با شیرکاکائو خرید برام :)) بعدم رفتیم ‌نون‌ محلی خریدیم که سینا اصلا دوس نداشت :)))))) تهشم‌ رفتیم فلافل چرکی موردعلاقه م :)))) و همین که پسرکم اومد سس بریزه رو ساندویچش یهو در ظرف باز شد و فاک :/ کل محیط سسی شد ! لباسامونم کثیف :)))

ترخند زدیم کلی و بعد برگشتیم خونه :)

کنارش خیلی بهم خوش میگذره 💚

.

.

+دارم مرتب میرم باشگاه و خیلی جالبه! حسم به باشگاه برگشت :) دیگه هر بار که میخوام‌ برم هی به زمین و زمان فحش نمیدم :))) و خب داره واقعا بهم خوش میگذره :)

+یه سفارش دیوارکوب گرفتم..خیلی خوشکل شد.. اجراش کردم و تمام ، ولی همین که روغن زدم بهش ، رنگا رفت تو هم 😐 فاک فاک فاک...حالا گذاشتم که کامل خشک بشه ، اصلاحش کنم و دوباره خشک بشه ، بعد روغن بزنم و خشک بشه و بعد بفرستم 😑 خدا رو شکر که هدیه ی مناسبتی نبود وگرنه کاملا بدقول میشدم و طرف ازم عصبانی میشد اگه به تاریخش نمیرسید !

+ از موقعی که مامان و بابا شیراز بودن و دعواشون شد و بعدش دعوای مامان و خودم ، نسبت به مامان خشم دارم... نمیتونم درست حسابی باهاش تلفنی حرف بزنم.دلخورم ازش..کل جلسه ی‌ تراپیم به صحبت درمورد مامان گذشت...اما قلبم هنوز تو فشاره! سخته گفتنش ولی مدام دارم خوابشو میبینم...که یا داریم با هم دعوا میکنیم و یا من دارم با گریه میزنمش....حال کثافطیه هر بار که از خواب بیدار میشم...کاش میشد حرف بزنیم با هم...کاش رابطه هایی که تو خونه مون جریان داره کمی اصلاح پذیر بود...کاش خیالم از بابت مامان و بابام راحت بود...کاش انقدر‌ حس ترحم و ترس از دست دادن و حسرت زندگی نزیسته شون در من وجود نداشت....

+با همه ی کشمکش ها ، بازم تصمیم گرفتم که برم...که مهاجرت کنم ...حتی با وجود اینکه دارم خاله میشم!

+امروز برا‌ خودم چلوماهی درست‌ کردم :) با همون دستور پخت همیشگی مامان :) همون طوری که اون‌ همیشه درست میکنه و هیچوقت ماهی رو جور دیگه ای نپخته و الحق که خوشمزه ترین و اصولی ترین روشه !

+دوباره اینستا رو پاک کردم و نمیخوام دیگه واردش بشم

+مدتیه که اصصصلا برای زبان وقت نذاشتم و هیچی نخوندم...که خب خوب نیست اصلا...دارم تلاش میکنم اصلاحش کنم و برگردم به برنامه...در واقع استرس گرفتم و یهو کلا ولش کردم که غلطه

واقعا دلم میخواد کلاسمون زودتر تموم بشه و بشینم روزانه ۸ ساعت بخونم و جبران کنم و بعد بریم برای امتحان :)

+هنوز یه بخشی از وجود من دلش میخواد تو رشته ی خودم ادامه تحصیل بده ، هر روز یاد بگیره و تو همون زمینه کار کنه....ولی میدونم که مسیرش خیلی طولانی و ریسکیه...و میخوام‌ همه رو بذارم کنار... برم از ایران و از اول یه رشته ی دیگه رو‌ بخونم....امیدوارم اونجا بتونم تو رشته ی خودم هم فعالیت کنم...نمیخوام فراموش بشه... نمی‌خوام هدر رفته محسوب بشه

+خدابیامرزه پدر باعث و بانی اسنپ پی رو!!! واااقعا سرویس خوبیه دمشون گرم :))) میتونم خریدای واجب پوستیمو انجام بدم بدون اینکه زیاد اذیت بشم. پام برسه آلمان ، احتمالا کردیت کارت میگیرم :)) فقط حواسم باید باشه بی جنبه بازی در نیارم که بدبخت میشم!!!

+هیچ جوره با زهرا حال نمیکنم :/ هر چی تلاش میکنم نمیشه...چند ساله که یه رابطه ی دوستی ریزی بین ما شکل گرفته و بیشتر از طرف اون‌ نگهداشته میشه چون از طرف من رغبتی وجود نداره‌! اخلاقیاتش به من نمیخوره...لطف داره.. منم سعی میکنم چیزی رو بی جواب نذارم ولی واقعا از اون رابطه هاست که انرژی زیادی از من می‌کشه 🥴

+امروز دقیقاً ۱۳ روزه که پریودم عقب افتاده :/ مشکلات پریودی کی دست از سر من برمیداره ؟!!!

+هر بار که با هم میریم بیرون ، یا تو‌ ماشین وسط رانندگی ، یهو نگاش میکنم و نزدیکش میشم به قصد بوسیدن گونه ش‌ و سرشو میچرخونه و خیلی نرم و ریز ، یه بوسه ی کوچولو میاد رو لبامون ، دلم میریزه :) ... من واقعا درگیر این پسر شدم و داره میشه دو سال :) دو هفته ی دیگه ، دو ساله که با همیم و واقعا از خدا میخوام‌ کمکمون کنه...حس سبزی رو تو دلمون نگهداره... که کمرنگ نشه..تموم نشه...حفظش کنیم 💚

+ واسه تولدش میخوام براش کفش بخرم :) باید پس انداز کنم...احتمالا بریم همون‌ کافه سنتی ای که‌ چشممو گرفته‌:) نزدیکای تولدش ، باید برم حتماً سر بزنم ببینم داخلش چه شکلیه و قیمت منوش چیجوریاست

+ این‌ مدت چند بار غذای بیرون خوردیم و دیگه تعطیل! باید پول سیو‌ کنم ... البته که فلافل نباید جزو هزینه های پرخرج در نظر گرفته بشه چرا که اقتصادی تر هم هست نسبت به تو خونه ‌‌‌غذا درست کردن 😂

نوشته شده توسط: mim