2239

چهارشنبه هشتم بهمن ۱۴۰۴ 14:45

بالاخره دیشب بعد از مدت ها ، بلاگفا برام باز شد و تونستم وارد شم.و تا 7 صبح داشتم تو بخش *وبلاگ دوستان* وقایعی که گذشته بود رو میخوندم....و البته فهمیدم که تعدادی تونسته بودن وارد این فضا بشن ‌‌‌‌‌‌، احتمالا با وی‌پی‌ان

روزهای خیلی سختی رو داریم میگذرونیم..همگی...و بدتر از همه سر و کله زدن با جماعت مغز خر خورده ست ! حرف ها و استدلال های بی پایه و چرند ، جوری که مطمئنم خودشون هم میدونن که دارن پشکل تفت میدن ! چطور ممکنه تو سر یه نفر این فکرا بیان و برن ؟ مگه تو کله شون تاپاله گذاشتن آخه ؟ مدت هاست که دیگه بحث نمی‌کنم..هر کی قرار بود بفهمه ، تا الان قطعا فهمیده...ولی این ور اون ور صحبت ها و گل‌واژه هاشون رو می‌شنوم و خونم به جوش میاد...تو سرم حسابی جنگ بود...دائم داشتم با فاطی‌ط جدل میکردم و حرفاش یادم میومد و هی تو ذهنم باهاش بحث داشتم... دروغ چرا... بیشتر از دو هفته ست که ازش بی‌خبرم و دوست دارم بی‌خبر هم بمونم ! از خودش و خانواده ش بدم میاد !!!! خیلی عجیبه ولی‌ واقعاً حرصم گرفته ازش..حس میکنم مسئولیت خون این همه آدم که باز هم ریخته شد به پای فکر و حمایت احمق هابی مثل اوناست..خسته م...و بسیار ناامید...از یجایی به بعد دیگه اخبار رو هم پیگیری نکردم...با اینکه ۲۴ای تو خونه مون داره پخش میشه و درموردش صحبت میشه..اما سعی کردم خودمو دور نگه دارم...هر عکسی که می‌بینم اشکام جاری میشه... آدم هایی که نمیشناسم و تا حالا ندیدم .... چه دردی می‌کشی وطن...حالت تهوع میگیرم هر بار که با تیتر خبر فوری عددی رو اعلام میکنن...و اینا عدد نیستن... آمار و ارقام نیستن...جان اند..زندگی ان...هرکدوم حداقل ۲۰ نفر فامیل و دوست و آشنا دارن که زندگیشون قطعا با اختلال رو به رو میشه...چه آرزوها و فرداهایی که کف خیابون کفن شد..حرف از یه جنایت بزرگه...و من دیگه حالم داره به هم میخوره...کاش اسم ایران و ایرانی از تاریخ و جغرافیا حذف میشد..تموم میشدیم...زمین دیگه توان به دوش کشیدن این همه رنج و درد و بار غم رو نداره...چقدر دیگه باید کشته بدیم؟ چقدر دیگه باید ببینیم ؟ همونجا که خانم هایده میخونه ، هر چی باید همه تک تک بکشن ما کشیدیم که......

از شنیدن قیمت طلا و‌ دلار خسته م....از اینکه هر چقدر میدویی بازم بی پول و ناامیدی...

همه چیزو پاک کردم و اصلا قصدی ندارم برای برگشت به اینستا و تلگرام و واتساپ...وحشت دارم از رو به رو شدن باهاش.. مطمئنم که دیگه نمیکشم و این بار حتماً از پا در میام

به جز بدبیاری‌های کشور و شرم از زنده بودن و همه ی اینا ، جنگی تو خونه داشتیم که ناعادلانه و پر از شرارت بود....زیر بار فشارش واقعا خم شدم..‌.واقعا میگم ، بدون اغراق...چی بهمون گذشت میم...چقدر استرس رو‌ یه آدم میتونه تحمل کنه مگه ؟!

تراپیستم گفت خلق افسرده داری و باید برای کنترل اضطرابت قرص مصرف کنی و من زارزار گریستم ! باورم نمیشد به اینجا رسیدم !

و وقتی درمورد اضطرابم حرف میزدم ، زینب مات و مبهوت مونده بود که واقعاً؟؟؟ اصلا فکرشو نمیکردم...اصلا معلوم نیست...تو اصلا اینا رو بروز نمیدی!! و راست میگه...تو هر جمعی من خیلی سرزنده و خوشحال و در حال بگو بخندم..همه رو به چالش بکشم و بازی راه بندازم و و و ... و این آدم ، چنان دچار اضطرابه که آریتمی قلبش دچار مشکل شده ! منم بودم متحیر میشدم :))

بسیار ننوشتم و‌ عملا انگار‌ عامدانه خواستم که از ذهنم و خاطراتم پاک بشه ! من بیشتر از یک ماه زندگیمو از دست دادم چون هیچی ازش ننوشتم...خدا رو شکر که حداقل از روزهای خوبش عکس هایی هست !

درمورد روزهای خوب ، بعدا می‌نویسم...روزی که حالم واقعا خوب باشه و دلم بخواد به یادشون بیارم و مرور کنم !

بارها به فرار فکر کردم...برنامه ریزی کردم..خیلی با جزییات...اما نمیتونم برم چون به هیچ منبع مالی حتی اندک دسترسی ندارم

دلم از دست والدین آزارگر خونه ! به معنای واقعی کلمه :)

تصمیم گرفتم واقعا برم شیراز... برم و موندگار بشم

باشگاه رو هم شروع کردم و الان نصف جلسات رو رفتم و واقعا به تن و روحم چسبیده :) اگه این باشگاه و نی‌نی و پارتنرم نبودن ، خیلی وقت پیش در هم شکسته بودم !

بسیار فیلم دیدم که بعداً درموردش مینویسم... بعداً !

فردا تولد عزیزدلمه و پیشش نیستم....نبودش برام بسیار غمگین کننده ست.... اما به زودی میرم و می‌بینمش :)

از ایرانی بودن خسته م...از فرزند بودن خسته م...کاش سه سال پیش از این باتلاق رفته بودیم... مطمئنم حال خیلی بهتری میداشتیم...لعنت..لعنت...در کنار همه ی لعنت ها ، لعنت به اون استاد بیشرف که اسم استاد زیاده براش...ولی نمیخوام فامیلشو بگم چون نفرت دارم ازش و برای ثبت ، استاد رو مینویسم...امیدوارم یه روز انقدر ناتوان بشی که تو گه خودت غلت بزنی...وقتی میفهمم این کلاه رو فقط سر ما نذاشته و آدم های دیگه ای هم هستن ، به این فکر میکنم که مگه میشه انقدر وقیح باشی و راست راست بچرخی و هرگز هم تقاص کارت رو نبینی ؟ بله خب ممکنه...چون اساس این دنیا رو بر پایه ی عدالت نچیدن...چه میدونم...دارم از هر فکری حرف میزنم...تو سرم هزار تا موضوع هست و پرم از پرش فکری... خسته م خدایا

نوشته شده توسط: mim