1469

جمعه هشتم دی ۱۴۰۲ 19:10

یه ساعت خوابیدم

انقد خواب بد درمورد خودم و سینا دیدم که ازش بدم میاد😐

وای...چه خواب رو مخی بود

میگن دم‌ غروب نخوابیدا...اوف 😑

قرار شد برا استادمون حالا که پایان ترمه هدیه بخریم . بعد هر کی ایده میداد‌...یه عکس گذاشتن تو گروه...از این جعبه چوبیا که ماگ و یه مشت چایی و دمنوش و مغز داره توش...بعد چند؟ یک میلیون و پونصد 😐😐😐 بعد چنان ذوق زده بودن بابتش که واااای چقد خوشکله چه ایده ی گوگولی ای و و و...😑

بعد یکی دیگه شون برگشت گفت این عااااالیه.. ولی کمه..یچیز دیگه هم بگیریم در کنارش 😐😐😐

واقعاً پولدارا احمق تر از چیزی ان که فکر کنید.

این دیگه قدیمی شده ... خیلی هم به درد نخوره...بعد انگار کلا داری یک و پونصد پول میدی بابت ۳۰۰ گرم مغز و آجیل 😐

من گفتم ما میخوایم از کارای خودم به استاد هدیه بدیم...بعد ف. بهشون گفته بود که اگه اوکی اید ، همه مون شراکتی با هم یکی از کارای میم هدیه بدیم ... بعد چی گفته بودن؟ اینجوری به اسم یه نفر تموم میشه 😐😂

دیگه نمی‌دونم چی خریدن

من و سینا قرار شد جدا هدیه بدیم اون سه تا هم جدا.

.

.

امروزم هم زرشک پلو با مرغ درست کردم و هم پودینگ خرمالو :)

نوشته شده توسط: mim