2262

پنجشنبه سی ام بهمن ۱۴۰۴ 1:18

امروز تراپی داشتم و بعد از گرفتن تایید بیرونی که بله ، رنج های تو واقعا رنج هستن و این دردی که میکشی خیلی بزرگه و به خاطر حساسیت تو نیست ، بالاخره یکم آروم شدم..البته که نمیشه ۲۶ ۲۶ سال زندگی رو تو چهار ساعت تعریف کرد ولی خب کلیت رو فهمید و توضیح دادم

خیلی مسخره ست که به خاطر روانی بودن بقیه ، منم که باید قرص بخورم ! چون دو تا آدم هیچوقت فکر نکردن که رفتاراشون اشتباهه و باید برن خودشون رو اصلاح کنن..حالا من باید میلیون میلیون خرج کنم تا خودمو بتونم از این منجلاب بیرون بکشم

عکاسی هم رفتم و عکسامو انتخاب کردم

بعدش باشگاه رفتم.‌که دوست قشنگم دو جلسه ست نیومده 🥲 شماره ای هم ازش ندارم که جویای احوالش بشم

پروبستنی لیموچیزکیک رو بالاخره تست کردم که خیلی زیاد با توقع و تصوری که ازش داشتم فرق داشت.‌فکر میکردم خیلی کرمی باشه ، رنگش سبز و طعمی شبیه موهیتو بده ..ولی خب زرد بود ، اصصصلا بافت بستنی نداشت و یه طعم بلاتکلیف و کیکی داشت..نه شیرین بود نه ترش...انگار یه تیکه کیک رژیمی رو حسابی پودر کرده باشی و بذاری یخچال‌‌...خلاصه که خیلی بد بود و زد تو ذوقم

شاید جمعه ی بعدی یه سفر یک روزه ی تنهایی برم.. واقعا دوس دارم برم ...ایشالا که جور بشه 🌊

و باورم نمیشه که ۱ ماه دیگه سال تموم میشه ... بدترین و پرچالش ترین سال زندگیم بود... روزشماری میکنم که سریعتر تموم شه...۴۰۴ به درد نخور...امیدوارم سال جدید بتونم تغییراتی ایجاد کنم که از روزام راضی باشم

هر موقع که فکر می‌کنی دیگه از این بدتر و سیاه تر نمیشه ، از این بدتر و سیاهتر میشه !

هنوز نمیتونم قبول کنم که این همه آدم الان دیگه زیر خاکن..چه درد و رنج و فشاری رو متحمل شدن... آخه مگه برگ درخته که بریزه و کسی هم نفهمه و کاری نکنه ؟ چطور ممکنه ؟؟؟؟؟

نوشته شده توسط: mim