2264

جمعه یکم اسفند ۱۴۰۴ 2:13

من ذره ای تو این دیوونه خونه احساس امنیت نمیکنم

کاش حداقل اتاقم یجایی یا یجوری بود که صدا واردش نمیشد و این دسیسه هایی که برام میچینن و زبرلبی بد و بیراه میگن رو نمیشنیدم

فکر میکردم میام خونه دغدغه های تنها زندگی کردن ازم گرفته میشه و راحت تر میتونم به کارا و زبان و زندگیم برسم...چون من احمق اون روزی که تصمیم گرفتم برگردم ، به حرف فاطی‌ط گوش دادم که خودش تو بستر یه خانواده ی فوق العاده امن و حامی بزرگ شده و اصلا نمیتونه تصور کنه که چی به من گذشته تو این یک سال...‌‌‌خودمم چند سال ازشون دور بودم و یادم رفته بود که خونه چه جهنمیه...نمیدونم شایدم قبلاً انقدر همه چیز بد نبود

هر چی که هست دارم با بی پناهی و افسردگی کلنجار میرم

خیره م به یجا و دیگه حتی گریه م هم نمیگیره !

چشمام تاریکن..‌‌‌کدر و بدون نور

و متاسفانه انقدر تلنبار شده که دیگه ظرفیت دنبال کردن و شنیدن اخبار رو ندارم...انقدر تو باتلاق متعفن زندگیم فرو رفتم که نمیتونم دیتای پر ماجرا و پر از غم و اندوه دیگه ای هم وارد مغزم کنم‌...کلا انگار آف شدم ، استند بای دارم به زندگی ادامه میدم و مغزم رفته رو حالت بقا...فقط زندگی میکنم که زنده بمونم

رانندگیم یکمی حرفه ای و ترسناکتر و شوتی وار شده..‌‌‌واقعیتش بدم نمیاد تصادف کنم ! میدونی حتی نسبت به اینم سر و بی حس شدم ! انگار میخوام تست کنم که اگه تصادف کنم هم همینجور پوکر خواهم بود ؟ یا چیزی در من عوض میشه ؟ حسش میکنم ؟

نوشته شده توسط: mim