2312

دوشنبه شانزدهم شهریور ۱۴۰۵ 18:5

نمی‌دونم شاید خیلی دارم به خودم سخت می‌گیرم ، ولی از طرفی هم این حس رو دارم که خیلی دارم شل می‌گیرم و برا همینه که انقدر عقبم و هیچی بلد نیستم و نمیتونم هیچ کار درستی بکنم و همیشه تصمیم های غلط گرفتم و اصن این چه رشته ی دانشگاهی بود که من انتخاب کردم و چرا زودتر پلن مهاجرتم جور نشد چرا انقد دست دست کردم برا چی زبانمو از دست دادم و حالا دوباره باید برم مرور کنم و بعد باز میرسم به اینکه شاید دارم خیلی به خودم سخت می‌گیرم!!!

‌.

اوضاع مملکت که خرابه و گفتن نداره...همه هم انگار حالشون بده..حتی تفریح هم که میکنن، یه ناامیدی توشه...انگار همه این مدلی ان که حالا که نمیتونیم دیگه هیچ کاری بکنیم ، بریم تفریح کنیم ! با حس خوب نیست

.

نی‌نی هم مربضه و همش تب داره و بسیار بی قراره

.

.

شنبه هم کلا به قرتی بازی گذشت... رفتم فیشال و پوستم جدی یه جون تازه گرفت ! بعدم رفتم ناخونامو خوشکل کردم :)

.

.

دیگه اینکه سراسر ترسم

حتی درمورد رابطه م...که یچیزی به اسم سربازی اومده بین ما دو تا و هیچ کاری نمیتونیم بکنیم

.

.

بالاخره یه کلینیک روانشناسی پیدا کردم ، شیما معرفی کرد.. امیدوارم خوب باشه...البته فعلا نمیتونم استارت بزنم چون بودجه ندارم

.

.

از کارای اداری متنفرم و همش منو عقب میندازه.. کاش کسی بود که کارامو‌ انجام میداد :( ولی باید دست بجنبونم تا دیرتر نشده

.

.

چه زندگی مصیبت باری

نوشته شده توسط: mim