پنجشنبه پانزدهم مرداد ۱۴۰۵
14:46
از روزای جنگ بخوام بگم ، وحشتناک بود...شهر ما رو خیلی زیاد زدن و از اینجا هم موشک زیاد میرفت..هواپیما و فلان هم که سرجای خودش...هر صبح با صدا و لرزش و وحشت زده بیدار میشدیم از خواب..باشگاه رو نرفتم دیگه چون دقیقاً کنار شرکت نفت بود که یکبار هم حمله شد بهش....ف اینا اومدن خونه مون و چند هفته رو با هم زندگی کردیم ،حتی روز عید هم با هم بودیم چون خونه شون جای خطرناکی بود..ترسناکترین اتفاقی هم که افتاد دو سه روز مونده به عید بود که از قضا اون روز ف اینا رفته بودن خونه ی خودشون... صبح با صدای خیلی خیلی ترسناک و مهیبی از خواب پریدم .. صدای تخریب...و اولین چیزی که تو ذهنم اومد ف و نینی بود...با اشک از خواب پریدم و آنتن هم پریده بود...در زدن و دیدم زن همسایه مون ژولیده و با لباس خواب ، بچه شو بغل کرده و داره گریه میکنه و حوری نفس میکشه که انگار همین الان خفه میشه..پنیک کرده بود و من که دیدمش بیشتر ترسیدم... بابام رفت دنبال ف و ما هم کوله ی اضطراری رو برداشتیم گذاشتیم تو ماشین و آماده باش بودیم! خبر دادن که یه ساختمون اداری رو زدن و کلی آدم هم کشته شدن....اون روز انقدر استرس گرفته بودم که تو شکمم به گلوله ی دردناک حس میکردم و نمیتونستم درست راه برم...ف اینا رسیدن و دلم آروم شد اما بابام نبود! آنتن هم نداشتیم که بهش خبر بدیم برگرد ، ف اینا اینجان...و بابا دقیقاً رفته بود تو مرکز فاجعه ! باز کلی استرس گرفتیم تا خدا رو شکر بابا هم بعد کلی جستجو به دنبال ف اینا و رد کردن ترافیک ، برگشت خونه
خلاصه که مرگ تو یک قدمی همه مون بود روزای خیلی تلخی گذروندیم ... وقت و بی وقت صدای انفجار میومد و لرزش ها زیاد بود
به جز همه ی اینا ، اوضاع تو خونه هم کثافط محض بود...تو خونه هم جنگ داشتیم و مامان و بابا فقط همو نکشتن ! داشتم دیوونه میشدم تو اون دارالمجانین و مامان واقعا کمر بسته بود که منو خون به جگر کنه...انتقام همه ی دعوا ها و بدبختی هاش با بابا رو سعی میکرد از من بگیره و من هی مچاله و مچاله تر میشدم
اصلا حال خوبی نداشتم تا به خودم اومدم و دیدم بیشتر از یک ماهه که سکوت رو انتخاب کردم..تو خونه کسی از من صدایی نمیشنید ! و سکوت با آرامش نبود ! حالم بد بود.. نمیتونستم حرف بزنم...و مامان هم دائم بالا سرم بود و دعوام میکرد و داد میزد سرم که چرا با من حرف نمیزنی و گریه های خود قربانی پندار داشت که مگه من چه بدی در حقت کردم که با من صحبت نمیکنی !!!! یک قدم با فروپاشی فاصله داشتم....
اردیبهشت شد و با سینا دعوام شد و یه روز بی خبر زنگ زد گفت من اومدم شهرتون ! :/ بدو بدو و با هیجان رفتم دنبالش و رفتیم یکم گشت و گذار و بعد رفتیم کافه و شب هم رفتیم دنبال فاطیج و شام خوردیم و ساعت ۱۲ باز رفت ترمینال :) بچه 💜
دیگه اینکه اواخر اردیبهشت یا اوایل خرداد بود که با ف اینا رفتیم فسا خونه ی دوست ف و بعد رفتیم شیراز دو روز موندیم
دو هفته بعدش باز من اومدم شیراز و بی نهایت خوش گذشت و کلی گشتیم و جاهای جدید رفتیم.. لیزر هم رفتم ، بوتاکس هم کردم
یه سفارش گنده هم رو دستم بود که خیلی خوشکل بود و کلی طول کشید تا تمومش کنم..نت هم قطع بود و خلاصه با کلی ذوق فرستادم رفتم ولی تهش خستگی تو تنم موند...چون خانمه گفت رنگای اصلیش اینجوری نبوده و باید زمینه فلان رنگ میشده و گلها باید طلایی میبودن و فلان..گفت از رو چه عکسی کار کردی؟ گفتم همون که فرستادی برام..گفت نه اونو فرستاده بودم برای پرینت بگیری ، واسه رنگ گذاری باید از کار خودم استفاده کنی و همونجوری که خودم قبلاً کار کردم اجرا کنی :/ بهش گفتم شما فقط همین عکسو برا من فرستادید و من اصلا عکس کار شما رو ندیدم و نداشتم .. گفت خب پس باید قبل از اجرا میپرسیدی :///// میگفتی آیا تغییراتی داره ؟؟؟؟؟ 😐😐😐😐😐😐😐😐😐زن حسابی تو خودت یه عکس فرستادی گفتی اینو اجرا کن فلان سایز..نگفتی تغییرات داره ، من بپرسم ببخشید تغییراتی هم لازمه بدم ؟ خب خود گشادت همون اول بگو 😑
اینم از این :/
تولد نینی هم بود که خیلی خوش گذشت :) قربون چشمای خوشکلش برم فندق من 💫
بعد از تولد فسقلی دوباره یک هفته رفتم شیراز چون این بار قرار شد با بچه های خوابگاه جمع شیم دور هم که ز و ع نیومدن ، هانیه هم مث همیشه داستان درست کرد حساااابی و رید تو اعصابمون 😑🤣 ولی خب در کل خوش گذشت و جالب بود..خودمون سه تایی کوالیتی تایم داشتیم :) من و ش و ف
برگشتم خونه و قرار بود که برم گالری شوهرخاله اینا و کار کنم...با پسرخاله که از ابتدا همش حس بد داشتم چون میدونستم من با این آدم کنار نمیام...با همه ی اینا استارت زدم ، یک ماه رفتم و تو تمام این یک ماه اذیت شدم ! هر روز اینجوری بودم که خدایا دیگه دلم نمیخواد برم...تحمل این آدم پرمدعا و وسواسی و تازه به دوران رسیده و بی ادب رو ندااااارم اما باز ادامه دادم...تا روز آخر که دعوامون شد..دعوا البته که نه...اومد جلو من وایساد و گفت خب چقد بهت پرداخت کنم ؟؟!!!! و من اینجوری بودم که خب همون مبلغی که از ابتدا توافق کرده بودیم دیگه و وایساد ربع ساعت با من چک و چونه زد که نه دیگه این ماه اون کارا انجام نشده و منم پا به پای تو اومدم و دو نفره کار پیش رفته و فلان ، و بیا ۳ تومن کمتر از تواقق پرداخت کنم بهت :/ و من کرک و پرم ریخته بود از این همه وقاحت..که مردک روانی ، به من چه که تو هم اومدی مگه قرار بوده تو نیای ! و کار از اول دو نفره بوده و حالا که ناراحتی کار و زندگیتو ول کردی و اومدی با من کار کردی خب میخواستی از اوا دو نفر بگیری ! کما اینکه من خیلی بیشتر از تایمی که توافق کرده بودیم رفتم !!!! حساب کردم چقد تو این یک ماه اعصاب خوردی و تحقیر تحمل کردم و رفتم نشستم تو ماشین و سرمو گذاشتم رو فرمون و با صدای بلند گریه کردم..دو ساعت و نیم ! سینا زنگ زد و ترسید ! و من گریه م بند نمیومد..همینجوری با چشمای اشکی رفتم خونه افتی اینا و دو ساعت هم اونجا گریه کردم ! با سر درد برگشتم خونه.. اولین تجربه ی رانندگی بین شهریم هم بود البته :))
رسیدم خونه و برا همه تعریف کردم که این یک ماه این آدم چیکارا کرده و چه رفتارای بچگانه ای داشته و چقدر اعتماد به نفس رو از من گرفته..پیام دادم گفتم دیگه نمیام و گفت حله ! بعد سام اومد دنبالم و تو ماشین حرف زدیم و گفت چرا و اینا..براش توضیح دادم و گفت اره خب سین اخلاقش تنده :/ کاش بیشتر تحمل کرده بودی و من دوس داشتم بمونی و برنامه داشتیم و فلان..خاله هم به مامان گفته بود که اره اخلاق نداره و تو خودتم دیدی که با ما هم همینجوریه و تحت فشاره :/ از کجا میدونید من تحت فشار نیستم لاشیا ؟؟؟؟؟ اینکه مسئولیت هایی تو گالری داره و همینطور کارای ساخت قصرتون رو دوششه دلیل نمیشه چپ و راست به بقیه گیر بده و برینه ! و گفته اره اخلاق ندارع و عصبیه و میگرن داره و فلان..و اولین چیزی که به ذهن من رسید این بود که به درک ! انققققدر ازش بدم میاد...و تا همین امروز ، برا هر کسی تعریف کردم ، به نصف ماجراها که رسیدم همه پرسیدن چه گهیه یارو ، نگو که هنوزم میری؟؟ !!
و تهشم پولمو نداد :) گفته ناراحت شدم که وسط راه ول کرده رفته و هر چی وقت گذاشتیم دوباره باید از صفر شروع کنیم !
به حدی از دستش حرصی ام که نگو..پوله رو دیگه نمیخوام و اصن بره لول کنه شیاف کنه مردک عقده ای..ولی میخوام بهش پیام بدم سر تا پا برینم بهش ..حتی تو ذهنم اومد برم اداره کار ازش شکایت کنم تا هم مجبور شه پول منو بده و هم یه جریمه ی بزرگ اما پشیمون شدم...چشممون تو چشم همدیگه ست..اون بیشعوره من اما نمیخوام روابط رو خراب کنم
چقد اسکول بودم که این اواخر هی به افتی میگفتم کاش برم بش پیام بدم بگم ببین من از کار خوشم نیومد یه موقع ناراحت نشده باشه ، آشتی هستیم دوستیم با هم یهو چیزی خراب نشه..ولی آخه واسه کی ؟؟؟ واسه آدمی که از بچگی هیچی جز پول براش مهم نبوده و بارها تو فامیل بیشعوری خودش رو ثابت کرده و همههههه هم میشناسنش که فلانی اخلاقش بده و آدم گهیه ؟؟؟؟ حتی دایی هم اومده بود خونه و فهمیده بود من دیگه نمیرم به مامان گفته بپد که یارو کلا همینجوریه با همه اینجوری رفتار میکنه..خودمم تو گالری که بودم میدیدم با پسر دایی ها هم همینجوری تنده..بیخیال.. خیلی ماجراها تو همین یک ماه اتفاق افتاد که دیگه نمیخوام مرورشون کنم ولی شما بدونید که بسیار بدتر از اینا بوده !
اینم از دومین تجربه ی کاری من که این یکی هم افتضاح بود ! و من همش دستم سمت خودم بود که تقصیر منه..من لوسم...من نمیتونم هیچوقت کنار بیام...من بی تجربه م.از همه میپرسم فلانی تو اگه بودی چیکار میکردی؟ و همه اینطوری ان که بره بده مرتیکه ما هم اگه بودیم میومدیم بیرون ولی قانع نمیشم..همش میترسم که دیگه هرگز نتونم جایی کار کنم و اینا همش صدا و حرفای مامانه که میگه تو نمیتونی کار کنی ، کم طاقتی ، همه جا همینه و فلان
حتی الانم که یارو اعلام کرد پولمو نمیده ، وقتی میگفتم میرم بهش میگم مامان همش اینجوری بود که نه حق نداری ، اشکال نداره ، جواب ابلهان خاموشی ست و به خاطر من چیزی نگو و بگذر و خاله رو ناراحت نکن و فلان ! ولی من میگم...خاله مگه اومد بگه پسرم کارش اشتباه بود ، میم تو مغازه ی ما کار کرده بیا اینم حقوقش برا اینکه روابط به هم نخوره ؟ گفت پسرم اجازه نمیده و پشت اینکه وای پسرم بی اعصابه و میگرن داره خودشو تبرئه کرد.اصلا ربطی هم به خاله نداره..من و اون یارو دعوامون شده..و منم میدونم...سوووخته از اینکه یه نفر گفته حال نکردم با خودت و دیگه نمیام.به غرورش برخورده که داره تلافی میکنه...فک کرده چون پولداره همه باید جلوش خم و راست بشن و تا حالا کسی نقدش نکرده دور برداشته..گشنه گدای بدبخت
اوف چقد حرص خوردم... اینم یه نشونه ی دیگه که دفعه ی بعد ، با دلم پیش برم..همون اول اگه دیدی جایی که هستی مال تو نیست ، رها کن... خودتو مجبور نکن که ادامه بدی
یه لباس مجلسی خیلی خوشکل خریدم
با تراپیستم هم قطع کردم..بعد از کنسل کردن های متوالی و دقیقه نودی و خبر ندادن ، بعد از اینکه چند بار بهش گفتم که این ماجرا داره منو اذیت میکنه و بی برنامه داره پیش میره و کلی عذرخواهی کرد و قول داد تکرار نشه ، بازم سه بار تکرار شد و نهایتاً ازش کندم.... خیلی سخت بود چون هم ارتباط خوبی باهاش گرفته بودم هم داشتم جواب میگرفتم و راضی بودم ازش..و چقدر میترسیدم از اینکه بخوام دوباره با به نفر از صفر شروع کنم و واسش توضیح بدم و همه ی اون ماجراهای تلخ زندگیم رو مرور کنم..ولی نگاه کردم دیدم تو ۱۰ ماه گذشته فقط ۷ جلسه تونستیم داشته باشیم !!!!! چون خانم همه رو کنسل کرده بود و خیلیاشم بی خبر بود..بعد از اینکه من یک ساعت منتظر بودم تو جلسه حاضر نشده بود و خبری هم ازش نبود تا من بعد دو هفته پیام میدادم باز و گله میکردم و معذرتخواهی میکرد که تصادف کردم ، جلسه داشتم ، ایران نبودم و هزار بهانه ی دیگه...روانی
یک ماهی که سر کار رفتم ، زندگیم رو روال افتاد..باشگاه رفتم منظم، قند رو حذف کردم ،کتابخونه میرفتم و زبان خوندم ،نقاشی کردم ، ساعت خوابم منظم شد ، بسیار آشپزی کردم و کیک پختم :)
انقدر استرس روم بود که کل اون یک ماه پریود نشدم ! و همون روز که بحثمون شد و گریه کردم پریود شدم !
یه وام سه ماهه هم گرفتم رو حساب اینکه شاغل شدم و میتونم پرداخت کنم!!! و همین الان منفی ۲۰ ام و نمیدونم چطوری باید تا آخر ماه جورش کنم...ریدم دهنت سین
عدو شود سبب خیر و فلان !!!! بالاخره دل کندم و اون تصمیم لعنتی رو گرفتم..چیزی که مدتها تو سرم بود و نمیتونستم..قفل شده بودم انگار...با افتی اومدیم شیراز..ر هم از یزد اومد و چند روزی رو ۴ تایی گذروندیم و خوش گذشت..رفتن و من موندم..قرار گذاشتم با خودم که هر ژور شده بمونم...از گرسنگی بمیرم هم دیگه برنمیگردم اونجا ...و چقدر آرامش دارم..دوباره دارم به موسیقی فکر میکنم...بدم نمیاد برگردم بهش و باز هم ساز بزنم...زبان میخونم.. آشپزی میکنم...بیرون میرم...پادکست گوش میدم...و باید سعی کنم این یک سال و نیم که هر روزش برام یه عذاب بزرگ بود رو ترمیم کنم...چه فشاری تحمل کردی میم...دیگه حتی یک هفته هم نمیخوام زندگی تو اون خونه و اون آدما رو تحمل کنم...خونه ی من اینجاست و باید سعی کنم برای خودم درآمد بسازم
کلی گفتم..۵ ماهه که ننوشتم و خاطراتم بیات شدن..از الان به بعد اما دوباره منظم مینویسم
ناراحتم که روزمرگی ها و داستان های شما رو هم از دست دادم..تا جایی که شد و تونستم خوندمتون اما نه همه رو