2294

شنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۵ 19:31

از سینا پرسیدم تو هم insideout 2 رو که دیدی گریه کردی؟ گفت نه... گفتم احتمالا کودکی و نوجوانی امن و سالمی داشتی !

هر چی تلاش میکنم ، هر راهی میرم ، هر چقد زحمت میکشم که این ذهن رنجور رو با خودم این ور و اون ور بکشم و حالش بهتر بشه ، هی به خودم بگم که میتونی ، که از پسش بر میای ، که توانمندی ، دوباره همه ش خراب میشه...حتی از اینکه انقدر ضعیفم و با حرفاشون اینجوری می‌شکنم هم از دست خودم عصبانی ام...

کاش تموم شه این کابوس..اونا که عوض نمیشن...من باید عوض شم و منم که هر بار بیشتر مچاله میشم....کاش میشد رفت...به هر نحوی...

از دست این تراپیسته هم عصبانی ام...داشتیم خوب پیش می‌رفتیم با هم ، دوس داشتم متدشو ، باهاش ارتباط گرفته بودم . ولی انقدر بی نظم بود که دیگه دیدم ادامه دادن باهاش ینی هیچ ارزش و احترامی برای وقت خودم قائل نیستم ! ولی دوباره با کی شروع کنم :( از اول بخوام همه ی این غصه ها رو بیارم بالا و درموردشون حرف بزنم :( چی میگم اصن ، در حال حاضر هیچ پولی هم ندارم !

نوشته شده توسط: mim

2293

شنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۵ 14:53

خب...اتفاق افتاد !

اومد تو اتاقم و زد زیر گریه، که من احساس تنهایی میکنم و تو اصلا با من حرف نمیزنی مگه چیکارت کردم ، مگه مشکلی تو زندگیت داری چرا روحیه ت اینجوریه !!!همه ی امکانات برات فراهمه ، مشکل مالی داری ؟ به خاطر حقوقت که پسرخاله نداد اینجوری هستی؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!

اگه ناراحتی که من ابنجام باشه پس من میرم!!! و گریه گریه گریه !

بعدم گفت همش تو اتاقتی داری درس میخونی ، اصن می‌خوام نخونی ، به چه دردی میخوره و فلان !

و نهایتاً گفت من اجازه نمیدم ، نه میذارم ازدواج کنی نه مهاجرت کنی ! حالا انگار آماده بود جفتش فقط اجازه ی مامانمو کم داشتم !

می‌بینی ؟ اصلا یادش نیست چیکار کرده ! پاک فراموش کرده ! من نباید ناراحت باشم و اگه الان ناراحت و کم حرفم ، اشکال از منه ! واکنشی به برخورد اون شبش نیست چون تو ذهنش اصلا برخوردی از جانب اون حتی وجود نداره ! کاملا پاکش کرده از مغزش!

.

.

امروز از وقتی بیدار شدم حالم بد بود...هم به خاطر همه ی این غصه های خانوادگی و هم سینا خبر بد داد بهم :( کارش نشد و ذهنم خیلی درگیرش بود.نگران بودم...فک کن سنین جوونی خودش پر از چالش و نگرانیه ، خانواده هم برات هی بدترش می‌کنه

میدونی چی گفت که پشمام ریخت ؟ گفت چون تلفن حرف نمیزنی ناراحتی داری با من اینجوری میکنی این بلا رو سرم میاری؟؟ منظورش تلفنی حرف زدن با سینا بود !!!! خب جواب بده ، حرف بزن باش !!!!!!!!

نوشته شده توسط: mim

2292

شنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۵ 1:53

انیمیشن inside out 2 رو دیدم...و از دقیقه ی 10:35 تا آخرش گریه کردم......

نوشته شده توسط: mim

2291

جمعه سی ام مرداد ۱۴۰۵ 18:59

هی میگم ولش کن ، بار اول که نیست

ولی استرس یجوری تو تنمه که همش دلشوره دارم و دستام سرده...

دیشب بیرون بودم و هر بار که گوشیم زنگ می‌خورد و دوباره پشت تلفن هم داد و بیداد میکرد سرم ، قلبم میومد تو دهنم....

میخواستم برگردم خونه همه ی وجودم استرس بود

الان داشتم با سینا حرف میزدم ، همین که صدای دستگیره ی در اومد از جام پریدم و سریع قطع کردم و هنوز تپش قلب دارم !

اسم سینا رو تو گوشیم عوض کردم ، عکسشم برداشتم

سر اینکه دیروز لای دعواها ، اشاره کرد به سینا و کلی بد و بیراه بهش گفت!! میخواست بگه که اره من میدونم با کسی در ارتباطی! و نهایتاً هم زد رو این شبکه که ازت سواستفاده میکنه ، خاک تو سرت چقدر ساده ای ، هیچی نمیفهمی و فلان!!!!

چقدر پستی مامان...ازت بی نهابت بدم میاد..ف میگه خب همش تو خونه ست حوصله ش سر می‌ره!!!! حوصله ش سر میره بابد حتماً دعوا راه بندازه گند بزنه به زندگی بقیه؟ به درک که حوصله ش سر رفته ، به جهنم که اینجا تی‌وی نداریم ! مگه من ازت خواستم بیای اینجا که حالا ناراحتی حوصله ت سر رفته ؟ من اومدم درس بخونم خیر سرم ! ازم ناراضیه که چرا درس میخونی همش چپیدی تو اتاق نمیای با من حرف بزنی و بیرون بریم ! من که یه روز در میون باهات بیرونم عوضی !

همیشه بچه ها و ف میگفتن به مامانت از سینا بگو ، مامانت که خیلی پایه ست ، اشکالی نداره دیگه بزرگی و فلان و همییییشه میگفتم به هیچ وجه ! میدونم با دوست پسر داشتن عموماً مشکلی نداره ، اما با من داره ! و این یعنی تا یه بحثی پیش بیاد قراره دهنتو سرویس کنه.. همینجورم شد ! مگه نه تا خودش میفتاد به جونم دیگه هر لحظه رفت و آمدمو چک میکرد؟ مگه هی زنگ نمیزد به ف که این با کی دوسته و تو خبر داری بااااید به من بگی ، شما خواهرا همش با هم راز مگو دارید و به من نمیگید ؟؟!!!! مگه نه وقتی با ف تنها بودم و حرف میزدم میومد پشت در و درو میکوبید و فحش میداد که دارید چه غلطی میکنید چی دارید به هم میگید که به من نمیگید ؟!!! مگه نه تا میرم خونه ف اینا بدو بدو پشت سرم میان و صد دفعه زنگ میزنن و هی میگن چرا ما رو نبردی ، چرا زنگ نمیزنی سراغمونو نمی‌گیری و و و

وای چقد سمی مامان !

بابا هم از اون بدتر ...

الانم دستور داد که آماده شو بریم بیرون !

یادمه قبل آزمون هم همین کارو میکرد...داشتم درس میخوندم و استرس امتحان داشت منو میخورد و هی میومد می‌گفت باید بیای با من بریم بیرون و اگه میگفتم امروز نمیتونم ، درس دارم جنجال به پا میکرد !

هر چی خاطراتمو تو این وبلاگ میخونم، همش در حال نالیدن از کثافط کاری های اونام !

کل زندگیم شده رنده ی اعصابم که دست اوناست... واقعاً دیگه دوستون ندارم ، حتی ذره ای علاقه تو وجودم نسبت به شماها نیست..ازتون بدم میاد

کاش میتونستم برا خودم یه خونه بگیرم

دیشب با ع یکم حرف زدیم و یه ذره درد و دل کردیم و الان احساس جالبی ندارم.. بدم میاد از خودافشایی حتی خیلی کم..از دوستش گفت که اونم از خانواده جدا شده و یه خونه گرفته تو شیراز..۲۰۰ به ماهی ۲۰ ..نمیتونم متاسفانه...بچه پشماش ریخته بود از سطح فشاری که رومه! البته کلا چیز واضحی نگفتم ، فقط یه اشاره ی کوچیک کردم

سینا هم پنیک کرده ! بس که دیشب ترسیده بودم و هی میگفتم نزدیکم نیا ، برو ده تا کوچه اون ور تر خودم میام! و کلا هم امروز تماسی نداشتیم جز همون چند ثانیه...جدیده براش! و خب حق داره بترسه از خانواده م !

{اصلا از این وضعیتی که توشیم راضی نیستم

تقصیر تو هم نیستا ، ولی کلا خودم زورم گرفته

اینکه دزدکی دزدکی از هم فاصله بگیریم ، شیش صد متر اون طرف تر نیام ، زنگ نزنم ، اسمم رو رو گوشیت تغییر بدی ، و همه اینا

که خب نمی‌خوام بگم مقصر تویی ، اصلا ! فقط خیلییی خییییلی اعصابم رو ریخته بهم و اینطوری هستم که فردایی پس فردایی اگه من رفتم سربازی و بخوام با یه خفتی بهت زنگ بزنم، میتونی برداری آیا ؟ ریجکت می‌کنی آیا ؟

ذهنم هزار جا بود و از دیشب تا حالا بیشتر درگیر شده ...:

خواستم صرفا بدونی الان چه حالیم که بهت اینا رو گفتم وگرنه محکوم با مقصرت نکردم اصلا عزیزم}

اینو فرستاد برام :(

چه میدونم...

نوشته شده توسط: mim

2290

جمعه سی ام مرداد ۱۴۰۵ 15:15

خب ! این که الان پرسیدی دیشب ماست خریدی یا نه ، همه ی بی حرمتی ها و داد زدنای دیشبتو جبران میکنه ینی ؟ الان این ینی عذرخواهی ؟ باید بیام بپرم بغلت تشکر کنم ازت ؟

جالبه که بعدش دوباره داد زد سرم که چرا کوپنی جوابمو میدی ! و شروع کرد به مسخره کردن من !

میدونم دیگه..کار همیشگیشه...تا شب دوباره اوضاع بدتر میشه..خیلی بدتر..باز بلندگو برمیداره به صد نفر زنگ میزنه برا همه یه داستان دروغی سر هم میکنه و بعدم گریه میکنه که اثرگزاری بیشتری داشته باشه :)

بعدم میاد پیش من باز دوباره داد و بیداد میکنه که منننن بخشیدمت ، من اومدم باهات حرف زدم بازم تو برام تو قیافه ای ! و نهایتاً هم تهدید مالی میکنه که دیگه یک قرون بهت نمیدم تا از گشنگی بمیری و فلان و بهمان ! آخرشم میگه من اینجا هستم ، خونه ی منه ، تو اگه دوس نداری از اینجا برو ! اصن از خونه م برو ، برو پانسیون بگیر ، خوابگاه بگیر :)

میدونم دیگه ، حفظم این مسیرو :)

حرفی ندارم بات ، ولم کن..فقط دست از سرم بردار..اصن برندار ، بگو بگو بگو ، تااا دلت میخواد بگو..ولی بذار من سکوت کنم...حداقل چیزی که میخوام همینه..بذار من ساکت باشم ! ول کن بذار تو سکون و سکوت خودم بمونم.. دنبال چی ای ؟ جواب بدم ؟ جواب بدم که باز جیگرمو خون کنی و چار تا فحش و نفرین حواله م کنی ؟ دستکاری روانی کنی و دروغ ببافی ؟ عادی باشم و عین روزای معمولی بیام حرف بزنم و بیرون بریم؟ آره احتمالا همینو میخوای..ولی خب نمیتونم ! سنگ نیستم نمیتونم...ببخشید که ناراحت و دلخور میشم! معذرت میخوام که اونجوری که تو فکر می‌کنی نیستم ! تو دلت بچه نمی‌خواست ، اسیر میخواستی ! از سنگ..ببخشید که اینجوری نیستم

نوشته شده توسط: mim

2289

جمعه سی ام مرداد ۱۴۰۵ 14:35

نوشته شده توسط: mim

2288

جمعه سی ام مرداد ۱۴۰۵ 1:1

نمیدونی چقدر ازت بدم میاد مامان ...‌

زندگیو برام جهنم کردی

همش سعی داری همه چیزو برام زهر کنی

چی میخوای؟ کاش میدونستم چی آرومت میکنه

خسته م ازتون...فرار میکنم میام شیراز که تنها باشم ، بدو بدو پشت سرم میاید..ولم کنید دست از سرم بردارید متنفرم ازتون

چطور آدما میتونن انقدر ترسناک باشن... چطور میتونن انقدر خودخواه و دروغگو و معرکه گیر باشن...

کاش یجایی داشتم واسه خود خودم...کاش حداقل انقدر سرکش بودم که بزنم از خونه بیرون و وقتی اینجوری مث دشمن باهام رفتار میکنید..به درک که نگران میشید...ولی من برا نگرانی اونا نیست مه نمیرم..میترسم... خیلی میترسم...ازشون واقعا میترسم

همش سکوت میکنم... بعد از خودم توقع دارم که تو جامعه سینه بدم جلو و برم با اعتماد به نفس با همه مذاکره کنم و حقمو از همه بگیرم!!!!!

تو خونه هم من نمیتونم حرف بزنم ! منو به سکوت وادار کردید.. واقعا مجبورم کردید که ساکت باشم...چون تو دوست داری که متکلم وحده باشی و اگه کسی حرفی بزنه جز تمجید تو ، میکوبیش ، بدم میکوبیش...این از حرفا و بحثهای عادی ، دعوا که دیگه جای خود داره ! تو دعوا حرف بزنم ؟؟؟؟ مخالفت کنم؟؟؟ از خودم دفاع کنم؟؟؟؟ چه خیال باطلی !

یادم میاد یه جلسه تو صحبت هایی که با تراپیستم داشتم ، یجا حرفمو قطع کرد و ازم پرسید : میم ، پدر و مادرت باهات خصومت یا مشکل شخصی دارن ؟ چیزی شده ؟ مبدأ زمانی داره ؟ !!!

و من :)))))))))

خدایا..دوس ندارم دنیاتو

نوشته شده توسط: mim

2287

پنجشنبه بیست و نهم مرداد ۱۴۰۵ 12:36

شوهر خاله یه استوری گذاشته بود در مورد اینکه رجل سیاسی دارن حق مردم رو میخورن و این گریبانشونو میگیره و خلاصه داشت پایمال کردن حق الناس رو نکوهش میکرد :))))

خیلی دلم میخواست ریپلای کنم بگم تو اول بیا پول منو بده بعد اظهار نظر کن حضرت عالی!!!!

.

.

خیلی شیرینی خرمایی خوردم این یک هفته و واقعاً صورتم ۹ تا جوش زده🥲 البته pms هم اثرگذاره

نوشته شده توسط: mim

2286

پنجشنبه بیست و نهم مرداد ۱۴۰۵ 4:4

چرا نمیخوابم؟ کسی نمیدونه !

.

.

دوشنبه صبح با سینام رفتیم بیرون و کلی خندیدیم با هم :) خوش گذشت.‌..غروب هم با ز‌ه پیاده روی کردیم و بستنی خوردیم که خیلی بد بود...جلاتوهاوس قدوسی شرقی نرید اصلا :))

راستی ز فردا قراره که دماغشو عمل کنه..ایشالا همون جور که میخواد انجام بشه و به سلامتی بگذره🙏

.

.

امروز هم با مامان رفتیم پیاده روی ، دلمه هم خریدم 😍

.

.

این پسر رو از ته ته ته دلم واسش دارم💚

امیدوارم کارش اوکی شه و مشکلی پیش نیاد 🙏

.

.

خدایا..یعنی میشه؟ میشه کمکم کنی؟ هوامو داشته باشی؟ بهم اراده ی قوی بدی ؟ اگه همونطوری که تو فکرمه پیش بره ،تا یک سال دیگه همین موقع ، همه چی خیلی قشنگ شده!

.

.

ذهن شلوغ و در عین حال گشادی دارم ! میل به تنبلی و اهمال کاری در من به شدت بالاست . همزمان پر از اضطراب هم هستم البته ! بهم ثابت شده که تا برنامه هامو ننویسم و نیارم رو کاغذ ، حتی نصفشم انجام نمیدم ! اصن به شوق اون تیک زدن مربع هاست که کارای روزانه مو انجام میدم ! پس بنویس بنویس بنویس

.

.

همچنان منفی ۱۰ ام ! و البته لیزر و باشگاه و تور یک روزه ی هفته ی بعد هم میخوام ! 😅

نوشته شده توسط: mim

2285

چهارشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۵ 0:52

ولی جدی سن 20 تا 30 ، هر جای دنیا باشی خیلی استرس‌زاست و باید سخت ترین و حیاتی ترین تصمیمات زندگیتو بگیری

حالا ترکیبش کنید با شرایط امروز ایران ! جوون ایرانی تو دهه ی سوم زندگیش اسیر دو تا کانسپت بزرگ و به شدت ترسناکه..نمیدونم و نمیتونم !!!!

واقعاً زندگی کردن تو این برهه از زمان و این جغرافیا ، خیلی خیلی پر فشاره... امیدوارم همه به سلامت ازش رد شن ! روز به روز بیشتر حس مچاله شدن میکنم.‌..دقیقا تو ذهنم یه آدم مچاله مجسم میشه که تو خودش فرو رفته و میخواد جای کمتری رو بگیره..که هی محو تر بشه..چه آرزوهایی که هی دورتر شدن..چه اضطرابی متحمل شدیم...چه اعتماد به نفسی که از دست رفت

و یه عده آدم بی بته و هیچی ندار برا ما شدن صاحب همه چی و هی برامون موعظه میکنن و آوازه ی منم منمشون گوش عالم رو کر کرده.. آدمایی که همش میخوان اینو بزنن تو سر بقیه که منننن زحمت کشیدم ، اگه تو به‌ جایی نرسیدی واسه اینه که تنبلی...ما زرنگ بودیم و شما نه

و اونجاییش خیلی بده و بهت فشار میاد که می‌بینی معیارهای جامعه روز به روز داره پست تر میشه و دقیقا جای ارزش ها عوض شده... آدمای کار درست به خودشون شک میکنن و ناراضی ان از وضعیتشون و حسرت میخورن که چرا کثیف نبودن ؟ (اصطلاحا زرنگ!)

چی بگم والا

.

.

نمی‌دونم چرا مدیا انقد روی گل کادو دادن و گل کادو گرفتن انقدددددر داره مانور میده ! زیادم مانور میده! لیلیوم و بابونه و ژیپسو و باکس گل و ووشه و فلان!

من که به شخصه اصلا گل کادو گرفتن رو دوس ندارم :) به نظرم هدر دادن سرمایه ست ، ضمن اینکه اصلا شخصی سازی شده هم نیست! خیلی کادوی تیپیکالیه ! نمیدونیم براش چی بخریم پس گل می‌خریم !!! کم ریسک و حتما خوشش میاد و خوشحال میشه 👀

نمیدونم شایدم ذهنیت اقتصادیم رو این برداشتم تاثیر گذاشته..چون همیشه و از وقتی یادم میاد دنبال فایده ی چیزها بودم و گل به نظرم خیلی بی فایده میاد 😁 به جز نرگس البته 😍😍😍😍 خوش بوی خوشکل بدون تیغ 💕

نوشته شده توسط: mim

2284

دوشنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۵ 9:26

نمیدونم من کم‌طاقت شدم یا مامان چون دیروز باهاش نرفتم بیرون داره کم کم رفتارای همیشگیش که این چند روز ندیده بودم ازش رو بروز میده !

.

.

خیلی گرسنه م ..پسره ساعت ۸ زنگ زد گفت میام دنبالت بریم بیرون...زنگش زدم که بگم آماده م ، گفت ماشین دوباره خراب شده روشن نمیشه منتظرم امداد خودرو بیاد😶‍🌫️🥴🥲

حالا منتظرم ببینم کی کارش رواج میفته که بیاد...خوااااابم میاد و دلم صبحانه ی تپلللل میخواد... اما مامان تو هال خوابیده و نمیتونم برم آشپزخونه...هم اینکه بیدار میشه و هم اینکه نباید منو آماده و لباس پوشیده ببینه..شاید نرم بیرون و خب هی سوال پیچم میکنه و خلاصه ضایعه...

ضدآفتاب و رژگونه هم زدم🥲💔

چقد ماشینش دردسر درست کرده براش :( عین ماشین بابام که دو ماه هررررر روز خراب می‌شد و هی یدک کش خبر میکرد ! گرفتاریه ها..نفرین بر پراید

هی به این فکر میکنم که چطور آدم ها در حق بقیه ظلم میکنن و زندگیشونم خیلی راحت ادامه پیدا میکنه بدون دردسر... پسره ماشینشو فروخت و پراید گرفت و اون بی وجدان راست راست داره برا خودش می‌چرخه... اتفاقا ماه پیش دیدیمش ، تو ماشین بودیم و اون پیاده بود.. واقعا دوس داشتم بریم پیشش برینیم بهش..ولی خب نمی شد و دیگه فایده ای هم نداره.

یه ویژگی از خودمو شناختم که اصلا راضی نیستم بابتش ! نمیتونم از کسی متنفر باشم ، همش عذاب وجدان دارم و کلا کاری که یارو کرده و منو به درجه ی نفرت رسونده رو یادم میره..درمورد اون استاد زبان کلاهبردار و حتی همین پسرخاله م هم صدق میکنه ! هی باید به خودم یادآوری کنم که باید ازشون بدم بیاد ! چون همش خودمو مقصر میدونم و فکر میکنم تقصیر بقیه نیست که لاشی ان ، ایراد از منه که اعتماد کردم ، یا من نباید فلان کارو میکردم ، یا چرا سکوت کردم که به خودش اجازه داد حق منو بخوره و و و

بخش اونا رو کاملا نادیده میگیرم و کلشو میندازم رو دوش خودم...

من چرا همش فکر میکنم مقصر همه چی منم ؟؟؟؟ فاقد اعتماد و عزت نفس

.

آه خدایا چقد گرسنمه..دلم آشششش میخواد با نارنج 🙂

.

دیروز زبان خوندم.. جزوه ای که تا هفته ی قبل به نظرم خیلی سخت میومد و تو دو روز میخوندمش رو تموم کردم..این ینی مقدار زیادی از جزوه رو یاد گرفتم و آسون شده برام...

خیلی خیلی دلم میخواد تدریس کنم :) و زبان رو جوری ادامه بدم که خیلی روون و بدون فکر کردن بتونم صحبت کنم و درصد زیادی از مکالمات رو بفهمم...دو سال قبل، نزدیک تایم آزمون تقریباً تو این سطح بودم..خیلی کم اما خوب بود..هم تو فضاش بودم هم کلاس میرفتم و هم استرس آزمون باعث میشد در روز تایم خیلی زیادی رو با زبان درگیر باشم و خیلی خوب بود..گاهی میترسم که نتونم دیگه بهش برسم ولی مگه چه چیز نشدنی ایه ؟ تهش اینه که بازم کلاس میری ، پارتنر زبان پیدا میکنی و خودتو بازم توش غرق میکنی دیگه!

.

.

همچنان کلی بدهی دارم..چرا تموم نمیشننننننن

نوشته شده توسط: mim

2283

یکشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۴۰۵ 12:46

یچیزی تو دلم داره قلقلک میده که اون وویس یارو رو گوش بدم اما خیلی سخت دارم تلاش میکنم که مقاومت کنم

هنوز که هنوزه بهش فکر میکنم و میگم با چه منطقی و به چه حقی پسرخاله ی من به خودش اجازه داد که حقوق منو نده و یک ماه کار منو نادیده بگیره...این آدما،پولدارترین های منطقه!!!!

شبا گاهی خوابشو می‌بینم که باهاش چالش دارم و داریم دعوا میکنیم ! خشم بزرگی دارم نسبت بهش

.

.

دوس دارم تنها باشم اما مامان فعلا قصد موندن داره...

.

.

اینکه هر جایی از دنیا ، آدما به واسطه ی موبایل بهت دسترسی دارن به نظرم خیلی بد و ترسناکه..وسط هر کاری باشی تو هر موقعیتی ، یه نفر میتونه بهت زنگ بزنه ، باهات ویدیو کال کنه :/

قبلاً اما اگه مکالمه ای میخواستی و تماسی قرار بود برقرار بشه ، باید می‌رفتی تو باجه.. آماده بودی برای تماس.

و همچنین به نظرم بی ادبی میاد که زنگ بزنی به کسی ، که تو موقعیت متفاوتی از زندگیشه ، سوال بپرسی و هی گیر بدی که همین الانننن جوابمو بده :/

بابا یارو شاید پشت فرمونه ، داره خرید میکنه ، سر کلاسه ، هررر چی اصن مغزش اون لحظه اونجا و پیش سوال تو نیست..هی میگی باشه پیام میدم بهت و هی گیر و اصرار که نه خب الان بگو لازم دارم 😑

واقعاً نیستم آدمای اینجوری رو :/

نوشته شده توسط: mim

2282

جمعه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۵ 23:41

خیلی زیاد میخوابم :/

تایم زیادی از روز رو خوابم

مامان طبق معمول گفت صبح بریم بیرون، عصر به درد نمیخوره !

صبح ساعت ۷ پاشدم بیدارش کردم که بریم..با وجود اینکه اصلا حسش نبود..و خب مثل همیشه گفت حوصله ندارم ، بخوابیم 🤣 دیگه منم از خدا خواسته پناه بردم به خواب و تا ظهر خوابیدم

بعد از ناهار هم باز خوابیدم 👀

غروب هم با مامان رفتیم بیرون..کلی پیاده روی کردیم ، آبغوره و آبمیوه ی شاتوت هم خریدیم 😁 فک کنم تنها مشتری شاتوتشون منم :)))) از اون سر شهر خودمو می‌رسونم بهش و این اسید چاه باز کن رو میخرم و بسیار هم از طعمش لذذذذت می‌برم 😁😅

مامان برام ساندویچ فلافل هم خرید ☺️

فردا صبح هم میخوام با قندم برم کلاس...

.

دوباره مچ دستم به طرز وحشتناکی درد گرفته و حتی لیوان هم نمیتونم بردارم.. رگم باز زده بیرون.. تقریبا هر دو هفته یکبار اینجوری میشه و کلی عذاب میده..میخوام این هفته حتما برم دکتر و عکس بگیرم واقعا دارم اذیت میشم

.

مامان میخواد بمونه همچنان و هی هم داره با بابا حرف میزنه که اونم بیاد 😶‍🌫️البته که مامان وقتی اینجاست با مامان خونه صد و هشتاد درجه فرق میکنه ...دیگه اما نباید کل روز رو پیشش باشم باید بخونم.

نوشته شده توسط: mim

2281

جمعه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۵ 1:58

نصف شب داشتیم همچنان با ف‌ج حرف میزدیم که ف خواهرم زنگ زد و گفت ما حرکت کردیم ! قرار بود صبح حرکت کنن ولی یهو برنامه شون عوض شده بود

تا نزدیکای صبح حرف زدیم و بیهوش شدیم دیگه..یک ساعت بعدش بیدار شدیم ، هول هولی صبحانه خوردیم و وسایلش که اندازه ی یه نیسان بود رو به زوووور تو پراید هاچ بک جا دادیم و رفتن :)))

از خواب داشتم هلاک میشدم اما ف اینا گفتن که نیم ساعت دیگه می‌رسیم.منتظر موندم بیان...نی‌نی نازنینم چقد دلتنگش بودم..قربون انگشتای کوچولوت ، پوست نرمت و صدای گرفته ت عزیزدلم 💚🫂💫 بغلم بود و تا خوابوندمش شد ۹ ..دیگه خوابیدم تا ظهر..و ظهر ف اینا رفتن سمت سپیدان...

یکم از ف دلخورم اما این چیزیه که نمیتونم تغییرش بدم...همیشه بوده و هرگز قرار نیست تغییر کنه...قبل از اینکه مامان بیاد ، بهش گفتم شما هم بیاین گف اغ مرخصی نداره ، گفتم خب تو بیا گفت نه شرایطش نیست و اینا...تهش اما خانواده ی شوهرش که برنامه ی سفر چیدن ، مرخصی اغ هم جور شد و شرایطش هم بود و اومدن سفر 🙄

حدودا ۶ ساله که من شیرازم...حتی یک بار هم نشده که بگه برم پیش خواهرم ! همیشه از من خواسته که من برگردم !

بیخیال... جای گله هم نداره حتی‌‌..بارها گفتم و هیچی عوض نشده..سعی میکنم قبول کنم اما بازم هر بار یکمی ناراحت میشم

.

.

مامان داره منو بمبارون حرف و اطلاعات میکنه ! واقعا سردرد گرفتم انقد اطلاعات پراکنده و زیاد بهم تزریق کرده..ولم کن زننننن :))))) یه تیکه داره از هر دری حرف میزنه.. اگه همراه بودم باهاش اوکی بود ولی انقدر موضوعات دوریه که صرفاً شنونده م و مغزم داره دااااغ می‌کنه 🥴

.

.

چقد دلم برای نقاشی سفال تنگ شده..وحشتنااااک.. حتماً میرم یکبار و وسایلمو میارم

.

.

کلی پینترست گردی کردم و طرح و ایده های جذاب پیدا کردم :)

.

.

حدودا دو روزه که اشتهامو از دست دادم.. گرسنه میشم اما اصلا میلی به غذا ندارم.‌‌..جذابیتشو برام از دست داده 👀 نکنه مریض شدم ؟

.

.

چقد دلم این پسرو میخواد 💚🫂✨

نوشته شده توسط: mim

2280

پنجشنبه بیست و دوم مرداد ۱۴۰۵ 15:15

از آشناهای دور زنگ زده میگه فلان پیرزن فامیل میخواد عمل کنه ، پول کم داره و اینا.. لطفاً اگه میتونید به خواهرا و برادرا بگید مبلغی رو جمع کنید بفرستید

مامانم پرسید کجایید و اینا ؟ گفت داریم میریم کربلا :/

چی بگم والا

.

.

رهگذر عزیز... خوشحالم که دوباره پیدام کردی :)))

شگفتانه شدم :)

نوشته شده توسط: mim

2279

پنجشنبه بیست و دوم مرداد ۱۴۰۵ 0:26

دیروز مامان اومد :) با کلی خوراکی اومد 😍😅

امروز ظهر هم ف‌ج رسید...عصر با سینام رفتیم کیک خریدیم برا دوس پسر ف :)) اولین دیدار یه خواست ف براش تولد گرفتیم 🤣البته من تلفنی باهاش در ارتباط بودم یه چند بار صحبت کرده بودیم ولی سینا تا حالا اصلا ندیده بودش..دیگه بعدش رفتیم پیششون و آبمیوه خوردیم و راه رفتیم 😍 بعد رفتیم سمت کافه...اونجا سفارش دادیم و کیک رو آوردن و بازی کردیم و کلی خندیدیم و عکس گرفتیم... بعدم خدافزی کردیم و سینا منو رسوند خونه و خودش رفت ، بچه ها هم بیرونن هنوز

چنننند روزه که زبان نخوندم و همش به گشت و گذار گذشته ! 😶🥸

هوا چه گررررم بود امروز !! شرجییییی

روزایی که شهر خودمون بودیم ، کرونا بود ، هوا وحشیانه گررررم بود ، سه لایه ماسک میزدم ، ست ورزشی میپوشیدم ، با زینب و سامی میرفتیم تو هوای شررررجی میدوییدیم !!!!!! ://///// چه طاقتی! الان اصلا نمیتونم گرما رو تاب بیارم

نوشته شده توسط: mim

2278

چهارشنبه بیست و یکم مرداد ۱۴۰۵ 1:20

خیلی ناراحتم..یجایی از قلبم انگار گرفت

فهمیدم که بابا ۲ ساله یجا کار میکنه !!!! و به ما نگفته....

خسته م از تصمیمات اشتباه...چقدر خواستم ازشون که یه مغازه بزنیم با هم.. میتونیم ، به خدا میتونیم و از پسش برمیایم.پشت گوش انداختن...بابای من..کارمند بانک ! انقدر خراب کردن و سرمایه ها رو حیف و میل کردن که الان تو مغازه ی یه نفر دیگه باید کار کنه.....

خدایا..بهم توان بده...کمکم کن

باید عزمم رو جزم کنم...هم واسه خودم کاری بکنم هم راضیشون کنم که یه کاری دست و پا کنیم...از چی میترسی آخه مرد حسابی...

نوشته شده توسط: mim

2277

دوشنبه نوزدهم مرداد ۱۴۰۵ 16:43

بعد از مدتها ،دوباره دارم حس میکنم که جوونم ! که توانمندم ! چه موهبتی ازم گرفته شده بود ! و چه سعادتمندن آدمایی که حقیقت خودشونو به واسطه ی محیطشون فراموش نمیکنن

همین خودش نشونه ایه برا این که خودمو با کسی مقایسه نکنم..اگه یکی خیلی ذهنش شارپه و پر انرژیه ، لزوماً به این معنی نیست که ایراد از منه اگه اینجوری نیستم..شاید داره تو محیطی زندگی میکنه که دقیقاً همونیه که خودشه ! از خودش فاصله نگرفته..احساس پیری نمیکنه

از وقتی اومدم شیراز ، حسابی خوش گذروندم ! زبان خوندم ، به فکر ساز زدن افتادم ، حتی فکر کردم که به صورت حرفه ای نقاشی کنم و لعابسازی رو یاد بگیرم !

برعکس روزایی که خونه بودم و یه ابر منفی بالای سرم بود‌‌...انقدر که تو فضای افسرده زندگی کرده بودم...انقدر پر از یأس بودم..انقدر درگیر مسائل حاشیه ای و بیخود بودم

چهارشنبه با ف‌ط رسیدیم شیراز و بعدش ر اومد...حرف زدیم و ناهار خوردیم و استراحت کردیم...راه افتادیم سمت خلیج ، سینام هم شب اومد پیشمون و ر حسابی خرید کرد...خرید مردونه رو دوس دارم :) خرید کردن مردا رو هم دوس دارم.. نه اونقدر تنوع داره و نه سخته ! اونا هم اینجوری ان که اع خوشم اومد پس میخرمش ! نه کاری به قیمت دارن نه حوصله دارن بدونن بقیه ی مغازه ها چی داره 😁 آسون و بی دردسر !

بعدش حسااااابی گرسنه بودیم و رفتیم صدرا ، مجموعه ی چانو شام خوردیم که خیلی هم خوشمزه بود..پیاده روی کردیم ، صحبت کردیم خندیدیم و نهایتاً تا خونه من نشستم پشت ماشین سینا که کلی شوخی کردیم و خندیدیم تا مقصد :)

پنجشنبه هم صبح رفتیم صبحانه خریدیم و راه افتادیم سمت باغ سرهنگ:) اونجا صبونه خوردیم و زیر سایه ی درختا و کنار آب یکمی چرت زدیم ، بازی کردیم ، هندونه خوردیم و لذت بردیم از زندگی..یکمی با پسرم ویدیو گرفتیم برا پیجش و آخر سر هم رفتیم تو آب عکس گرفتیم و برگشتیم خونه لباس عوض کردیم و رفتیم تئاتر ببینیم.. تئاتر محیط زیست..میم و عین هم بهمون جوین شدن...بعد از گرسنگی داشتیم وا می‌رفتیم...رفتیم گاردن هال قصردشت و شام خوردیم ‌.اینجا دیگه هیچکی حرف نمیزد و همه تو صندلیاشون فرو رفته بودن :))))) شام خوردیم ، خوب بود نسبتاً و بعد رفتیم پارک بعثت و چایی دارچین خوردیم و فریزبی بازی کردیم تا نزدیکای صبح :)

جمعه ظهر هم اول رفتیم رستوران ده بزرگی که غوره دونی بود و بسیااااار شلوغ ! :))) پس سوار ماشین شدیم و رفتیم مطبخ لاری و خوشمزه ترین ناهار ممکن رو خوردیم 😍😍😍 دیگه کلی صحبت کردیم و اینا و اومدیم خونه ، ر وسایلشو جمع کرد و رفت...من و سینا هم حسابی حرفای جدی زدیم و بعد فاطی بیدار شد و با فاطی صحبت کردیم... سینام رفت بیرون و با یه دسته گل اومد و کلللللی هم خرید کرده بود برا خونه 🥲🥲🥲🥲💜💜💜💜

چایی خوردیم و دیگه اونم جمع کرد و رفت..من موندم و فاطی :)))) تا صبحححح حرف زدیم :/ !!!! وسط حرفا بیهوش شدیم و خوابیدیم تا ظهر..عصر هم رفتیم بازار وکیل و فاطی خرید کرد.. برگشتنی سینا هم بهمون ملحق شد و رفتیم شیروونی سمبوسه خوردیم که خوب نبود هیچکدوممون دوس نداشتیم :)) کلی هم پیاده روی کردیم و شیرینی هم خریدیم تو راه و اومدیم خونه با وجود خستگی زیااااد باز هم با فاطی تا صبحححححح حرف زدیم :/ ۱۰ اینطوریا بود که خوابیدیم..ظهر بیدار شدیم ناهار درست کردم خوردیم و فاطی هم رفت ! دیگه منم خونه رو مرتب کردم و زبان خوندم ...سه شنبه هم داشتم میخوندم که پسرم زنگ زد گفت دلم تنگ شده بریم بیرون ! دیگه با عین اومدن و رفتیم و حسابی پیاده روی کردیم ..اول رفتیم کانسپت استور و بعد یجا که آبمیوه بخوریم ولی خیلییی گرون بود.. پس آش خریدیم و اومدیم خونه 😄

پنجشنبه هم سینا و عین و میم و دخترعمه ش اومدن و رفتیم بیرون و خیلی خوش گذشت..حسابی شوخی کردیم و خندیدیم و تو ماشین موزیک گوش دادیم و بلنددد خوندیم با موزیک...فلافل خوردیم و وقتی رسوندنمون خونه یه برنامه ی یهوووویی ریختیم که فردا هم بریم بیرون برا صبحانه :) دیگه صبح خیلی زود پاشدیم و نون خریدیم و با سینا راه افتادیم سمت میم و عین و دختر عمه ش.. از صبح که بیدار شدم دل درد شدید داشتم.. رفتیم یجا یه نیمچه طبیعتی بود نشستیم املت زدیم ، بازی کردیم خندیدیم و صحبت کردیم..بعدش رفتیم کوه‌سبز بستنی خوردیم..طعم و بافت خیلی جالبی داشت و متفاوت بود... دیگه رفتیم تو مرودشت دور زدیم و از گرما هلاک بودیم...دخترعمه ی میم رفت و ما چارتایی برگشتیم شیراز و میم از خونه غذا آورد .. رفتیم پارک و زیلو انداختیم ، میم غذا درست کرد و خوردیم و خیلی کیف داد..بعدش رفتیم بوتیک هتل سحرخیزان ، از رویداد دستان دیدن کردیم :) منم قرار بود یه میز داشته باشم اونجا... پذیرفته شدم :) اما لحظه ی آخر گفتم نه منصرف شدم چون دیدم کارایی که الان موجود دارم اکثرا بزرگن و قیمتشون زیاده که احتمال فروش رو کم میکنه...برا کار کردن تو اون ددلاین هم وایه درست کردن تعداد زیادی کار ، وقت کافی نداشتم پس کنسل کردم..خلاصه رفتیم اونجا و عکس گرفتیم و فهمیدم بهتر که لغو کردم چون خیلی به نظرم پتانسیل فروش نداشت و بیشتر فضای معرفی بود برای کسی که پیج داره و فعاله..تو این اوضاع که درآمدم صفره و زیر بار قسط ها دارم میزام ، اگه پول ورودی و ثبت نام رو میدادم و میرفتم اونجا و فروش نمیداشتم افسرده میشدم :)))))

سینا اما خیلی مصمم و مشتاق بود که دور بعدی حتما شرکت کن..خدا رو چه دیدی اگه شرایط اوکی بود چرا که نه... همین که بتونم تو آموزشگاه زبان استخدام بشم ، استارت میزنم واسه گسترش کارای هنریم...با گالری ها صبحت میکنم ، پیج میزنم ، ورکشاپ میذارم ، دوره ضبط میکنم..حس میکنم الان صبورترم و البته امیدوارتر و خوشبین تر

خلاصه اونجا و دیدیم و خوش گذشت ولی من حالم هی بد و بدتر میشد ! راه افتادیم سمت قدوسی.‌.رفتیم ماناو... اما آبمیوه می‌خواستیم! دیگه رفتیم وکلا و پیاده روی کردیم و دو تا بطری آبمیوه خریدیم ، شاتوت و انبه...و به قدری چسبید و لذت بردیم ازش که لای پروانه ها و اکلیل ها داشتیم شنا میکردیم :)) خیلی حال داد و بی نهایت خوشمزه بود.. مخصوصاً شاتوت 😍 دیگه من دل دردم داشت وخیم میشد و گفتم لطفاً سریعا منو برسونید خونه...

شنبه هم پسرکم اومد و با هم بودیم و خوش گذشت :)

دیشب هم بالاخره اون پیام لعنتی رو واسه پسرخاله ی بی شرافتم فرستادم :)))) عزمم رو جزم کردم ، یه پیام طولانی نوشتم و فرستادم براش...یکی دو ساعت بعد دیدم که وویس داده...با کنجکاوی زیادی که داشتم ولی هی به تعویق انداختم و سین نزدم..گذاشتم نیمه شب که آنلاین نیست بازش کنم .. و هی آنلاین میشدم و میدیدم که آنلاینه :)))) تا بالآخره گفتم ولش کن بذار صبح گوش میدم.. هر چند که مغزم تا صبح درگیرش بود و همش خوابشو دیدم 🙄 کلی هم با ف‌ط پیام دادیم و خندیدیم و پیامه حاصل همفکری من و ف و ف‌ط و سینا بود :))))))))

اما صبح که بیدار شدم تصمیم گرفتم کلا هیچوقت بازش نکنم...دوباره اعصاب خودمو خورد نکنم چون قطعاً تو وویسش حرفای جالبی نیست...ضمن اینکه اینجوری بیشتر حرصش میدم..حرفامو زدم ، شنید ، اما من هرگز حرفای اونو نمیشنوم :))))

صبح هم رفتم آموزشگاه پیش قندکم :) خیلی تجربه ی بامزه و باحالی بود:))) پسرک خوشمزه و حرفه ای من 💕😘 قرار شد بازم برم.. شنبه ایشالا

ذوق جدیدی تو دلم جوونه زده..ایشالا که بشه 💚💫

در حال حاضر دوباره از نظر مالی صفرم...در حدی که روغن نتونستم بخرم 🤣🤣🤣کره کوچیک گرفتم که سیب زمینی سرخ کنم ؛))))) و کلی هم قسط دارم...خیره ایشالا..به هوای سر کار رفتن خودمو انداختم تو وام که خب فقط به یک ماه کشید و همونم کار بی مزد و مواجب بود :) خیره ، ایشالا اوکی میشه این روزا میگذرن

همه چی هم وحشیانه گرونه :/ اون چند روز که با ف و ر رفتیم بیرون خیلی جیبمون خالی شد..جفتمون به نداری خوردیم 😄

دیگه اینکه مامان فردا میاد پیشم...ف‌ج هم قراره چهارشنبه بیاد ، دوس پسرشم میاد و قراره ۴ تایی بریم بیرون و ببینیمش :) همینا فعلا

.

.

پ‌ن: فراموش کردم بگم که اینستاگرام رو هم حذف کردم..فیلترشکن خریدم و خب اینستا بدون زحمت لود میشد و همین باعث شد تایم زیادی رو تو این اپ ملعون بگذرونم.. پس پاکش کردم :)

نوشته شده توسط: mim

2276

پنجشنبه پانزدهم مرداد ۱۴۰۵ 15:24

فیلم هایی که این مدت دیدم و امتیازی که خودم بهشون دادم :

If i had legs id kick you 5.5

Where the crawdads sing 5.5

Rental family 4

Sentimental value 6.5

Manchester by the sea 6.5

Truth and treason 8

Central station 7

Labor Day 4

Luck 3

21 grams 6.5

Hamnet 7

Lust , caution 6.5

Perfect blue 7.5

Barbara 4

One Battle after another one 4

Brother bear 5

Before I fall 5

Friendship 6

Caught stealing 5.5

Women talking 8

Wuthering heights2026 4.5

A dangerous method 5.5

Game of thrones 8.5

Friends 7

Friends reunion 8

Baby reindeer 8

Revolutionary road 7

Swapped 5

Ron clark story 7.5

Easy A 3.5

Last night in soho 4.5

Horrible bosses 1 6.5

تهران کنارت ۶

We're the millers 6

Take off 5.5

The worst person in the world 8

Nuremberg 8

زنی در ماشین سفید ۶

A few good men 7.5

Oppenheimer 6

تئاتر محیط زیست 5

کتاب صوتی ملت عشق 4 ( به نظرم زرد و تینیجری و پر از تناقض و بدون جزئیات اومد..نویسنده ای که فقط خواست عقاید اسلامیش رو فرو کنه تو مخاطب..بی پایه و اساس..دوسش نداشتم ...اوایل کمی کشش داشتم بهش ولی رفته رفته ریتمش خراب شد..سر و تهش رو هم آورد )

کتاب صوتی تخت خوابت را مرتب کن 0 ( نصفه ولش کردم جالب نبود برام )

نوشته شده توسط: mim

2275

پنجشنبه پانزدهم مرداد ۱۴۰۵ 14:59

به سرم زد پست قبلی رو رمزدار کنم و نباشه تو وبلاگ..حس کردم خیلی از هر دری حرف زدم و حرفای خاله زنکی بوده.. مخصوصا که انگار صحبتای خودم تو مغزم بود و کلی هم بد و بیراه توشه..ولی بیخیال...سانسور نکنم خودمو

نوشته شده توسط: mim

2274

پنجشنبه پانزدهم مرداد ۱۴۰۵ 14:46

از روزای جنگ بخوام بگم ، وحشتناک بود...شهر ما رو خیلی زیاد زدن و از اینجا هم موشک زیاد می‌رفت..هواپیما و فلان هم که سرجای خودش...هر صبح با صدا و لرزش و وحشت زده بیدار میشدیم از خواب..باشگاه رو نرفتم دیگه چون دقیقاً کنار شرکت نفت بود که یکبار هم حمله شد بهش....ف اینا اومدن خونه مون و چند هفته رو با هم زندگی کردیم ،حتی روز عید هم با هم بودیم چون خونه شون جای خطرناکی بود..ترسناکترین اتفاقی هم که افتاد دو سه روز مونده به عید بود که از قضا اون روز ف اینا رفته بودن خونه ی خودشون... صبح با صدای خیلی خیلی ترسناک و مهیبی از خواب پریدم .. صدای تخریب...و اولین چیزی که تو ذهنم اومد ف و نی‌نی بود...با اشک از خواب پریدم و آنتن هم پریده بود...در زدن و دیدم زن همسایه مون ژولیده و با لباس خواب ، بچه شو بغل کرده و داره گریه میکنه و حوری نفس می‌کشه که انگار همین الان خفه میشه..پنیک کرده بود و من که دیدمش بیشتر ترسیدم... بابام رفت دنبال ف و ما هم کوله ی اضطراری رو برداشتیم گذاشتیم تو ماشین و آماده باش بودیم! خبر دادن که یه ساختمون اداری رو زدن و کلی آدم هم کشته شدن....اون روز انقدر استرس گرفته بودم که تو شکمم به گلوله ی دردناک حس میکردم و نمیتونستم درست راه برم...ف اینا رسیدن و دلم آروم شد اما بابام نبود! آنتن هم نداشتیم که بهش خبر بدیم برگرد ، ف اینا اینجان...و بابا دقیقاً رفته بود تو مرکز فاجعه ! باز کلی استرس گرفتیم تا خدا رو شکر بابا هم بعد کلی جستجو به دنبال ف اینا و رد کردن ترافیک ، برگشت خونه

خلاصه که مرگ تو یک قدمی همه مون بود روزای خیلی تلخی گذروندیم ... وقت و بی وقت صدای انفجار میومد و لرزش ها زیاد بود

به جز همه ی اینا ، اوضاع تو خونه هم کثافط محض بود...تو خونه هم جنگ داشتیم و مامان و بابا فقط همو نکشتن ! داشتم دیوونه میشدم تو اون دارالمجانین و مامان واقعا کمر بسته بود که منو خون به جگر کنه...انتقام همه ی دعوا ها و بدبختی هاش با بابا رو سعی میکرد از من بگیره و من هی مچاله و مچاله تر میشدم

اصلا حال خوبی نداشتم تا به خودم اومدم و دیدم بیشتر از یک ماهه که سکوت رو انتخاب کردم..تو خونه کسی از من صدایی نمیشنید ! و سکوت با آرامش نبود ! حالم بد بود.. نمیتونستم حرف بزنم...و مامان هم دائم بالا سرم بود و دعوام میکرد و داد میزد سرم که چرا با من حرف نمی‌زنی و گریه های خود قربانی پندار داشت که مگه من چه بدی در حقت کردم که با من صحبت نمی‌کنی !!!! یک قدم با فروپاشی فاصله داشتم....

اردیبهشت شد و با سینا دعوام شد و یه روز بی خبر زنگ زد گفت من اومدم شهرتون ! :/ بدو بدو و با هیجان رفتم دنبالش و رفتیم یکم گشت و گذار و بعد رفتیم کافه و شب هم رفتیم دنبال فاطی‌ج و شام خوردیم و ساعت ۱۲ باز رفت ترمینال :) بچه 💜

دیگه اینکه اواخر اردیبهشت یا اوایل خرداد بود که با ف اینا رفتیم فسا خونه ی دوست ف و بعد رفتیم شیراز دو روز موندیم

دو هفته بعدش باز من اومدم شیراز و بی نهایت خوش گذشت و کلی گشتیم و جاهای جدید رفتیم.. لیزر هم رفتم ، بوتاکس هم کردم

یه سفارش گنده هم رو دستم بود که خیلی خوشکل بود و کلی طول کشید تا تمومش کنم..نت هم قطع بود و خلاصه با کلی ذوق فرستادم رفتم ولی تهش خستگی تو تنم موند...چون خانمه گفت رنگای اصلیش اینجوری نبوده و باید زمینه فلان رنگ می‌شده و گلها باید طلایی میبودن و فلان..گفت از رو چه عکسی کار کردی؟ گفتم همون که فرستادی برام..گفت نه اونو فرستاده بودم برای پرینت بگیری ، واسه رنگ گذاری باید از کار خودم استفاده کنی و همون‌جوری که خودم قبلاً کار کردم اجرا کنی :/ بهش گفتم شما فقط همین عکسو برا من فرستادید و من اصلا عکس کار شما رو ندیدم و نداشتم .. گفت خب پس باید قبل از اجرا می‌پرسیدی :///// میگفتی آیا تغییراتی داره ؟؟؟؟؟ 😐😐😐😐😐😐😐😐😐زن حسابی تو خودت یه عکس فرستادی گفتی اینو اجرا کن فلان سایز..نگفتی تغییرات داره ، من بپرسم ببخشید تغییراتی هم لازمه بدم ؟ خب خود گشادت همون اول بگو 😑

اینم از این :/

تولد نی‌نی هم بود که خیلی خوش گذشت :) قربون چشمای خوشکلش برم فندق من 💫

بعد از تولد فسقلی دوباره یک هفته رفتم شیراز چون این بار قرار شد با بچه های خوابگاه جمع شیم دور هم که ز و ع نیومدن ، هانیه هم مث همیشه داستان درست کرد حساااابی و رید تو اعصابمون 😑🤣 ولی خب در کل خوش گذشت و جالب بود..خودمون سه تایی کوالیتی تایم داشتیم :) من و ش و ف

برگشتم خونه و قرار بود که برم گالری شوهرخاله اینا و کار کنم...با پسرخاله که از ابتدا همش حس بد داشتم چون می‌دونستم من با این آدم کنار نمیام...با همه ی اینا استارت زدم ، یک ماه رفتم و تو تمام این یک ماه اذیت شدم ! هر روز اینجوری بودم که خدایا دیگه دلم نمیخواد برم...تحمل این آدم پرمدعا و وسواسی و تازه به دوران رسیده و بی ادب رو ندااااارم اما باز ادامه دادم...تا روز آخر که دعوامون شد..دعوا البته که نه...اومد جلو من وایساد و گفت خب چقد بهت پرداخت کنم ؟؟!!!! و من اینجوری بودم که خب همون مبلغی که از ابتدا توافق کرده بودیم دیگه و وایساد ربع ساعت با من چک و چونه زد که نه دیگه این ماه اون کارا انجام نشده و منم پا به پای تو اومدم و دو نفره کار پیش رفته و فلان ، و بیا ۳ تومن کمتر از تواقق پرداخت کنم بهت :/ و من کرک و پرم ریخته بود از این همه وقاحت..که مردک روانی ، به من چه که تو هم اومدی مگه قرار بوده تو نیای ! و کار از اول دو نفره بوده و حالا که ناراحتی کار و زندگیتو ول کردی و اومدی با من کار کردی خب میخواستی از اوا دو نفر بگیری ! کما اینکه من خیلی بیشتر از تایمی که توافق کرده بودیم رفتم !!!! حساب کردم چقد تو این یک ماه اعصاب خوردی و تحقیر تحمل کردم و رفتم نشستم تو ماشین و سرمو گذاشتم رو فرمون و با صدای بلند گریه کردم..دو ساعت و نیم ! سینا زنگ زد و ترسید ! و من گریه م بند نمیومد..همینجوری با چشمای اشکی رفتم خونه اف‌تی اینا و دو ساعت هم اونجا گریه کردم ! با سر درد برگشتم خونه.. اولین تجربه ی رانندگی بین شهریم هم بود البته :))

رسیدم خونه و برا همه تعریف کردم که این یک ماه این آدم چیکارا کرده و چه رفتارای بچگانه ای داشته و چقدر اعتماد به نفس رو از من گرفته..پیام دادم گفتم دیگه نمیام و گفت حله ! بعد سام اومد دنبالم و تو ماشین حرف زدیم و گفت چرا و اینا..براش توضیح دادم و گفت اره خب سین اخلاقش تنده :/ کاش بیشتر تحمل کرده بودی و من دوس داشتم بمونی و برنامه داشتیم و فلان..خاله هم به مامان گفته بود که اره اخلاق نداره و تو خودتم دیدی که با ما هم همینجوریه و تحت فشاره :/ از کجا میدونید من تحت فشار نیستم لاشیا ؟؟؟؟؟ اینکه مسئولیت هایی تو گالری داره و همینطور کارای ساخت قصرتون رو دوششه دلیل نمیشه چپ و راست به بقیه گیر بده و برینه ! و گفته اره اخلاق ندارع و عصبیه و میگرن داره و فلان..و اولین چیزی که به ذهن من رسید این بود که به درک ! انققققدر ازش بدم میاد...و تا همین امروز ، برا هر کسی تعریف کردم ، به نصف ماجراها که رسیدم همه پرسیدن چه گهیه یارو ، نگو که هنوزم میری؟؟ !!

و تهشم پولمو نداد :) گفته ناراحت شدم که وسط راه ول کرده رفته و هر چی وقت گذاشتیم دوباره باید از صفر شروع کنیم !

به حدی از دستش حرصی ام که نگو..پوله رو دیگه نمیخوام و اصن بره لول کنه شیاف کنه مردک عقده ای..ولی میخوام بهش پیام بدم سر تا پا برینم بهش ..حتی تو ذهنم اومد برم اداره کار ازش شکایت کنم تا هم مجبور شه پول منو بده و هم یه جریمه ی بزرگ اما پشیمون شدم...چشممون تو چشم همدیگه ست..اون بیشعوره من اما نمیخوام روابط رو خراب کنم

چقد اسکول بودم که این اواخر هی به اف‌تی میگفتم کاش برم بش پیام بدم بگم ببین من از کار خوشم نیومد یه موقع ناراحت نشده باشه ، آشتی هستیم دوستیم با هم یهو چیزی خراب نشه..ولی آخه واسه کی ؟؟؟ واسه آدمی که از بچگی هیچی جز پول براش مهم نبوده و بارها تو فامیل بیشعوری خودش رو ثابت کرده و همههههه هم میشناسنش که فلانی اخلاقش بده و آدم گهیه ؟؟؟؟ حتی دایی هم اومده بود خونه و فهمیده بود من دیگه نمیرم به مامان گفته بپد که یارو کلا همینجوریه با همه اینجوری رفتار میکنه..خودمم تو گالری که بودم میدیدم با پسر دایی ها هم همینجوری تنده..بیخیال.. خیلی ماجراها تو همین یک ماه اتفاق افتاد که دیگه نمیخوام مرورشون کنم ولی شما بدونید که بسیار بدتر از اینا بوده !

اینم از دومین تجربه ی کاری من که این یکی هم افتضاح بود ! و من همش دستم سمت خودم بود که تقصیر منه..من لوسم...من نمیتونم هیچوقت کنار بیام...من بی تجربه م.از همه میپرسم فلانی تو اگه بودی چیکار میکردی؟ و همه اینطوری ان که بره بده مرتیکه ما هم اگه بودیم میومدیم بیرون ولی قانع نمیشم..همش میترسم که دیگه هرگز نتونم جایی کار کنم و اینا همش صدا و حرفای مامانه که میگه تو نمیتونی کار کنی ، کم طاقتی ، همه جا همینه و فلان

حتی الانم که یارو اعلام کرد پولمو نمیده ، وقتی می‌گفتم میرم بهش میگم مامان همش اینجوری بود که نه حق نداری ، اشکال نداره ، جواب ابلهان خاموشی ست و به خاطر من چیزی نگو و بگذر و خاله رو ناراحت نکن و فلان ! ولی من میگم...خاله مگه اومد بگه پسرم کارش اشتباه بود ، میم تو مغازه ی ما کار کرده بیا اینم حقوقش برا اینکه روابط به هم نخوره ؟ گفت پسرم اجازه نمیده و پشت اینکه وای پسرم بی اعصابه و میگرن داره خودشو تبرئه کرد.اصلا ربطی هم به خاله نداره..من و اون یارو دعوامون شده..و منم میدونم...سوووخته از اینکه یه نفر گفته حال نکردم با خودت و دیگه نمیام.‌به غرورش برخورده که داره تلافی میکنه...فک کرده چون پولداره همه باید جلوش خم و راست بشن و تا حالا کسی نقدش نکرده دور برداشته..گشنه گدای بدبخت

اوف چقد حرص خوردم... اینم یه نشونه ی دیگه که دفعه ی بعد ، با دلم پیش برم..همون اول اگه دیدی جایی که هستی مال تو نیست ، رها کن... خودتو مجبور نکن که ادامه بدی

یه لباس مجلسی خیلی خوشکل خریدم

با تراپیستم هم قطع کردم..بعد از کنسل کردن های متوالی و دقیقه نودی و خبر ندادن ، بعد از اینکه چند بار بهش گفتم که این ماجرا داره منو اذیت میکنه و بی برنامه داره پیش میره و کلی عذرخواهی کرد و قول داد تکرار نشه ، بازم سه بار تکرار شد و نهایتاً ازش کندم.... خیلی سخت بود چون هم ارتباط خوبی باهاش گرفته بودم هم داشتم جواب می‌گرفتم و راضی بودم ازش..و چقدر میترسیدم از اینکه بخوام دوباره با به نفر از صفر شروع کنم و واسش توضیح بدم و همه ی اون ماجراهای تلخ زندگیم رو مرور کنم..ولی نگاه کردم دیدم تو ۱۰ ماه گذشته فقط ۷ جلسه تونستیم داشته باشیم !!!!! چون خانم همه رو کنسل کرده بود و خیلیاشم بی خبر بود..بعد از اینکه من یک ساعت منتظر بودم تو جلسه حاضر نشده بود و خبری هم ازش نبود تا من بعد دو هفته پیام میدادم باز و گله میکردم و معذرتخواهی میکرد که تصادف کردم ، جلسه داشتم ، ایران نبودم و هزار بهانه ی دیگه...روانی

یک ماهی که سر کار رفتم ، زندگیم رو روال افتاد..باشگاه رفتم منظم، قند رو حذف کردم ،کتابخونه میرفتم و زبان خوندم ،نقاشی کردم ، ساعت خوابم منظم شد ، بسیار آشپزی کردم و کیک پختم :)

انقدر استرس روم بود که کل اون یک ماه پریود نشدم ! و همون روز که بحثمون شد و گریه کردم پریود شدم !

یه وام سه ماهه هم گرفتم رو حساب اینکه شاغل شدم و میتونم پرداخت کنم!!! و همین الان منفی ۲۰ ام و نمیدونم چطوری باید تا آخر ماه جورش کنم...ریدم دهنت سین

عدو شود سبب خیر و فلان !!!! بالاخره دل کندم و اون تصمیم لعنتی رو گرفتم..چیزی که مدتها تو سرم بود و نمیتونستم..قفل شده بودم انگار...با اف‌تی اومدیم شیراز..ر هم از یزد اومد و چند روزی رو ۴ تایی گذروندیم و خوش گذشت..رفتن و من موندم..قرار گذاشتم با خودم که هر ژور شده بمونم...از گرسنگی بمیرم هم دیگه برنمی‌گردم اونجا ...و چقدر آرامش دارم..دوباره دارم به موسیقی فکر میکنم...بدم نمیاد برگردم بهش و باز هم ساز بزنم...زبان میخونم.. آشپزی میکنم...بیرون میرم...پادکست گوش میدم‌...و باید سعی کنم این یک سال و نیم که هر روزش برام یه عذاب بزرگ بود رو ترمیم کنم...چه فشاری تحمل کردی میم...دیگه حتی یک هفته هم نمیخوام زندگی تو اون خونه و اون آدما رو تحمل کنم...خونه ی من اینجاست و باید سعی کنم برای خودم درآمد بسازم

کلی گفتم..۵ ماهه که ننوشتم و خاطراتم بیات شدن..از الان به بعد اما دوباره منظم می‌نویسم

ناراحتم که روزمرگی ها و داستان های شما رو هم از دست دادم..تا جایی که شد و تونستم خوندمتون اما نه همه رو

نوشته شده توسط: mim

2273

پنجشنبه پانزدهم مرداد ۱۴۰۵ 14:42

خب
چهارشنبه پیش از موقع ، پریود شدم :/ از ظهر هی درد داشتم ولی اصلا فکرشو نمی‌کردم و یهو غافلگیر شدم :/
دیگه رفتیم خونه دخترخاله و مراسم تولد برگزار شد :) کلی چیز میز خوشمزه درست کردیم همگی و حسابی دور هم شکم پارتی گرفتیم و کادو هم دادیم و خوب بود..کیک هویجم هم بی نهایت خوش طعم و خوش بافت شد :) بعدش تصمیم گرفتیم بریم بیرون .. من و مامان و زن‌دایی ص و مهسا و مریم و ز...رفتیم یکم پیاده روی کردیم و کلی هم گشتیم و تنقلات خوردیم :) دیگه ۳ اینا بود که برگشتیم خونه... دوباره ۹ پاشدم رفتم دوش گرفتم و وسایلمو جمع کردم و ساعت ۲ رفتم ترمینال..البته بلیطم ۱۰ بود ولی زنگ زدن گفتن اون کنسل شده دیگه ۲ رفتم..نشانه هایی که هی میگفتن نروووو بسیار زیاد بود 🤣
خلاصه حرکت کردم و ۷ شب رسیدم شیراز.. خودمو رسوندم خونه و وسایل سفر رو جمع و جور کرد ، پسر قشنگمم اومد و با هم وقت گذروندیم..شام هم خریده بود با هم خوردیم 🥲💖
دیگه منو رسوند جایی که قرار بود اتوبوس وایسه و حرکت کنیم بریم عسلویه :))))))
ساعت ۱۲ بود قلبم منو رسوند و سوار شدم و راه افتادیم..البته قبلش یکم برام خرید کرد و توراهی گرفت💚...سفر جالبی بود... سفر تک نفره با تور...یه تایم زیااااادی رو با خودم داشتم و خب جالب بود... میدونی به قصد خوش گذروندن نرفته بودم که اگه این بود احتمالا به هدف نمی‌رسیدم‌ ! میخواستم می‌تایم داشته باشم و دریا رو ببینم چون آخرین فرصت برای دیدنش بود که محقق شد 🌊 دریا برام پر از شگفتیه و حسابی منو به وجد میاره... نمیتونم باور کنم تا حالا چطور تجربه ش نکرده بودم! واقعا یه بخش بزرگی از من تو جنوب گیر کرده و هر بار بیشتر عاشقش میشم و خودمو توش جا میذارم...
حالا از سفر بخوام بگم..اول اینکه من ردیف سوم رزرو کرده بودم که تماس گرفتن گفتن کنارتون یه آقا هست ، اگه راحت نیستید جا به جا کنم بذارم ردیف یکی مونده به آخر 😕 اول گفتم اوکیه همون جای خودم میشینم ولی بعد دوباره زنگ زدم گفتم نه شاید راحت نباشم ، جا به جا کنید.. ولی ردیف های آخر واقعا اذیت کننده ست...بابت امنیت مشکلی نداشتما ، چون هم جلو بود و هم تور..ولی خب برای رفت و آمد حس کردم معذب خواهیم بود که به آقاهه بگم ببخشید من میخوام بلند شم ، میخوام پیاده شم و و و
اما سوار که شدم دیدم ردیف سوم دو تا خانم نشستن و با هم هم نبودن :/ نمیدونم چرا بیخودی جای منو عوض کردن 😑
صندلی ۳۸ بودم و یه خانمی پیشم بود که چاق بود و اندازه ی سفر هفت روزه با خودش وسیله آورده بود 😑 هزار تا پتو و کوله و پلاستیک داشت و عملا نصف صندلی منو گرفته بود :/ یکی از کیفاش هم کاملا تو پهلو من بود 😤 نفر جلوییم هم به پسره بود که اونم خیلیییی چاق بود و برای اینکه جا بشه ، صندلیشو کامل خوابونده بود و زانوم به فنا رفت ! جوری که اتوبوس ترمز میکرد پام به میله فشار داده میشد و زانوم کبود شده 😑 ولی خب نمیخواستم اوقاتمو تلخ کنم و اصلا بابتش خودمو اذیت نکردم :) ولی بغل دستیم غرغرووو بود :))) هی گله ی جارو میکرد و وای هوا چقد سرده ،چقد اینجا گرمه ،چرا نمی‌رسیم و و و 😮‍💨 خیلی هم سعی میکرد با من ارتباط برقرار کنه ولی واقعا حوصله نداشتم ! یک ساعت یکبار می‌گفت چه خبر 😐😂
ردیف کناریمون هم دو تا پسره بودن ، لاااااااسو و لااااااشی :)))) از اینا که همو میبینن میگن دانشگاتون ک--س م--س چی داره و فک میکنن خیلی بامزه ن 🙄 انقدر بی مزه و یخچال بودن که حد نداشت...و تعداد بسیار زیادی پلنگ و چیپ هم داشتیم که بالاخره بعد از تلاش های زیاد و با قلیون و مشروب و اینا که آورده بودن تونستن مخ دوتاشونو بزنن و با هم اوکی شدن و لااااس پشت لاااااس 🤖 ولی جالب این بود که به همون دو تا که اوکی کردن هم رضایت نمیدادن..به هر کی میرسیدن یه دست نوازشی به سرش میکشیدن 😐 با منم خیلی سعی کردن ارتباط بگیرن ولی همینطور که داشت چرت و پرت میگفت ایرپاد گذاشتم و فیلم دیدم :)
دیگه اینکه تا برسیم موزیک گذاشتن و یکم رقصیدن ، منم یه خورده همراهی کردم و بعد نشستم سر جام و خوابیدم...کم خوابی و خستگی و هی اتوبوس سواری دیگه توان بدنمو گرفته بود
صبح رسیدیم نخل تقی و کنار دریا توقف کردیم... یه دسشویی خسته داشت که خیلی داغون بود و دیدم یه نفر رو دیوار نوشته ریدم تو دستشوییتان ، با تشکر :))))) خیلی از حفظ ادبش خنده م گرفت و دیدم اصلا هم حرف بدی نزده ، اساس کارکرد دستشویی همینه 😂 ضد آفتاب زدم و یکمی آرایش هم کردم و رفتم لب آب و طلوع رو دیدم... تنهایی و یه نسیم خنکی هم میومد و دیدن موج ها و صدای دریا خیلی بهم حال داد... بعد رفتیم سمت نایبند که خیلیییییی خوشکل بود...اونجا نشستم و چند نخ سیگار کشیدم و زیر سایه ی یکی از صخره ها چیل کردم و موزیک گوش دادم...بعد رفتیم یه ساحل ماسه ای و اونجا کلی ماسه بازی کردم :) و نهایتاً رو ماسه ها دراز کشیدم و کلی فکر اومد تو سرم...شروع کردم به خیال‌بافی :) که اگر زندگیم جور دیگه ای رقم می‌خورد ، چه شکلی میشد ؟ و انقدر خوشایند و زیبایی بود که نگو و وسط همین فکرا ،خوابم برد ! با صدای دریا :) و این تجربه واقعا یکی از قشنگترین تجربه های زندگیم بود و خیلی چسبید
بعد دوباره برگشتیم نخل تقی و این بار تو شهر بودیم ، وایساد یجا برا ناهار ولی من چیزی سفارش ندادم...ساندویچ آورده بودم از خونه...رفتم لب دریا و خوردم...و باز هم سیگار کشیدم :) دیدن آب تنی جنوبی ها با پوست شکلاتیشون تو دریا خیلی هیجان انگیز بود :) و البته برای اولین بار ،کشتی ها و ناو های در حال حرکت هم دیدم :) همیشه میدیدم که دووووور بودن و ثابت...الان اما داشتن حرکت میکردن و قشنگ بود :)
نکته ی قابل توجه این بود که شیب دریا خیلیییییی کم بود ! آدما تا اون وسطا رفته بودن جلو برای آب تنی و شنا و هنوز سرشون از آب بیرون بود ! خطری احساس نمیشد و اگه پریود‌ و تنها نبودم حتماً مثل همیشه وحشی بازی در میاوردم و میرفتم تو آب و آب بازی می‌کردم :)
بعدش رفتیم سمت سیراف و اونجا هم من باز رفتم نشستم کنار دریا و چایی نبات و بیسکوییت خوردم و غروب رو دیدم...که یهو دیدم یه دختربچه ی گوگولی داره میاد سمتم و به سختی از جایی که بود خودشو رسوند به ارتفاعی که من نشسته بودم 😂 منم هی سعی میکردم ندید بگیرم ولی خب اومد نشست تو بغلم 🤣 فهمیدم به خاطر بیسکوییت اومده :)))) بهش دادم و از شخصیت بانمک و بااعتماد به نفسش خوشم اومد..با هم حرف زدیم..اسمش حلما بود...چشمای زیبا و عسلی داشت و پوست سبزه... دیگه باید میرفتم سمت اتوبوس ، باهاش خداحافظی کردم و گفتم میتونی بری پایین ؟ نیفتیا ! گفت میشه کمکم کنی لطفاً ؟ و شیفته ی این رها بودنش شدم ! با اعتماد به نفس و پر از نگاه مثبت و سرشار از زندگی...بدون اینکه به عنوان یه بچه ، خجالت بکشه درخواست کمک کرد ! بردمش پایین و گفتم خب حلما من برم کاری نداری ؟ گفت نه..بای بای کرد برام و گفت میگماااااا.. گفتم جان ؟ گفت بستنی بخر برام بیار خب ؟؟؟؟ :)))) وای خدای من.. جوجه ی شیریییین 💕
دیگه رفتم سمت اتوبوس اما دیدم هنوز جمع نشدن و تنها خودمم که سر تایم اومدم ! پرسیدم از راننده گفت تا یک ساعت دیگه هم جمع نمیشن برو بگرد ! رفتم سمت مغازه ها و بازار لب ساحل رو گشت زدم
اینم فهمیدم که خیابون ساحلی نخل تقی و سیراف ، دقیقا شبیه بوشهره ! همونطوری که یه ساحل دراز و سکو داره ، یه خیابون باریک و ردیف کافه ها و رستوران ها ...البته که به گستردگی و تنوع بوشهر نبود اما بازم همونقدر مشابه و قشنگ بود
نهایتاً ساعت ۷ حرکت کردیم به سمت شیراز...مسیر برگشت خیلی طولانی تر به نظر می‌رسید و پر از خواب بودم...صدای موزیک و دست و سوت خیلی زیاد بود ولی من چشمامو بستم و غرق خواب شدم هرچند بی کیفیت ! تو مسیر انگار همه خسته و بی اعصاب بودن و دو تا خانوم هم دعواشون شد و داد و بیداد و فحش و تیکه ! ماشینو نگه داشتن و همه جمع شدن برا پا در میونی :))))) و هر کدوم حق رو به خودش میداد و ول نمی‌کرد ! وایسادیم و پیاده شدم که صدای داد و هوار نشنوم و برا خودم بستنی خریدم 😁
دیگه ساعت ۱۲ و نیم رسیدیم شیراز و با اسنپ رفتم خونه و خوابیدم تا ظهر و یهو دیدم پیام و زنگ پشت هم !!!! ظاهراً جنگ استارت خورد ! رفتم دوش گرفتم و پسرم اومد و با هم ناهار خوردیم‌.زرشک پلو با مرغ :) حسابی حرف زدیم با هم و انقدر بوسیدمش که نگو :) کادوش هم دادم بالاخره :) همش فکر میکردم به اینکه شاید یه مدت طولانی نتونم ببینمش و یا خدایی نکرده اتفاقی بیفته ، پس حسابی برا خودمون انرژی جمع کردیم :) بوسیدمش ، تنشو بو کشیدم ، بغلش کردم و جدا شدن ازش واقعا برام سخت بود.تقریبا نزدیکای خونه رو هم زدن و کلی صدا میومد و شیشه می‌لرزید...تصمیمم به رفتن نبود ، دلم میخواست بمونم ولی خب دیدم همه دارن زنگ میزنن و اصرار میکنن تصمیم گرفتم برم‌.یکمی هم ترسیدم. و خب دوباره بلیط اتوبوس گرفتم و الان سوار شدم که برم خونه :)))))))
چقد این چند روز تو جاده بودم !!!!
ولی می ارزید...هم دریا دیدم ، هم اونی که با تک تک سلولام عاشقشم :) خدا رو شکر دیروز که عسلویه بودم اتفاقی نیفتاد ..هنوز هم کسی خبر نداره که من رفتم اونجا و بارها از کنار پالایشگاه ها رد شدم !!!!

تو سفر دیروز فهمیدم که چقدر بعضیا آشغال خورن !!!! ینی پلاستیک پلاستیک چیپس و پفک بود که خورده میشد و نوشابه که جای آب سر میکشیدن و من واقعا متعجب شده بودم !

انی وی

امیدوارم هر چی خیره برا همه مون پیش بیاد و این خاک بیشتر از این درد نکشه

هر دفعه که طبیعت رو می‌بینم ، به این فکر میکنم که چقدر عجیب ! طبیعت پر از تکراره ! چرخه ی آب ، که هیچ قطره ی آبی اون وسط تلف نمیشه..باز هم برای بار هزارم برمیگرده به چرخه و همونجایی که بهش تعلق داره...تکرار درخت تو جنگل..حرکت دائمی ابرها..تغییر فصلی که درخت تجربه میکنه...هی خزان میشه ، دوباره از نو جوونه میزنه..دوباره و دوباره...تکرار بی پایان کوبیده شدن موج ها به صخره ها.. هیچوقت دریا خسته نمیشه از اینکه هر لحظه به ساحل برسونه خودشو و باز برگرده..اگه خسته بشه که دیگه دریا نیست ، مردابه.. طبیعت از تکرار خسته نمیشه ، چیزی که ما آدما خیلی زود ازش خسته میشیم و از تکرار فراری ایم !

درمورد تور هم بخوام بگم خیلی منظم نبود..خودشون هی با هم بحث میکردن و رو برنامه نبودن... برعکس توری که پارسال رفتیم بوشهر خیلی هماهنگی بیشتری داشت.. آدمایی هم که توش بودن خیلی بهتر بود.. این یکی انگار پلنگ یاب داشت ! و کلا خیلی جالب نبودن.. دیگه باهاشون جایی نمیرم 😁

کتم هم گم شد :/ نفهمیدم رفت لای وسایل کی...و خیلی بابتش ناراحتم 🥲 پیام دادم به مسئول تور و گفتم به بچه ها بگه ، اعلام کرد اما بعدش نت قطع شد و نفهمیدم چی به سر کت نازنینم اومد 🤕

به بهونه ی لیزر اومدم شیراز اما خب هم پریود شدم هم مصادف شد با جنگ..هیچی دیگه..اینم پرررر

تو راه برگشت به خونه بودم که احساس کردم یچیزی عادی نیست...تو تونل ماشینا بوق میزدن و چراغ میزدن ، بعضیا هی بقیه رو متعجب نگاه میکردن که ناگهان گوشیم زنگ خورد و رمزی و با زبون اشاره بهم فهموندن که یه اتفاقی افتاده!!!!! باورم نمیشد و تک به تک سلولام پر شده بود از هیجان و اصلا نمیتونستم بشینم سر جام ! حالا منم تو صورت بقیه دنبال یه رد و نشونی میگشتم !

نوشته شده در 9 اسفند

نوشته شده توسط: mim

2272

دوشنبه دوازدهم مرداد ۱۴۰۵ 23:25

سلام

بچه ها من حالم خوبه..حداقل فیزیکی خوبم...

ببخشید که نگرانتون کردم و ممنون واسه پیگیری هایی که کردید

حتما تو این دو سه روز برمیگردم و دوباره می‌نویسم...

نوشته شده توسط: mim