2338
امروز صبح با استرس و بی حوصلگی و فکرای بد که مغز آددمو میخورن بیدار شدم...از اون حس های بی ارزشی ...با سینا کلاس داشتم که اصلا نتونستم بک جمله هم حرف بزنم و همش به اندوه گذشت ! و اونم کلی سعی کرد بهم حس خوب بده و ازم تعریف کرد و اینا که خب بیشتر ناراحت شدم
بعدش یکم خوابیدم که خیلی هم دیپ بود و بعد ناهار با سینا گذروندیم و خندیدیم و اون رفت سر کار...منم یه اپیزود modern family دیدم و آماده شدم رفتم لیزر 🥸🥸🥸 نسبتاً کمتر درد داشتم و از اونجا هم پباده برگشتم خونه... آها راستی کفش نو هم افتتاح کردم :) فک کنم سه سال پیش خریدمش ! و خب چون دیشب همه ی کفشامو شسته بودم و هنوز خیس بودن ، اینو پوشیدمش بالاخره...یکم تو پاساژا گشتم و از بین دست فروشا رد شدم و بالآخره خودکار هم گرفتم :) ۵ تا خودکار و به اتود و یه پاک کن و یه برگه استیکر شد ۶۸۰ ://///// بعدم سیب زمینی و گوجه و پیاز خریدم که اونم شد ۴۴۰ ://///// من فقط از دیدن قیمتا تعجب میکنم یا برا همه شگفتی آوره ؟ آه گاد
رسیدم خونه و خسته و داغونم ! باید یچیزی بخورم برا فردا هم ناهار درست کنم و ظرفا رو هم بشورم
۴ ساعت بیرون از خونه بودم و اینجوری انرژیم تموم شد ! پیری و هزار عیب :)))))
فیلترشکنمم وصل نمیشه اصلا..لعنتی دو روز مونده ازش چرا بازی در میاری آخه
امروز موهامو باز گذاشتم ، برق لب هم زده بودم..باد میخورد به موهام و اینا صاااااف میومدن میچسبیدن به لبم 😑🤣