2332
دیروز نتیجه ی کنکور اومد و با فاطیط که اتفاقاً مشاور کنکور هم هست کمی حرف زدیم
درمورد نقش سهمیه ها...گفت دانش آموزم با سهمیه ی ۵ درصد جانبازی ، از ۱۷ هزار شده ۱۳۰۰ !!!!
و کلی لعن و نفرین حواله کردم به این مملکت
از اونجا شروع شد که رتبه ی زبان خواهر دوستم رو دیدم که دو رقمی بود و یه چیزی در من تکون خورد... انگیزه و شوقی که دلم خواست دوباره درس بخونم...زبان آلمانی بخونم ، دانشگاه برم...هر وقت که از محدوده ی دانشگاه رد میشم یا دانشجوها رو میبینم واقعا چیزی تو دلم قل قل میزنه ، چیزی که نمیتونم درموردش با کسی حرف بزنم چون به نظر بقیه خیلی غیرمنطقی و بیجا میاد...هی یادآوری میکنن که بزرگ شدم و باید تصمیمات مسئولانه تری بگیرم و دیگه وقت آزمون و خطا و احساسی تصمیم گرفتن نیست و برا همین هیچوقت نمیتونم این رویا رو بلند بگم و بیانش کنم
خلاصه به جاده خاکی زدم..داشتم میگفتم که رتبه ی خواهر دوستم رو دیدم و فهمیدیم که با سهمیه ی ۲۰ درصدی به این رتبه رسیده و اینجوری دارن بهش افتخار میکنن و پزش رو میدن و بحث رفت سمت سهمیه ، که اگه ۵ درصد اونجوری با رتبه ت معجزه میکنه پس ۲۰ درصد 😶👀
دیروز خوب گذشت...ظهر ساندویچ خوردیم و سینا رفت و من درس خوندم...عصر نخوابیدم و شب ساعت ۱۲ داشتم وا میرفتم !!! خوابیدم و امروز صبح هم زود بیدار شدم :) تبریک به من تبریک به تو :)
خیلی دلم میخواد یه سر برم خونه ، چند روزی بمونم و برگردم..ولی میخوام وقتی برگردم که از کارم مطمئن باشم و بهشون خبر بدم که اره من شغلی دارم و به این بهانه میخوام برگردم برم شیراز...از طرفی هم منتظرم که بهم بگن برای قرارداد حضوری بیا و نمیخوام برم خونه و یا این رو به تعویق بندازم با هول هولکی برگردم تا کارمو انجام بدم..و یه موضوع دیگه اینکه میترسم! واقعا میترسم که برم و مامان بگه منم باهات میام و حتی فکر کردن بهش استرس زیادی بهم میده..از دفعه ی قبل که اونجوری کرد و اذیت شدم واقعا ارتباط با مامان واسم خیلی سخت شده و از تنها شدن باهاش وحشت دارم
ف زنگ زد و کمی حرف زدیم و گفت آخر هفته قراره بریم سفر و میایم شیراز و یه روز میمونیم...تو حرفاش گفت که مامان خیلییی دلش برات تنگ شده و هی چپ و راست میگه که وای نمیدونم چرا انقد دلتنگ میم شدم ! حرفش از ذهنم بیرون نمیره
گفت که هنوز به مامان اینا نگفتم میخوایم بریم سفر ، میترسم !!!!
و گفت دیگه ریز ریز میخوام امشب بگم بهشون...چه کردید با ما که برای هر چیزی باید استرس داشته باشیم !
حدسم اینه که حالا که ف اینا دارن میان شیراز که بعد برن سمت شمال کشور ، مامان اینا اول یه دور دعواشون میکنن ، بعد سعی میکنن منصرفشون کنن و بعد گله میکنن که چرا ما رو نمی برید و نهایتاً تصمیم میگیرن پس تا شیراز باهاشون بیان و اینجا بمونن ..
چم.. باید دید چی میشه :)
صبح تا الان هم غذا درست کردم و ظرفا رو شستم و پادکست گوش دادم..خورش بامیه درست کردم 😍 دیگه برم یکم استراحت کنم و زبان بخونم..از این هفته هم قراره کلاس انلاینم با حضرت دوس پسر استارت بخوره :))) و دیگه بعدش هم تو کلاسای آنلاین رایگان تلگرام شرکت کنم
این هفته دو سه تا کنسرت و اجرای زنده ی خفن تو شیراز هست که ذوق رفتن به همه شونو دارم ...ولی خب هر جور حساب میکنم زیادی گرونه! بمرانی لعنتی :( این از همه بیشتر غمگینم کرد
صبح بیدار شدم و رفتم اینستا..اولین استوری که باز کردم قیمت دلار بود ! و یجوری کل بدنم ترسید...از آینده از زندگی از ایران از همه چیز
.
.
یکی از بچه های دانشگاه ، بعد از کرونا مهاجرت کرد فرانسه...خودشم فرانسه دنیا اومده بود و برای رفتن ، زحمتی نداشت...استوریاشو میبینم که هر بار یه کشوریه و داره سفر میکنه و از همه چیز استوری میذاره...با خودم نگاه کردم دیدم ما چه آدم های بدبختی هستیم ! واقعا بدبخت ! دقیقا تو همون معنای خودش ! سفر برامون حسرته و تو دلمون یچیزایی رو قلقلک میده... فلانی ازدواج کرده و اینم برای قشری از جامعه حسرته چون عموما آدمایی ازدواج میکنن که بتونن از پس مخارج زندگی متأهلی و چیزهای دیگه بر بیان و ازدواج هم محدود به یه بخش خاصی از جامعه شده ، فلانی با فلان گوشیش استوری آینه ای گذاشته و همین گوشی برای بخش عظیمی از جامعه حسرته...غذا خوردن تو فلان رستوران حسرته...بابا ولم کنید...چه خراب آبادیه اینجا همه چی که حسرته ! همه چی مایه ی پز و شوآفه ! نه حسرتی که بگی اوکی تلاش میکنم پول در میارم بهش میرسم ، حسرتی که هرگز تاچش نمیکنی ! چون همیشه بسیار گرونه و همیشه اولویتهای دیگه ای وجود داره که خیلی واجب ترن و تازه باید بدویی برسی به اونا ! تا آخرش قراره حسرت بمونه !
لعنت بهتون واقعا....لعنت به این نقطه از تاریخ ، لعنت به این نقطه از جغرافیا و لعنت به نقطه ی تلاقی این دو تا !!!!