1459
میبینید چیکار کردید؟
پاشدم برم مسواک بزنم ، دیدم جفتشون بیدارن و همینجوری نالان نشستن رو مبل
مامان در جست و جوی قرص بود که سر دردش خوب شه
و بابا تنگی نفس داشت و حالش بد بود
منم که اینجوری
فقط حس ترحم دارم بهتون....کاری کردید که فقط همین ازتون تو ذهنم بمونه...و هر موقع یادم میاد که قبلاً انقدرا هم همه چیز به هم ریخته نبود ، هر چی زور میزنم ، چیزی ازتون یادم نیست.....من ، مامانِ پیش از این روزا رو دیگه یادم نمیاد...روزای خوبِ کنار بابامو یادم نمیاد....فاطی رو وقتی که عزیزترین و نزدیک ترین آدم زندگیم بود ، قبل از اسماعیل رو دیگه یادم نمیاد....
.
.
قبلا وسط دلایلم واسه نرفتن ، اینم یکی از دلیلام بود که اگه برم ، فاطی تنها میشه...ولی میم...اگه برعکس شده بود...و مثلا فاطی و اسماعیل یه موقعیتی براشون پیش میومد که برن ، آیا نمیرفت چون خواهرش اینجا احساس تنهایی میکنه ؟!!!