2221
چهارشنبه رفتیم ابرماه رو دیدیم ، بعدش با خاله برگشتیم خونه..دایی اینا هم اومدن و تا آخر شب خونه بودن.
رفتیم بخوابیم و از 12 تا 5 صبح گریه کردم !
به هزار و یک چیز فکر کردم ، حتی به مرگ...
انقد اشک ریختم که چشمامو نمیتونستم باز نگه دارم و هقهق داشت خفه م میکرد ... صدای گریه ی مامان هم از اتاقش میمومد و فکر میکرد من خوابم....
۵ تا ۷ هم برق خونه به طرز بی مزه ای تصمیم گرفته بود هی بره هی بیاد :/ ده بار هی قطع و وصل شد و پاشدیم با مامان همه جا رو چک کردیم که یه موقع مشکلی نباشه
ظهر که بیدار شدم احساس کردم دیگه هیچی مهم نیست...یه خشمی داشتم اما اینجوری بودم که هنوز میتونم خودمو نجات بدم...هنوز راهی هست
مامان داشت با خاله تلفنی حرف میزد و مداوم گریه میکرد و از سختی های زندگی مشترکش میگفت و برای فرار از این داستانا رفتم حمام...و سعی کردم با self care حال خودمو خوب کنم
اومدم بیرون روتین پوستیمو انجام دادم و ست خوشکلمم پوشیدم که ف زنگ زد گفت میخوام برم پیش بابا و براش غذا ببرم میای؟ گفتم آره...اماده شدم رفتم پایین ، با این که اصلا دلم نمیخواست تو اون وضع ببینمش اما حس کردم یه وظیفه ای دارم ، و باید حتی اگه برام ناخوشاینده انجامش بدم.. تو راه ف گفت تو اصلا به بابا زنگ نزدی؟ گفتم نه...دلم نمیخواست زنگ بزنم... حرفی هم نداشتم...میخواد زنگ بزنه التماسش کنم که بابا تو رو خدا برگرد ؟؟؟ گفت بابا صبح زنگ زده و خیلی خیلی عصبانی بوده گفته چرا این به من زنگ نمیزنه و کلی حرف دیگه ، و گفته به میم و مامانت بگو خونه رو تخلیه کنن و با عصبانیت تلفن رو روی ف قطع کرده ! اگه اینو میدونستم اصلا نمیرفتم ! خلاصه رفتیم و ف غذا پخته بود براش که فرمودند نمیخوام ، ساندویچ خوردم ، ببر خونه...سلام و خداحافظی کردم فقط و برگشتیم خونه...خاله واسه خودمون غذا درست کرده بود...خوردیم و مامان دوباره رفته بود تو فاز بی اعصابی و گیر دادن که ف پاشد بره خونه.. منم دیدم اصلا حوصله ی موندن تو این اوضاع رو ندارم ، حاضر شدم برم پیاده روی....۴۵ مین راه رفتم و لذت بردم از هوا و سکوت ...ف هم خیلی اصرار کرد برم خونه شون ولی اصلا دلم نمیخواست...دلم میخواست تنها باشم...دوباره تو مسیر بهم زنگ زد و گفت بریم کافه ؟ گفتم نه واقعا هم خیلی سیرم هم حسش نیست...کلا با ف یکم سرد برخورد میکنم و باید اینو درستش کنم.. موقع هایی که ناراحتم فوراً باهاش با بی حوصلگی برخورد میکنم...انگار تقصیر اونه ! اشتباهه اشتباهه اشتباهه
دیگه بعد از پیاده روی برگشتم خونه و انار دون کردم و چای درست کردم و یه دعوای ریزی هم با مامان داشتم 😑 دوباره همون چرندیاتشو گفت ، سر اینکه نظر من با نظر اون فرق داشت فورا حمله هاشو شروع کرد در صورتی که من فقط نظرمو گفته بودم ! بعدم بغض کرد که خب فاقد اهمیت ! دیگه آماده شدیم و یه آرایش خیلی خوشکل کردم و خط چشم فیزوزه ای هم زدم و بعد رفتیم پارک با فامیل ،طبق برنامه ای که ریخته بودیم... شاورما خریدم و خوشمزه هم بود...دیگه از ۹ با هم بودیم و انقدر خندیدیم و حرف زدیم و خوش گذشت که انگار نه انگار من همون آدمم که اشک چشمام مث رود جاری بود ! تا ۳ نشستیم و سرما لذت بردیم ...اومدیم خونه و بابا اومده بود ! خوابیده بود و کلا صحبتی منتقل نشد..ما هم خوابیدم و ظهر هم که بیدار شدیم ، خونه نبود...نمیدونم وقتی اومد قراره شاهد چه صحبتایی باشم!
.
.
با علی هم حرف زدم و خوب بود..هر روز زنگ میزنه :)) حالمو میپرسه و چک میکنه که تو افسردگی غرق نشده باشم !