2278

چهارشنبه بیست و یکم مرداد ۱۴۰۵ 1:20

خیلی ناراحتم..یجایی از قلبم انگار گرفت

فهمیدم که بابا ۲ ساله یجا کار میکنه !!!! و به ما نگفته....

خسته م از تصمیمات اشتباه...چقدر خواستم ازشون که یه مغازه بزنیم با هم.. میتونیم ، به خدا میتونیم و از پسش برمیایم.پشت گوش انداختن...بابای من..کارمند بانک ! انقدر خراب کردن و سرمایه ها رو حیف و میل کردن که الان تو مغازه ی یه نفر دیگه باید کار کنه.....

خدایا..بهم توان بده...کمکم کن

باید عزمم رو جزم کنم...هم واسه خودم کاری بکنم هم راضیشون کنم که یه کاری دست و پا کنیم...از چی میترسی آخه مرد حسابی...

نوشته شده توسط: mim