2322
امروز روز مهمی بود
نمیخواستم هیچی بگم درموردش ، البته به کسی هم نگفتم ولی باید اینجا بنویسم دیگه نمیتونم نگهش دارم :)
متأسفانه انقد تجربیات بد دارم که میترسم درموردش بگم و بازم نشه
شنبه ی هفته ی قبل که خونه بودم ، از آموزشگاه بهم زنگ زدن که درخواست داده بودی برای تدریس زبان ، فردا بیا دمو بده... گفتم مسافرت هستم گفت اوکی پس خبر بده هر موقع اومدی... یکشنبه اومدم شیراز و یکمی خوندم و زنگ زدم گفتم من برگشتم ، گفت ۳۰ شهریور بیا برای دمو و مصاحبه... حدود یک ماه از درخواستم گذشته بود و راستش دیگه ناامید شده بودم که یهو زنگ زدن
این چند روز واقعا استرسی بودم ، تمرین کردم و بالاخره امروز رفتم و به نظر خودم گند زدم ، خیلی خیلی استرس داشتم و صدام کمی میلرزید که به زور داشتم کنترلش میکردم...بعد کلی وقت مجبور بودم دوباره به آلمانی حرف بزنم و واقعا برام سخت بود..دو ساله که فاصله گرفتم و هر چقدر دست و پا شکسته هر از گاهی مرور کردم اما خب فقط دانشم رو تونستم یکمی نجات بدم نه روون صحبت کردنم رو.. خلاصه با هر زور و ضربی بود ، تدریس کردم و از استرس سر درد گرفته بودم و معده م تو حلقم بود..طولانی ترین نیم ساعت جهان بود 😵💫 تا نصفه رفتم و گفت کافیه ، بیا بشین صحبت کنیم..رو 2x و با صدای آروووووم آلمانی حرف زد و یه سری توضیحات داد که حدود ۷۰ درصدشو فهمیدم و گفتم اوکی و سوالاشو جواب دادم و تشکر کردم ، داشتم وسایلمو جمع میکردم که گفت بهت تبریک میگم به تیم ما خوش اومدی !!!!!! منو میگی 😐 ینی حتی اگه فکر میکردم قبول بشم هم اصلا توقع نداشتم همون موقع بهم بگه ، فکر میکردم میگه خب برو بهت خبر میدیم و اینکه یهو اینو گفت من شوکه شدم 👀 هی میگفتم درست شنیدم ینی؟ داشتم تو ذهنم هی جمله شو حلاجی میکردم که یه سوالی پرسید ازم و اصن نفهمیدم منظورش چیه.. گفتم نفهمیدم و دوباره همون جمله رو گفت این بار با صدای بلند تر ولی خب من بازم نفهمیدم چی گفت ، الکی گفتم nein ینی نه 😶😶🌫️ خندید و گفت منم نه..حالا هنوز مغزم درگیره که چی پرسید ؟؟؟!!!! قرار شد خبر بده و یسری منابع بفرستن برام ولی هنوز خبری نشده ، میخواستم تا وقتی قطعی نشده و قرارداد نبستم به کسی نگم..
واقعا میترسم از نشدن ها و جالب اینه که اصلا خوشحال هم نبودم ! سینا کلی ذوق زده بود و خوشحالی میکرد من اما پوکررر ! و هی میگفتم چرا خب منو قبول کردن ؟ و تا الان استرس اینو داشتم که وای اگه قبول نشم چی ، حالا نتیجه چی میشه و فلان ، از ظهر استرس اینو دارم که خب حالا شیوه ی تدریسم باید چطور باشه ، اگه سر کلاس سوتی بدم چی ؟ کی و چطوری میتونم برگردم به سطحی که قبلاً بودم ؟ آخ من چقدر اشتباه کردم چرا دو سال پیش که مدرکمو گرفته بودم و زبانم واقعا خیلی خوب بود و حتی وقتی با آلمانی ها حرف میزدم کلی ازم تعریف میکردن این مسیر رو انتخاب نکردم و همش زدم به جاده خاکی و زبان رو فراموش کردم ؟؟؟؟
کلا اضطراب من تموم نمیشه .. از موضوعی به موضوع دیگه منتقل میشه !
دیدم این رویه خیلی آشناست برام...مگه وقتی تو باشگاه ، حرکتایی که هیچکی نمیزد رو میزدم ، بعدش خوشحال بودم ؟ مگه وقتی تو مسابقه ی نوازندگی گیتار کلاسیک برنده شدم خوشحال بودم ؟ خودمو مقایسه میکردم با نوازنده های خفن خارجی که پستاشونو تو اینستا دنبال میکردم ! مگه وقتی کنکور ارشدم رتبه ی ۱ شدم خوشحال شدم ؟ به هیچکس هم نگفتم با این توجیه که خب حالا مگه شاه غول شکوندم ؟ چیز خاصی نبوده ، کنکور هنر هم بوده خیلی متقاضی نداشته...ولی مگه بین ۵۵۰ نفر متقاضی ، نفر اول شدن خیلی آسونه میم ؟ همه بهش میرسن ؟
یا وقتی معدل الف دانشکده بودم ! همش میگفتم نه بابا این که چیزی نیست ، بقیه خیلی خوب نیستن ، خیلی درسخون نیستن کار عملی هم انجام نمیدن که من بینشون خوبم !
یا وقتی آزمون زبان دادم و از بین ۵۶ نفر ، فقط ۷ نفر قبول شدیم ! خوشحال بودم ؟ نه ! گفتم خب مگه قرار بود قبول نشم ؟ این همه خوندم باید قبول میشدم دیگه ! بقیه از من خیلی بهترن ، درصورتیکه از اون ۷ نفر ، فقط ۳ نفرمون بودیم که بار اول قبول شده بودیم ! بقیه چندمین بار بود که آزمون میدادن
هر کلاسی رفتم همیشه واقعاً سرآمد بودم..زیان انگلیسی ، زبان آلمانی ، نقاشی ، خوشنویسی ، هندبال ، گیتار....همه تشویقم کردن ولی خودم همش گفتم نه خوب نیست نه کافی نیست فلانی رو نگاه چقد خفنه من هیچی نیستم در برابر اون... یبار استاد نقاشیم به استاد خوشنویسیم گفت این یکی از بااستعداد ترین هنرجوهای منه ، و اون یکی گفت اتفاقا برا منم همینطور ! استاد گیتارم بارها به خواهرم گفت بهش بگو بیاد اینجا گیتار یا سلفژ تدریس کنه خیلی با استعداده من کمکش میکنم و من همش گفتم نه نمیتونم من اصلا در سطح تدریس نیستم
عکاسی که عماد همیشه بهم میگفت تو دید خیلی خوبی داری و کادرهای قشنگ و درستی میبندی ، پیج بزن و من همش اینجوری بودم نه من هنوز کار با تجهیزات رو بلد نیستم
فتوشاپ و روتوش و تذهیب که واقعا توش خیلی خوب بودم اما همه رو رها کردم چون توش حرفه ای نبودم !
یا استاد طراحی فرشم که همش میگفت تو خیلی ایده داری ، کم کم شروع کن میتونی موفق بشی ولی من هی گفتم نه بابا من چیزی بلد نیستم من چطوری برم تو بازار اسم و رسمی برا خودم پیدا کنم اصلا نمیتونم.
یا همین کار ادمینی و عکاسی که با پسرخاله ی بیشعورم شروع کردم... تو دو هفته تونستم پرامپت نویسی رو یاد بگیرم و کار بت هوش مصنوعی ها رو هم یاد گرفتم و کلی عکس و فیلم قشنگ درست کردم که یارو بابت هر کدوم داشت از مردیکه ۸ میلیون پول میگرفت ! و من احمق هم البته رایگان در اختیارش گذاشتم و الان داره همونا رو تو همون پیجی که من ساختم براش آپلود میکنه :) و پولی هم بابت یک ماه کار کردن نداد بهم تهشم به همه گفته دستش کند بود و هیچی بلد نبود !!!! یجوری رفتار کرد انگار اون منو نخواسته ، نه اینکه من گفتم دیگه نمیام !
خلاصه که بی ارزش کردن موفقیت هام همیشه باهام بوده...از خودم راضی نمیشم و همیشه بقیه به نظرم خیلی خفن تر و باهوش تر میان
این وسط تنها چیزی که هیچوقت بابتش خودمو کم نگرفتم ، کار سفالم بود ! همیشه تعریف بقیه بود منم همیشه با روی باز پذیرفتم :) هرگز نگفتم نه هنوز خیلی خوب نیست و در حد فروش نیست و اینا..از روز اول دلم میخواست بفروشم و کارامو لوکس میدونستم و خیلی دوسش داشتم
خلاصه که خیلی چیزا رو امتحان کردم و حسابی خودمو دست کم گرفتم همیشه
شاید وقتش رسیده که در بیام از این منجلاب...بیهوده نمیدونم کارایی که کردمو...تجربه شده و علاقهمند بودم و وقت گذاشتم چیزی رو یاد گرفتم...الان اما دیگه باید یکیشو انتخاب کنم و نذارم فکرای سیاه هی بیان و مانعم بشن
بزرگترین مانع من اضطراب و کمالگرایی و ترس از موفقیت و مقایسه ست..همش یکیه در اصل.. اضطراب...که خب میدونم مدتیه داره در قالب افسردگی خودشو نشون میده ! و دیگه تعویق جایز نیست... فردا زنگ میزنم و تایم تراپی میگیرم..میگم که فقط یک جلسه در ماه میتونم بیام یا میگه اوکی که خب خدا رو شکر ، یا هم میگه نه و من ناچارم که متوقفش کنم..حداقل یه حرکتی زدم دیگه ! شاید همون مورد اول اوکی بود و یک بار در ماه کفایت کنه...نشد هم نشد...این همه پول ریختم تو چاه ، یه جلسه روانپزشکی هم روش !
امیدوارم که واقعا پذیرفته شده باشم و فردا پس فردا اوکی بشه و بهم کلاس بدن...این مدت هم خودم میخونم و اگه لازم بود کلاس هم میرم برای مرور و بهبود سطحم... میترسم که نشده باشه..هی به سینا میگم نه تا وقتی که قرارداد فیکس نکردن من اصلا قبول ندارم که پذیرفته شدم.. اگه پشیمون شدن چی ؟ اگه یکی بهتر از من پیدا کردن چی ؟ اگه اصن من اشتباه فهمیده باشم حرفاشو چطور ؟
تکلیفم که درست و حسابی مشخص شد ، باشگاه هم میرم
خدایا به امید خودت