2325
یه گلوله ی داغ آتشین رو تو دلم احساس میکنم..سوزش سر دل
جدیدا ، البته جدیدا که نه ، استرس مستقیم میزنه به بدنم :/
ینی اگه این مغز و سیستم عصبی دست من میفتاد ، پدری ازش در میاوردم که اون سرش ناپیدا...بابا مصاحبه ساعت ۱۲ ظهر دیروز بود ! تموم شد رفت ، بسه بکش بیرون از من 🤧 ۳۲ ساعت ازش گذشته و مغز نداشته م فک میکنه هنوز تو همون موقعیته :/
امروز بالاخره زنگ زدم و نوبت گرفتم...خیلی سخت بود برام اما انجامش دادم بالاخره... برای دوشنبه ی بعدی بهم نوبت داد
و از اونجایی که این تابستون فقط یکبار پریود شدم و امروز هم ۳۰ روزه که با تاخیر روبهروام ، بالاخره نوبت پزشک زنان هم گرفتم..واسه شنبه
آه ابرهای تیره..دندونمم کمی درد داره و خیلی دلم میخواد برای جرمگیری هم مراجعه کنم که خب فعلا امکانش نیست ، کاملا منفی ام...حالا هی سرزنشگر درونمم اومده بالا که برا چی لباس خریدی وقتی هم قسط داری هم به دو نفر بدهکاری و هم قراره دکتر بری که اصلا هم هزینه ش کم نیست
راستی لباسام امروز رسیدن 🥲 خیلی خوب بود :))) 💛 برای اولین بار شلوار ساسبندی خریدم که حسابی به دلم نشست و کلی لباس باهاش امتحان کردم و خیلی دوسش دارم 🌼👌
خریدهای سوپرمارکتی هم داشتم که اونا هم سفارش دادم و قسطی در ۴ قسط باید پرداخت کنم 🤣 باز خدا پدر اسنپ مارکت رو بیامرزه ولی خب جدی به کجا داریم میرسیم ؟ من دیگه دارم شیر و نون و تن ماهی هم قسطی میخرم !!!! همیشه فک میکردم قسط و وام فقط برا خونه و ماشینه ! بگذریم
الان هم اسی زنگ زد و گفت جمعه نمایشگاه داره ، برا افتتاحیه دعوتم کرد...ذوق زده شدم راستش ولی یادم اومد که خب دست خالی که نمیتونم برم باید گل و کادو یا فقط گل بگیرم براش که آه از نهادم بلند شد !
حرف زدن و نوشتن مداوم از پول واقعا خجالت زده م میکنه ... امیدوارم اوضاع جور دیگه ای پیش بره برای همه و من...خیر باشه برامون
پاییز قشنگم داره از راه میرسه و من خیلی خوشحالم.. هوا که خوب باشه حال منم خوبه :) میتونیم کل لباس قشنگ هم بپوشیم...مهمتر از همهههه ی اینا...اینکه من درمان رو استارت زدم ینی خواستم که حالم بهتر بشه...ینی اگه صبوری کنم و همکاری کنم با درمانگرم ، میتونم نمه نمه بهتر بشم ، میتونم پیاده روی کنم ، میتونم به برنامه هام برسم ، میتونم خودمو بهتر بشناسم ، از پتانسیل هام استفاده کنم و اون ابر سیاه و مزاحم همیشگی از بالا سرم محو بشه...توقع ندارم خیلی سریع و یه شبه اتفاق بیفته ولی من قدم اول رو برداشتم ✨
خدایا ، سخته برام بخوام امیدوار باشم ، خیلی وقته معنی امید رو از دست دادم...توکل هم همینطور...ولی باور دارم اتفاقای خوب برام میفته ، با یه ترسی ازش حرف میزنم چون ته دلم بازم یچیزی هست که میگه خیلی هم دل نبند ، اگه نشد چی ؟ حالا معلوم نیست فعلا ، خوشحالی نکن ، منتظر نباش ، امیدوار نباش ، ولی خب میخوام با حضور همین صدا هم ، ذوق ریزمو داشته باشم...
دفعه ی بعدی که برم خونه ، همه ی لوازم سفالمو هم میارم
زبان هم که رکن اصلی زندگیمه و قراره شغلمم باشه اگه خدا بخواد
ورزش هم سخت و سفت در کنارش باید تو روتینم داشته باشم.. مخصوصاً اینکه باشگاه تو صد متری خونه ست ! و این عالیه ! باید از فرصت استفاده کنم حتما
.
امروز هم پیام دادم به منشی آموزشگاه ولی خب سین نزد..اگه تا فردا عصر خبری نشد ، زنگ میزنم پیگیری میکنم
.
نفرین به معده درد
.
این هفته با ز و روح هم قراره بریم بیرون
.
سریال شکارگاه رو شروع کردم
.
.
فیلم هایی که این اواخر دیدم و نمره ای که بهشون دادم :
Ace in the hole 7.5
Castle in the sky 5
Spirits within 7
Insideout 2 9
This is us 9