2293

شنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۵ 14:53

خب...اتفاق افتاد !

اومد تو اتاقم و زد زیر گریه، که من احساس تنهایی میکنم و تو اصلا با من حرف نمیزنی مگه چیکارت کردم ، مگه مشکلی تو زندگیت داری چرا روحیه ت اینجوریه !!!همه ی امکانات برات فراهمه ، مشکل مالی داری ؟ به خاطر حقوقت که پسرخاله نداد اینجوری هستی؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!

اگه ناراحتی که من ابنجام باشه پس من میرم!!! و گریه گریه گریه !

بعدم گفت همش تو اتاقتی داری درس میخونی ، اصن می‌خوام نخونی ، به چه دردی میخوره و فلان !

و نهایتاً گفت من اجازه نمیدم ، نه میذارم ازدواج کنی نه مهاجرت کنی ! حالا انگار آماده بود جفتش فقط اجازه ی مامانمو کم داشتم !

می‌بینی ؟ اصلا یادش نیست چیکار کرده ! پاک فراموش کرده ! من نباید ناراحت باشم و اگه الان ناراحت و کم حرفم ، اشکال از منه ! واکنشی به برخورد اون شبش نیست چون تو ذهنش اصلا برخوردی از جانب اون حتی وجود نداره ! کاملا پاکش کرده از مغزش!

.

.

امروز از وقتی بیدار شدم حالم بد بود...هم به خاطر همه ی این غصه های خانوادگی و هم سینا خبر بد داد بهم :( کارش نشد و ذهنم خیلی درگیرش بود.نگران بودم...فک کن سنین جوونی خودش پر از چالش و نگرانیه ، خانواده هم برات هی بدترش می‌کنه

میدونی چی گفت که پشمام ریخت ؟ گفت چون تلفن حرف نمیزنی ناراحتی داری با من اینجوری میکنی این بلا رو سرم میاری؟؟ منظورش تلفنی حرف زدن با سینا بود !!!! خب جواب بده ، حرف بزن باش !!!!!!!!

نوشته شده توسط: mim