2293
خب...اتفاق افتاد !
اومد تو اتاقم و زد زیر گریه، که من احساس تنهایی میکنم و تو اصلا با من حرف نمیزنی مگه چیکارت کردم ، مگه مشکلی تو زندگیت داری چرا روحیه ت اینجوریه !!!همه ی امکانات برات فراهمه ، مشکل مالی داری ؟ به خاطر حقوقت که پسرخاله نداد اینجوری هستی؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!
اگه ناراحتی که من ابنجام باشه پس من میرم!!! و گریه گریه گریه !
بعدم گفت همش تو اتاقتی داری درس میخونی ، اصن میخوام نخونی ، به چه دردی میخوره و فلان !
و نهایتاً گفت من اجازه نمیدم ، نه میذارم ازدواج کنی نه مهاجرت کنی ! حالا انگار آماده بود جفتش فقط اجازه ی مامانمو کم داشتم !
میبینی ؟ اصلا یادش نیست چیکار کرده ! پاک فراموش کرده ! من نباید ناراحت باشم و اگه الان ناراحت و کم حرفم ، اشکال از منه ! واکنشی به برخورد اون شبش نیست چون تو ذهنش اصلا برخوردی از جانب اون حتی وجود نداره ! کاملا پاکش کرده از مغزش!
.
.
امروز از وقتی بیدار شدم حالم بد بود...هم به خاطر همه ی این غصه های خانوادگی و هم سینا خبر بد داد بهم :( کارش نشد و ذهنم خیلی درگیرش بود.نگران بودم...فک کن سنین جوونی خودش پر از چالش و نگرانیه ، خانواده هم برات هی بدترش میکنه
میدونی چی گفت که پشمام ریخت ؟ گفت چون تلفن حرف نمیزنی ناراحتی داری با من اینجوری میکنی این بلا رو سرم میاری؟؟ منظورش تلفنی حرف زدن با سینا بود !!!! خب جواب بده ، حرف بزن باش !!!!!!!!