2340

سه شنبه بیست و یکم مهر ۱۴۰۵ 15:34

یکشنبه موهامو فر کردم ، آرایش کردم و رفتم یه اسلایس کیک هم گرفتم و حرکت کردم به سمت سینا :) بعد رفتیم پیش ع و م‌ و سوپرایزش کردیم و کیک رو دادیم بهش و بعد سوار ماشین شدیم رفتیم مجتمع رفاهی ، به بهونه ی سرویس بهداشتی :))) و بعدش رفتیم تو صف و ع پشماش ریخته بود :) کنسرت بمرانی رو رفتیم و عااااالی بود ! خیلی بهم خوش گذشت و حسابی لذت بردیم..موکوک هم ردیف پایینیمون نشسته بود و من حسابی رسوا بازی در آوردم 🤣

خلاصه خیلی خوش گذشت و لحظه های قشنگی بود

بعد رفتیم ساندویچ فلاسیس خوردیم که اونم خیلی خوشمزه بود :)

دوشنبه هم رفتم و بالاخره اون قرارداد رو امضا کردم :) ۲۰ مهر بود و روز حافظ پس یکم اون ورا قدم زدم و راه افتادم سمت ایستگاه اتوبوس که برم حافظیه، و البته اجرای موسیقی زنده هم بود...به زهرا هم زنگ زدم و گفت میام..‌‌.رسیدم در آرامگاه و دیدم درو بستن ! و یه جماعیت عظیمیییییی پشت در وایساده بودن ! وزیر ارشاد اومده بود و داشتن داخل حافظیه ضبط صدا و سیما اینجام میدادن 😑 ینی به قدری حرصم گرفت و اعصابم خورد شد که نگو

بعد مردم شروع کردن به شعار دادن و هووو کردن و اینا ، که صدای زیاد ، ضبط رو مختل کرده بود و یه یارویی بدو بدو اومد و از پشت میله ها شروع کرد مهمل بافتن ! میخواستید دیروز بیاید ، چرا ۷ شب گذشته که مراسم بوده نیومدید :/ خب مردناحسابی امروز روز حافظه ، به چه حقی درو رو مردم بستید آخه :/ خب شما صبح زود که خلوته ضبط میکردید.. پوستر زدید به چه بزرگی ، که ۲۰ مهر بزرگداشت حافظ و اجرای موسیقی از ۶ تا ۷/۵ ، بعد میگه چرا دیروز نیومدین ، یک هفته ی گذشته شما کجا بودید 😐 دلم میخواست بهش بگم سر قبر عمه ت😐 مردک

خلاصه یک ساعتی موندم اونجا و دیدم مردم هم دارن به جاده خاکی میزنن ! شروع کردن داد و هوار و چند تا مردا هم هی درو به طرز وحشیانه ای هل میدادن ! بهشون گفتم نکنید این کارا درست نیست ، اونا بی وجودن ولی دارید بی حرمتی میکنید و از فرهنگ به دوره..دیدم توجهی نمیکنن منم راهمو گرفتم و رفتم...زهرا هم مثل همیشه با یک ساعت و نیم تأخیر رسید 🙄 دیگه راه افتادیم رفتیم پیرسوک ، یه سری به نمایشگاه نقاشی زدیم و بعدم رفتیم گالری جم و یه نمایشگاه نقاشی دیگه رو دیدیم و عکس گرفتیم...بعدم رفتیم که بستنی بخوریم و من بستنی قیفی خواستم و وقتی آورد دیدم بستنی سنتیه و قلبم اونجا هم یه دور شکست 🤧 گفتم من بستنی دستگاهی میخواستم گفت نداریم ، دستگاه امروز خرابه 🥺

بعدم رفتیم تک‌تاز لباس مجلسی دیدیم که خب اصلا چیزای قشنگی نداشتن...منم انقد راه رفته بودم پام درد گرفته بود..گوشیمم داشت خاموش میشد پس زهرا برام اسنپ گرفت..اسنپم رسید ولی دیدیم نمیتونه همزمان برا خودشم بگیره...هی گفتیم چه کنیم چه نکنیم ، گفت پس منم باهات میام نزدیک ایستگاه مترو پیاده میشم که برم خونه... دیگه رسیدیم به خونه که دیدم انگار یکم مضطربه بخواد تا ایستگاه تنها بره و اونجا پیاده بشه...بهش گفتم باشه پس منم میام ایستگاه...به راننده گفتم ‌جفتمون‌ مترو پیاده میشیم...و با چشمانی غمبار از کنار خونه عبور کردیم ... و ۲۰ مین پیاده برگشتم خونه 🥲 از خستگی داشتم وا می‌رفتم..رسیدم دوش گرفتم و شام خوردم و قبل ۱۲ داشتم بیهوش میشدم..رفتم بخوابم و ۴ و نیم خوابیدم 😑😑😑😑😑 واقعاً ساعت خوابم افتضاحه...همون ساعتا که داشتم وول می‌خوردم که بخوابم فهمیدم سرما خوردم 😶‍🌫️از صبحش گلو درد داشتم ولی فکر میکردم به خاطر داد زدن ها و همخوانی های اجرای دیشب باشه که بلافاصله بعدش آب سرد خوردم..ولی خب نصف شب دیدم نع...بینیم هم کیپ شد و سرم درد میکرد‌...پاشدم فلوسیپ بدمزه خوردم و به لطف همین خوابم برد

۱۲ بیدار شدم و تا الان تو تختم ! خواب‌آلودم و بدنم درد میکنه ...خیلی شدید گشنمه اما حال ندارم پاشم

.

طی یک حرکت انقلابی دیشب بلیط کنسرت همایون هم خریدم ! از عصر داشتم با خودم کلنجار میرفتم که بریم نریم ، بخرم نخرم..و تصمیم گرفتم نخرم چون آلردی بدهکارم و هنوز داروهامو هم نگرفتم...اما آخر شبی گفتم تجربه ایه که دیگه شاید به این زودی تکرار نشه...همین الانشم همایون بعد ۴ ساله که اومده شیراز..ملت از یاسوج و بندرعباس دارن به خاطر این اجرا میان ، منی که اینجام نباید از دستش بدم...پس خریدم !

مهر امسال واقعاً شیراز کولاک کرده !!!! برنامه ها رو دنبال میکنم... هر شب یه اجرا ، ایونت ، تئاتر یا برنامه های خفن هست...به قول بچه ها انگار میترسن از جنگ‌! همه مطمئنن که قراره آبان جنگ بشه و دارن دم آخری همه ی توانشونو میذارن

این فکر که همه به این نقطه نظر رسیدن که جنگ در پیشه خیلی ناراحت کننده ست...همه انگار منتظریم...کاش انتظار برای چیز قشنگتری بود نه جنگ...کلا ناامیدی و اضطراب و ول معطلی و تعلیق رو تو نگاه همه میشه دید.. برای هر کاری دست نگه داشتیم همگی ! میخوای خونه بخری ؟ صبر کن بذار اوضاع شاید تغییر کنه... میخوای سفر بری ؟ میخوای شغلت رو تغییر بدی ؟ میخوای عروسی بگیری ؟ دانشگاه میخوای بری ؟ لعنتی سایه ش رو همه ی زندگی هست

.

.

فیلترشکنمم تموم شد

.

.

دیروز که تایم داشتم و ریز ریز داشتم میرفتم سمت ایستگاه اتوبوس ، فروشگاه ها و پاساژا رو هم نگاه می‌کردم و یکبار دیگه خدا رو شکر کردم که لباس زمستونیامو اینترنتی خریدم! چقد همه چیز وحشتناک گرونه و تونستم لباسامو با قیمت نسبتاً مناسب تری بخرم

یه توییتی بود می‌گفت متاسفانه این قضیه که هر کی داره از قبل داره به هودی و کاپشن رسیده ! چی بگم...هر چی بگم تکراریه

نوشته شده توسط: mim