2313
فیشیالم خیلی خوب بود، چند بار زیر دستش خوابم رفت 😅
دوس داشتم هر ماه بتونم برم..از دفعه ی قبل که رفته بودم ۱۱ ماه میگذره 😶🌫️
.
شبا تا صبح فیلم میبینم ، ساعت خوابم به هم ریخته و چشمام هم درد میگیره...خورد و خوراک هم که بدون عذاب وجدان دارم بستنی و کیک رو با خیال رااااحت میخورم ! اکثر روزها هم پیاده روی بعد ناهار رو انجام نمیدم...باشگاه هم یک ماه و نیمه که نرفتم..پریودمم عقب افتاده و پف دارم و مجموع همه ی این ناپرهیزی ها اینه که کمی چاق شدم
.
چرا نمیرم شیراز ؟؟ انگار اوضاع هنوز به نظرم خیلی بد نیست ! به حدی نرسیده که فرار کنم !!!!
پاشو برو دختررررر ، دست بجنبون
( یه دلیلش البته اینه که مامان گفت باز میخوام بیام باهات 🙄 و چون اینجا و اونجا دیگه فرقی نداره ، خیلی مشتاق نیستم..کمااینکه اینجا نسبتاً بهتره ، چون ماشین دارم ، ف هست ، نینی هست ، وسایلم هست ، و من تنها آدم دور و ور مامان نیستم که مسئول همه ی کم و کاستی ها و سرگرم کردنش و همهههه چیز باشم )
.
سه شنبه هم رفتم بازار و بعد رفتم عکاسی ، عکسهایی که واسه عقد شین گرفتیم رو برداشتم..به مامان هم زنگ زدم که برم دنبالش یا نه که گفت نه میخوام خونه باشم اخبار ببینم و نیومد.. رفتم خونه ف اینا و نینی رو بردیم شهربازی.. دیگه بعدشم رفتیم شام خوردیم و یکم گشتیم و برگشتیم خونه شون چایی خوردیم و دیر شد و گفتن بمون ، منم موندم تا دیروز عصر و برگشتم خونه..و درسته ، مامان بابام با من قهر و سرسنگین و سراسر تیکه و طعنه بودن ! شب هم قرار بود با زینب برم بیرون که پیام دادم گفتم نمیام چون میدونستم باید حتما برم مامان رو ببرم یجایی وگرنه زخمیم میکنه و از دماغم در میاره...با کلی اصرار بالاخره آماده شد که بریم بیرون و رفتیم خونه ی خاله اینا و خوب بود.. انرژی گرفت و ختم به خیر شد و برگشتیم خونه ..ف و نینی هم اومدن بعدش
شب هم یه بحث مالی داشتیم با هم... رو حساب اینکه میرم مغازه ی اون آشغالا و درآمد ماهانه دارم ، وام گرفتم..کم و سه ماهه و باهاش طلا گرفتم ..قسط اولشو به سختی دادم و دو قسط بعدی رو نمیتونم پرداخت کنم پس به مامان گفتم و قرار شد که دو قسط باقیمونده رو اون بده حالا دیشب جفتشون میگفتن که طلا رو بده ، دو قسط رو پرداخت میکنیم.. گفتم اوکی ولی دو سومش رو میدم ، یک سومش که خودم دادم رو نه..و حسابی بهشون برخورده این حرفم ! که نه باید بدی دیگه مگه چیه و ما این همه هر ماه بهت پول میدیم و فلان.. گفتم پولی که ماهانه بهم میدید خرج زندگیمه ! گفتن خب کمتر خرج کن ! لباس میخرم ؟ مدام از این آرایشگاه به اون آرایشگاه در رفت و آمدم؟ هر شب با دوستام کافه م ؟ این وسطا خودمم دارم به هر دری میزنم که یه مبلغی هر چند ناچیز از کارای هنریم در بیارم که حداقل پول باشگاه و قرتی بازی اگه دارم خودم بدم ! و البته بماند که وام برا ف گرفتن و بیشتر از یک ساله که دارن قسطاشو میدن و و و..حتی وقتی رفتیم بخوابیم ، صداشون از اتاقشون میومد که همچنان داشتن درمورد این موضوع حرف میزدن و ناراحت بودن و شماتتم میکردن !