1400

چهارشنبه نوزدهم مهر ۱۴۰۲ 21:51

دو تا از بچه های کلاسمون به خاطر اینکه در سطح کلاس نبودن ، تصمیم گرفتن برگردن و دوباره این سطح رو بخونن. و همین چنان حس بدی به من داد که کل کلاس به استرس گذشت. حس میکردم منم کافی نیستم. خیلی کم کاری کردم و کلی کلمه هست که نخوندم ، کلی سریال هست که ندیدم و و و.

استاد که داشت پای تخته مثال می نوشت یهو رومو کردم سمت سینا و بهش گفتم منم میخوام برم به استاد بگم که میخوام برگردم یه لول عقب و چشاش گرررررد شد !

آخر کلاس باید ارائه میدادیم. شروع کردم به حرف زدن و تموم که شد ، بهم گفت میم تو اگه اینجوری امتحان بدی بهت قول میدم که از ۱۰۰ ، نمره ت بالای ۹۰ میشه !!!!

ولی من بازم احساس بدی داشتم. بعد از کلاس رفتم سمتش که بهش بگم استاد جدی و صادقانه بهم بگو آیا برای شروع لول پیچیده ی‌ بعدی مناسبم یا باید برگردم عقب که سینا جلومو گرفت و کلی حرف زد باهام و دیدم راست میگه. من همینجوریشم از همه ی بچه های کلاس جلوترم ! چه مرگمه ؟! نمیدونم ! از اون طرف ، مگه پول علف خرسه که دوباره برگردم ترم قبلو از نو بخونم وقتی همه ی درس ها و گرامر ها رو کامل یاد گرفتم ؟! مشکلم با لغت هاست که اونو باید زحمت بکشم انقدر بخونم تا یادش بگیرم.همین !

این چه فاجعه ی‌ بزرگیه که اصلا به خودم اطمینان ندارم؟ هیچوقت از خودم راضی نیستم؟ و همههههه دارن مدام اینو بهم میگن و بازم تغییری در من به وجود نمیاد. شادی ، سینا ، فاطی ، خواهرم ، از ، سینا ، تراپیستم ، علیرضا ، روح ، زهرا ، استاد غ ، زینب ، استاد ج ، جی پی و و و و

خسته شدم از این اوضاع....کمکم کن خودمو اصلاح کنم... این حجم استرس برام خیلی زیاده

نوشته شده توسط: mim