1472
دلشوره دارم
ترسیده م
همش به رفتن فکر میکنم و نگرانی بابام ولم نمیکنه
گیر کردم بین موندن و ارشد رشته ی مورد علاقه م رو خوندن و رفتن و قدم گذاشتن تو یه اقیانوس وحشت و خوندن یه رشته ی کاملا بیگانه و جدید
میدونم که اگه الان نرم ، دیگه هیچوقت نمیتونم اقدام کنم
میدونم اگه برم ، حداقل خرجم از رو دوش مامان بابام برداشته میشه..میتونم سفر برم...میتونم رزومه ی کاری معتبر برا خودم بسازم...اما بابا تنها میشه....
اولین نوه مون داره به دنیا میاد ! :)
میدونم اگه بمونم ، با ذوق رشته مو ادامه میدم و توش موفق میشم ولی شاید هیچوقت به یه سری چیزا نرسم...سفر خارجی احتمالا همچنان قفل میمونه .... مستقل شدن و و و
ولی یچیزی هم هست...میتونم با یکم اینجا کار کردن ، بعدش برم ترکیه کار کنم...برا رشته ی من عااااالیه
اما آدم عاقل نقد رو ول نمیکنه نسیه بگیره
دیگه به مهاجرت واسه بعد نباید فکر کنی...یا الان باید بری و یا اگه موندن رو انتخاب کردی، موندن انتخاب تو بوده
به تعویق انداختن پروسه فقط خودتو گول زدنه...الان نرم که بخوام ۳ سال دیگه برم ، چرت محضه...مشکل تو زمان نیست...انتخابته
و تو این مملکت تخمی ،چی سر جاشه؟ تا یک ماه دیگه هم معلوم نیست چه اتفاقی میخواد بیفته...چه قانون جدیدی وضع بشه...میشه رفت اصن یا نه...یورو اون موقع چقدره و و و
دو تا چیز دارن مدام منو عقب میکشن .... بابام و یکمی هم رشته م...من واقعا استعداد دارم توش...دوسش دارم...براش رویاها داشتم... دلم نمیخواد ول بشه و تمام
و حس مسئولیت زیادی که نسبت به بابا دارم...
و البته سینایی که داره میره :)
ولی سوال اینه که ما تا چه حد نسبت به والدینمون مسئولیم؟ رو کاغذ میشه گفت تقریباً هیچی... اما در عمل چطور؟ منی که میدونم بابام همه ی سرمایه زندگیش،شادیش، غمش و همه چیزش در گرو دو تا بچه هاشه ، آیا میتونم زجر و دلتنگیشو بیخیال بشم و بگم من به عنوان اولاد، وظیفه ای در قبال تو و دلتنگیت ندارم ؟
دلتنگی خودم خیلی زیاده اما میدونم که میتونم هندلش کنم
چیزی که ازش میترسم،دلتنگی مامان بابام برای منه..زندگی نکردنشون...شاد نبودنشون...که خب میم..صادقانه بخوام بگم...الان هم نیستن...و یادت باشه که نباید همه چیزو بندازی گردن دور بودن خودت...
ولی خب...من همش حس میکنم دارم خونه رو ترک میکنم...و غم زیادی بهشون تحمیل میکنم...تقصیر منه که گذاشتمشون تو این وضعیت... که به خاطر من ، غم و دلتنگی و استرس متحمل بشن
خدایا...تو چند راهی گذاشتی منو...
تو که نه..خودم گذاشتم ینی
حس میکنم تو مرکز به دایره م...و همه ی متعلقات و آدمای مهم زندگیم دورمو گرفتن... با یه نخ به هر کدوم وصلم و اینا هی دارن این بندا رو میکشن...و منم که دارم پاره میشم اون وسط!
چقد تصمیم گرفتن سخته
چقد احساس مسئولیت داشتن آشغاله
چقد اورثینکینک بده
نمیشد ایران دنیا نمیومدم؟
یا مثلا نمیشد الان با خانواده م میکندم از اینجا میرفتم؟