2213
امروز قرار بود برم کتابخونه و حسابی برنامه ریزی کرده بودم براش
ولی دیشب که رفتیم پیش بابا ، گفت فردا صبح قراره یکی بیاد برا نصب فلز در سرویس بهداشتی... اومدم خونه و به مامان گفتم ، گفت خب پس ، فردا بمون خونه که این آقاهه میخواد بیاد من تنها نباشم 🥲 دیگه منم امروز نرفتم و البته کسی نیومده :/
صبح ساعت ۱۰ بیدار شدم و صبحانه خوردم و ۱۱ تا ۱۲ و ربع درس خوندم که احساس کردم باید ۲۰ دقیقه ای رو بخوابم... آلارم گذاشتم برا ۱۲:۴۰...ولی وقتی بیدار شدم ساعت ۱۳:۴۵ بود :////////// یک ساعت و نیم خوابیدم 😑
همشم خواب های عجیب و غریب و بد میدیدم..خواب دیدم دارم با ف خیلی ناجور دعوا میکنم و جفت دستام هم با فشاااار خونریزی داشتن و هر جا میرفتم تزریقات و پانسمان ، شلوغ بود و میگفتن باید صبر کنی...خونه نداشتیم و خونه ی کسی زندگی میکردیم که ازش بدم میاد ! مادر اغ ! همه مون اونجا بودیم.. هر ۵ تامون...کابوس بود واقعا 😤
البته که ما خیلی وقته دیگه خونه ای نداریم....
دیشب داشتم فکر میکردم که تا همین چند وقت پیش ، واقعا با چنگ و دندون داشتم تلاش میکردم که لحظه های خانوادگی داشته باشیم...هر طور شده این آدما رو کنار هم قرار بدم ....و همه در تلاش بودیم ! حتی اشتباه و نصفه نیمه... اما این چند سال اخیر ، دیگه کسی تلاش نمیکنه... همه مون ناامید شدیم انگار...من که فقط به فرار فکر میکنم و همه ی رفتارام با همین تفکره...فاصله گرفتن...ف هنوز یه تلاشایی میکنه که فکر میکنم اونم به این دلیله که اینجا زندگی نمیکنه و این رفتارای سم و احمقانه رو از نزدیک نمیبینه زیاد.. دورادور تحت تأثیره و همین باعث میشه یکم علاقه ش بیشتر بچربه.. مثلاً همین دیشب که رفتیم بابا رو دیدیم..من فقط سلام و خداحافظی کردم و حتی نتونستم باهاش چشم تو چشم بشم... حالم به هم میخورد از این بچه بازی و جایی که توش بودیم و همهههه چیز...ف اما مستقیم و غیرمستقیم محبت میکرد و میگفت بابا برگرد دیگه ، برو آماده شو بریم خونه و از این حرفا
چه میدونم... از خانواده اینم شد سهم ما :)