2288
نمیدونی چقدر ازت بدم میاد مامان ...
زندگیو برام جهنم کردی
همش سعی داری همه چیزو برام زهر کنی
چی میخوای؟ کاش میدونستم چی آرومت میکنه
خسته م ازتون...فرار میکنم میام شیراز که تنها باشم ، بدو بدو پشت سرم میاید..ولم کنید دست از سرم بردارید متنفرم ازتون
چطور آدما میتونن انقدر ترسناک باشن... چطور میتونن انقدر خودخواه و دروغگو و معرکه گیر باشن...
کاش یجایی داشتم واسه خود خودم...کاش حداقل انقدر سرکش بودم که بزنم از خونه بیرون و وقتی اینجوری مث دشمن باهام رفتار میکنید..به درک که نگران میشید...ولی من برا نگرانی اونا نیست مه نمیرم..میترسم... خیلی میترسم...ازشون واقعا میترسم
همش سکوت میکنم... بعد از خودم توقع دارم که تو جامعه سینه بدم جلو و برم با اعتماد به نفس با همه مذاکره کنم و حقمو از همه بگیرم!!!!!
تو خونه هم من نمیتونم حرف بزنم ! منو به سکوت وادار کردید.. واقعا مجبورم کردید که ساکت باشم...چون تو دوست داری که متکلم وحده باشی و اگه کسی حرفی بزنه جز تمجید تو ، میکوبیش ، بدم میکوبیش...این از حرفا و بحثهای عادی ، دعوا که دیگه جای خود داره ! تو دعوا حرف بزنم ؟؟؟؟ مخالفت کنم؟؟؟ از خودم دفاع کنم؟؟؟؟ چه خیال باطلی !
یادم میاد یه جلسه تو صحبت هایی که با تراپیستم داشتم ، یجا حرفمو قطع کرد و ازم پرسید : میم ، پدر و مادرت باهات خصومت یا مشکل شخصی دارن ؟ چیزی شده ؟ مبدأ زمانی داره ؟ !!!
و من :)))))))))
خدایا..دوس ندارم دنیاتو