2306

دوشنبه نهم شهریور ۱۴۰۵ 4:38

هنوز یه بخشی از وجودم ، شدیداً میخواد که تحصیل کنه...توی تهران و یه دانشگاه عالی

یه رشته ی به درد بخور...که هم کار باهاش اینجا ممکن باشه و هم مهاجرت

دلم کار و زندگی و دانشگاه در تهران رو میخواد..من حتی تجربه ی دانشحوییم هم خیلی محدود و کم بود به خاطر کرونای لعنتی

من هیچوقت درگیر رقابت و مقاله نوشتن و تا آخر وقت تو کتابخونه موندن و ایمیل زدن به استاد و این حرفا نشدم...

خیلی دلم میخواد دوباره وارد دانشگاه بشم...از لیسانس...و چقدر دوس دارم که رشته م زبان و ادبیات آلمانی باشه ! یا هم تولید محتوا با هوش مصنوعی که فکرشم نمی کردم ولی این چند ماه اخیر بی نهایت بهش علاقه مند شدم و یکمی بهش وارد شدم..البته که چنین رشته ای دقیقاً با همین تم رو نداریم تو دانشگاه

چند بار درموردش فکر کردم ، با بقیه حرف زدم و مشورت کردم ، با دختر دوست مامان که زبان آلمانی تهران میخونه یه قرار گذاشتم ، اما نهایتاً بعدش به این نتیجه رسیدم که الان دیگه نه...الان باید بتونی پول در بیاری ، بسه آموزش و این که ۴ سال دیگه هم هدر بدی و هزینه کنی...ولی شوقش در من تموم نشده...هنوز حسش میکنم و خیلی هم بددد میخوامش...ترس دارم از دانشگاه مجازی!

میدونی چیه ، اگه بخونم و خدا راضی باشه و این دفعه بازم سنگ از آسمون نیاد جلو پای من ، بتونم کار کنم و هم حس بهتری داشته باشم و هم کمی پول در بیارم ، یواشکی کنکور رو هم ثبت نام می‌کنم..همه ی عالم و آدم مخالفن و حق هم دارن..منم نمیذارمش پلن اولم اما چیزیه که واقعا میخوامش :( شاید تونستم ، شاید شد ، شاید همونی باشه که قراره نقطه عطف زندگیم باشه..همون که زندگیمو به دو قسمت تقسیم کنه ... همون که بعدش یه جور دیگه کلا رقم بخوره

اگه مسأله ی کار و درآمد رو قبلش اوکی کنم ، دیگه احتمالا اونقدر اعتماد به نفس دارم که بتونم دوباره با بچه های خیلی کوچکتر از خودم سر یه کلاس بشینم ، و همین‌طور اونقدر به خپدم مطمئن هستم و تحربه ی کمی هم دارم که کمکم میکنه حین تحصیلم بازم کار هم بکنم و تدریس کنم...

خدایا لطفاً به آخوندا بگو دندون رو جیگر بذارن و فقط همین یه سالو نرینن تو برنامه ها و زندگیم..ممنون 🌼

.

.

پ.ن ۰: ۱۲۶۰۰ بدهی دارم :/

و البته بابا الان پولی که قرار بود بابت اون یک ماه تخمی بهم بدن رو برام واریز کرد....گفت اونا حقوقتو ندادن من میدم ... که یک ماه رفتی و زحمت کشیدی!

برام اما بازم با احساس شرم و خجالت همراه بود...حس ناتوانیم بازم اومد بالا......

حتی کار کردن و فکر مستقل شدنمم یه بار اضافی می‌ذاره رو دوش خانواده م

ریدم تو این زندگی ، دو بار

نوشته شده توسط: mim