2300

پنجشنبه پنجم شهریور ۱۴۰۵ 2:51

دلم گرفت یهو..بی اشتهایی و حالت تهوع هم تو بازیه... دوباره انگار تأخیر پریود میخواد اذیتم کنه..هر از گاهی یه دردی تو قلبم میاد سراغم...همون مشکل آربتمی انگار...این هفته خیلی بیشتر شده..چند بار در روز

پاشدم اومدم لب پنجره..صندلی گذاشتم و بیرونو نگاه میکنم...کاش ارتفاع صندلی بیشتر بود ، راحت تر میتونستم بیرونو ببینم

یاد شهریور ۴۰۰ افتادم...یا جلوتر ، پاییز ۴۰۰...نردبون میذاشتم کنار پنجره و روش می‌نشستم...نامجو پلی میکردم، دمنوش به لیمو هم بود :) یه فلاسک دمنوش به‌لیمو با نبات !

من کنار این پنجره خیلی پیش اومده که به زمین نگاه کردم...که اگه یه گام ، فقط به گام بردارم ، چه اتفاقی میفته؟ رو چندمین موزاییک پیاده رو میفتم ؟ تو سقوطم به چی فکر میکنم ؟ چقدر درد داره ؟ اگه با پا بخورم زمین چی ؟ چه شکلی باید بیفتم ، حالت بدنم بابد چجوری باشه که حتما سرم بخوره به زمین و کار در بیاد ؟! چقدر قراره درد داشته باشه ؟

به ماشینا خیلی نگاه میکنم..کجا می‌رن؟ چیکار میکنن؟ تو ماشین که هستن به چی فکر می‌کنن؟ چه موزیکی گوش میدن ؟ تنهان یا کسی کنارشونه ؟ خسته ن و فقط به رسیدن به خونه فکر میکنن یا دارن پرسه میزنن؟

اگه ماشین داشتم ، احتمال خودکشیم کمتر بود :) مطمئنا میزدم بیرون... می‌ترسیدم اما تاب میخوردم تو خیابونا..موزیک گوش می‌دادم...کوچه ها رو نگاه میکردم...وایمیسادم کنار یه سوپرمارکت ، از اونا که سماور دارن و نوشتن آب جوش رایگان !!! چایی میگرفتم...سیگار هم می‌کشیدم...الانم اگه مامان نبود سیگار می‌کشیدم ...سرگیجه ی سیگارو دوس دارم

امشب که بیرون بودیم داشتم به آدما نگاه میکردم ، ببشتر به دخترا...من معمولاً فقط دخترا رو نگاه میکنم :))

فک میکردم به اینکه شب که همه میرن برای خواب ، اون لحظه ای که آرایشا پاک شدن ، موها باز شدن و شونه شدن ، لحظه ای که لباس بیرونیا جاشونو به لباسای راحت خونه دادن ، هر کی به چی فکر می‌کنه؟ آخر هفته ؟ پارتنرش ؟ کلاساش ؟ دانشگاه ؟ ناهار فردا ؟ لیست خرید؟ مهاجرت ؟ مشکلات خانوادگی؟ سکس ؟ نوبت بوتاکس و لیزر ؟ آینده ؟ دعوایی که با پارتنرش داشته ؟ پیدا کردن راه حل واسه از بین بردن لکه ی جوهر روی لباس ؟

چقد آدم هست تو دنیا ... چقد دغدغه هست

و اصن به جز این ، خیلی بامزه نیست که تو این دنیایی که ما آدما همش تو بدو بدو و برنامه ریزی هستیم و فکر میکنیم همه چیز حول محور ما می‌چرخه ، یسری اتفاقا داره میفته ، یه روندهایی داره طی میشه بدون اینکه بودن یا نبودن ما ذره ای تاثیر روش داشته باشه ؟ مثلاً گل دادن یه گیاه آپارتمانی تو گلدون کنار پنجره.. تو همون خونه ای که ما هستیم ! یا مثلا زنگ زدن یه پیچ تو لوله کشی های سقف حمام ! خراب شدن یه میوه و آروم آروم کپک زدنش تو کشوی یخچال...رشد یه جوجه قمری تو پوسته ی تخمش ، تو لونه ای که بالای دوربین مداربسته ی پارکینگ ساخته شده ، از بین رفتن عطر زردچوبه ی کابینت که خیلی قدیمی شده ، تبخیر شدن آبی که توی ظرف توی بالکن گذاشتی واسه پرنده ها

یا اصن درون خود آدم ! پوسیدگی ریز ریز دندونا...خشک شدن چشم ! معده و رحم و هورمون و هزار تا چیز دیگه که تو بدن ما ، بدون اینکه فکر کنیم بهشون یا کنترلی روشون داشته باشیم دارن کار میکنن ! غذایی که هضم میشه ، کلیه که داره جیش میسازه تا نصف شب بیدارت کنه ! مویی که ذره ذره داره رشد میکنه...خیلی عجیبه

.

.

یه حس بیقراری عجیبی تو دلمه‌‌...سرگیجه ، دلشوره ، تپش قلب..عین این اواخر که قهوه می‌خوردم و حالم خیلی بد می شد...علائم کافئین دارم انگاری

نوشته شده توسط: mim