2316

جمعه بیستم شهریور ۱۴۰۵ 20:3

خیلی برام واضحه که من از نظر روحی ، با اضطراب و افسردگی به صورت همزمان درگیرم....

واقعا دلم میخواد درمان رو شروع کنم اما دوست ندارم صرفاً دارویی باشه..میخوام ترکیبی از جلسات تراپی و دارو داشته باشم

ولی مشکل بزرگ اینجاست که هزینه ها خیلی بالاست

و باید کار داشته باشم با یه حقوق ثابت که بتونم برنامه ریزی کنم و بدونم که هر ماه قراره فلان مقدار بیاد به حسابم

و برای اینکه کار داشته باشم ، عمیقاً میدونم که نیاز دارم این ترس و بی انگیزگی و خود کم بینی رو یکم کنترل کنم

دیدی ؟ لوپ بی پایان !

خسته و خجالت زده م بابت چیزی که الان هستم... خصوصاً به عنوان پارتنر ! هیچکس دلش نمیخواد پارتنری داشته باشه که وقتی بهش زنگ میزنه به زور صداش در میاد ! که همش بی حوصله ست ..که مدام با مشکلات اعتماد به نفس و عزت نفس داره دست و پنجه نرم میکنه و نیازمند حمایته ...که هی بخوای بهش بگی میتونی و پوشش کنی و بازم هیچی به هیچی !

البته میدونم که وقتی تنها شیراز باشم این ویژگی ها خیلی خیلی خیلیییی کمتر میشه...

من از درون واقعا احساس سنگینی میکنم...و یجوری نسبت به همه چیز بی حسم که خودم برام عجیبه ! واقعا هیچی برام نیست ! حتی داشتم به بدترین چیزها فکر میکردم و واقعا چیزی مهم نبود ! فکر میکردم که مثلا پارتنرت رهات کنه و بره با یکی دیگه ! فاقد اهمیت ! مرگ آدم های نزدیک ! فاقد اهمیت ! و این خیلی ترسناکه

گاهی وقتی پشت فرمونم دلم میخواد تصادف کنم...نه برای خودکشی ! برای اینکه یه هیجانی بهم وارد بشه و کمی حس در من ایجاد بشه ! بترسم ! درد بکشم ! بالاخره یچیزی احساس کنم ! بفهمم که همه ی احساساتم رو از دست ندادم...

.

سردرد داره دیوونه م میکنه... تیر میکشه و چشمام یجوریه که انگار یه نفر انگشتای شستشو گذاشته روشون و تا ته فشار داده...کثافط بگیرن پریودی رو که هم بودنش دردسره هم تأخیرش

.

من میخوام با زندگیم چیکار کنم آخه :(

.

کاش جمع کنم برم شیراز... وقتی اونجام حالم خیلی بهتره...البته که فراره و درمان نیست...ولی اونجا مغزم یه جاست ، میتونم راحت تر تصمیم بگیرم که چیکار باید بکنم

.

اینکه اینجا همش از چیزای بد و پوج مینویسم به این معنی نیست که در واقعیت این شکلی ام...دوستام منو به سرخوشی زیاد میشناسن !

.

بیشتر مشکلاتم با خانواده ست... متاسفانه مدتیه که حتی نمیتونم باهاشون چشم تو چشم بشم...خیلی ازشون دلخوری و حتی خشم دارم..‌.کاش یه روز بتونم عبور کنم ازش به شیوه ی سالم

نوشته شده توسط: mim