1450

پنجشنبه بیست و سوم آذر ۱۴۰۲ 22:36

هووووف

هفته ی سخت و ترسناکی رو‌ گذروندیم

جمعه ی گذشته ، ۱۷ ام

حالم خوب نبود.. سرماخوردگی باهام سر جنگ داشت

سینا هم سرما خورده بود و همون صبح ، روانه ی اورژانس بیمارستان شد !!!

شب شد و یهو فاطی گفت میم ، بیا منطقی باش میخوام باهات حرف بزنم و گفتم خب بزن

و گفت نگا کن...هفته ی قبلی ، بابا معده ش درد گرفته و رفته دکتر ، نوار قلب گرفتن و گفتن یه گوبولوی چربی نزدیک یگی از رگاته و باید بری بیمارستان قلب ... برا همین آوردنش فسا که آمپول بزنن تا دفع بشه..این چند روز هم بستری بوده ...الان هم خدا رو شکر اوکی شده و دارن میان شیراز...بهت نگفتیم که نگران نشی

زنگ‌ زدم به بابا و صداشو که شنیدم اشکام ریخت....از اون ورم بابا در حالیکه داشت گریه میکرد هی به من می‌گفت گریه نکن بابا جان خوبم :(

و من فهمیدم که خوب نیست

بدو بدو رفتم خرید و اومدم خونه غذا درست کردم و اینا

و مامان و اسماعیل و دایی و بابا اومدن ... و فهمیدم که باز هم فاطی بهم همه ی ماجرا رو نگفته بود که نگران نشم...در اصل بابا سکته کرده بود و خیلی خیلی دیر رفته بود بیمارستان...از اونجا هم با آمبولانس منتقلش کردن به فسا ... و آنژیو انجام داده و دو تا فنر گذاشتن تو قلبش...بعدشم دیدن باز لخته ی خون ایجاد شده و برای همین یک هفته بستری بوده بیمارستان :(

صبحش بدو بدو‌ رفتم براش فشارسنج و دارو خریدم...گریه هامو شب قبلش کرده بودم و فکر میکردم دیگه میتونم قوی و سر پا باشم

همینجور که داشتم کالای پزشکی ها رو میگشتم و سوال می‌پرسیدم ، یهو تو پیاده رو بی مقدمه صدام لرزید و رب ساعت نشستم رو زمین و زار زار گریه کردم...هر کاری میکردم تموم نمیشد .....

ولی گفتم پاشو دیگه الان وقت گریه نیست ...

فول تایم ماسک میزدم تو خونه

خدا رو شکر به خیر گذشت..‌.هر چی که بود ، خدا بهمون رحم کرد..وگرنه همه گفته بودن که وضع خیلی خرابه !

راننده ی آمبولانس به اسماعیل گفته بود فکر نکنم تا فسا دووم بیاره :(

انگار که بابام دور از جونش از مرگ برگشته . گفته بودن بعد از سکته ، نهایتاً تا ۷ ساعت بعد باید خودتو برسونی به بیمارستان..اون وقت بابای من داشته از ۱ شب تا ۱۰ صبح درد می‌کشیده و هی میگفته نه چیزی نیست خوب میشم :/ بعدم خودش سوار ماشین شده رفته پزشک عمومی :///// کلی بالا آورده حالش بد بوده تمااااام علائم رو داشته و هی میگفته نه معده م به هم ریخته 😑

البته تا یک حدی یهش حق میدم...همین یک ماه پیش رفتیم نوار قلب و تست ورزش گرفتیم و گفت عالیه مشکلی نیست..دیگه اصلأ احتمال این عارضه رو نمی‌داده...گردن درد ، دست درد ، معده درد ، سرگیجه و تهوع ، عرق سرد ، خستگی.....و همه ی اینا رو به چیزای دیگه نسبت می‌داده این دو هفته ی اخیر ...هعییی

عمل دستشو هم که قرار بود ۳ دی انجام بشه کنسل کردیم دیگه...دکترش گفته تا ۶ ماه نمیتونی عمل کنی...از اون ور ، دکتر دستش اون موقع گفت خیلی نباید وقفه بندازید وگرنه دور از جون دستاش فلج میشن ....

بابا بابا بابا

چهارشنبه ی هفته ی پیش ، تو جلسه ی تراپی‌م ، داشتم اشک می‌ریختم و میگفتم ترس از دست دادن بابام ، فلجم کرده...همش حس میکنم وقت زیادی ندارم و و و

یهو تراپیستم گفت مگه مشکل خاصی دارن؟ گفتم نع...اما سبک زندگیش ، کاملا به من پالس مرگ میده...

چی بگم...کسی که هیچوقت به خودش اهمیت نده و قدر خودشو ندونه ، هم خودش درد می‌کشه هم بقیه رو زجر میده

خلاصه که این هفته هم گذشت...رفتیم باز اکو داد و گفت در حال حاضر فقط ۳۵ درصد قلبت داره کار میکنه و باید مطلقا استراحت کنی تا چند ماه دیگه

خدا رو شکر بهتره حالش...ولی روحی ، نه

اون روز با خودم میگفتم خدایا ، مامان بابای هیچکیو ازش نگیر..درد نده بهشون..بچه ها طاقت دیدن درد والدین رو ندارن...بعد باز گفتم آخه دیدن درد بچه ت ، یا داغ فرزند هم خیلی سخته...خدایا ، بچه ی هیچکسو ازش نگیر...باز دیدم داغ خواهر و برادر هم خیلی تلخه ...خب خدایا... این چه دنیاییه اصن...عزیز هیچکس رو ازش نگیر دیگه :(

همش درگیر کارای خونه م‌‌...و خیلی خسته میشیم اما عیب نداره.. میگذره دیگه

.

.

دیشب یه ریزه بارون اومد..با مامان رفتیم بیرون یکم قدم بزنیم..همش خونه مونده بود مامان و کاملا خستگی از چهره ش معلوم بود...سخت بود بابا رو تنها بذاریم ولی رفتیم دیگه... دلم برا مامان هم می‌سوخت..اینجا که تی وی نداریم...برا فیلترشکن هم داره مقاومت میکنه ، در نتیجه واتساپ و اینستا و اینا هم نداره..و خب حوصله ش سر میره

قرار بود یه پیاده روی کوتاه باشه ولی یهو سر از پاساژا در آوردیم و کلللللی واسه توله بز فاطی خرید کردیم :)) لباسای خوشکلی خریدیم براش.. خیر باشه قدمش 💚✨

.

فعلا همین

نوشته شده توسط: mim