1473

یکشنبه دهم دی ۱۴۰۲ 14:18

دیروز بعد از کلاس با سینا پیاده روی کردیم و حرف زدیم

یجا رو یکی از نیمکتای کنار خیابون نشستیم و همینجوری داشتم از ترس هام میگفتم و غرق حرف بودیم ، یهو یه آقای مسنی که خیلی خیلی مهربون و ناز بود چهره و تیپش اومد سمتمون و یه گل داد به سینا ! و گفت دیگه خودت میدونی باید چیکار کنی :))) و گفت خدا برا هم نگهتون داره و رفت :) 💚

داشتم از ترس هام ، از مهاجرت و کلی چیز دیگه براش میگفتم که کف خیابون اشکام جلو همه ریخت و همینجور که داشتم حرف میزدم اشک میریختم 🥺

ولی خب..تا حدی تصمیمم رو گرفتم

بعد از همه ی اینا ،

دیشب بدترین شب من و سینا بود ...

یه جریانی پیش اومد ، که ازش ناراحت شدم... مسأله ی ساده ای هم نبود...شاید دو ساعت داشتیم تو بغل هم گریه میکردیم !!!

اون گریه میکرد و معذرت خواهی میکرد ، من گریه میکردم و هی میگفتم و میگفتم و میگفتم...

حقیقتش خیلی تلخ بود...تا حدی که با خودم گفتم برای فهم این ماجرا ، دو سه روز به تنهایی احتیاج دارم و فک نکنم حالا حالاها بتونم ببخشم...ولی اینجوری که این بچه هق هق میکرد و بالا پایین می‌پرید و ترس کاملا تو حرفاش بود ، دلم کباب شد اصن ! کلی حرف زدیم و بعد حس کردم دیگه واقعاً چیزی برای ناراحتی نیست...از دلم رفت...بغلش کردم و تمام شد :)

خدا رو شکر واقعاً که یه رابطه ای دارم ، که حرف زدن توش حرف اولو میزنه...که مثل خودمه :) که بیشتر از من ، داره واسه رابطه مون تلاش میکنه....که خوشحالیامون ، دغدغه هامون ، استرس هامون و همه چی ، تقسیم میشه...میاد بالا... آروم آروم تو فضای امن رابطه این کلاف پر گره ، دونه دونه گره هاش تا حدی که ممکنه باز میشه و بعد برمیگرده به هر دومون :)

دوسش دارم :)

خب طبیعیه که خیلی وقتا همدیگه رو حرص میدیم

خیلی از اخلاقامون با هم فرق داره

و هیچکدوم صد در صد اونی نیستیم که تو فانتزی هامون داشتیم

ولی واقعا داریم صد خودمونو تو رابطه میذاریم و این مهمترین بخشه !

نوشته شده توسط: mim