2202

چهارشنبه بیست و سوم مهر ۱۴۰۴ 19:58

واااای :)))

حس میکنم زندگی خیلی جالب و زیباست 😂

سرعت تغیبر مودم فوق العاده ست :)))

ظهر رفتم آموزشگاه و عین آدمی که جیش داره و در به در و با استرس دنبال wc میگرده داشتم تو اون محدوده دنبال ماشینش می‌گشتم اما نبودددددد 😐

هر جا رو نگاه میکردم پیدا نمی‌شد :/ نمیدونستم کجا پارک کرده..استرس هم داشتم چون ترافیک بود و تایمی رسیدم که کلاسش داشت تموم میشد و فک‌ میکردم الان یا میاد بیرون و منو میبینه و سوپرایزم خراب میشه یا سریع میره سمت خونه 😂

دیگه دیدم چاره ای نیست سناریوسازی کردم.. گفتم برات شیک گرفتم ، پیک اسنپ فود پیدا نمیکنه آدرسو...بعد گفت شماره خودشو بده :/ دیگه یه شماره رندوم فرستادم براش به نام آقای رضایی 😐😂 که از قضا زنگش زده بود و یه خانم جواب داده بود 😂😂😂😂بعد گفتم وایسا بذار رو نقشه نگاه کنم برو تحویل بگیر :)))))

دوباره زنگش زدم گفتم بیا فرعی فلان ، رفته اونجا وایساده...بچو اومد تو کوچه یهو منو دید اب و روغن قاطی کرد 😂💚 قربونش برم انقد ذوق کرد دستاش می‌لرزید 😍🤭 دیگه کلی بوسی‌بوسیم کرد و تا عصر با هم بودیم..یکم خرید کرد واسم...چیزمیز برا خونه میخواستم که هر کاری کردم نذاشت خودم حساب کنم...و انقد خوش گذشت که نگو ! و چه زود گذشت.. مثل همیشه :) گذر زمان پیشش اصلا حس نمیشه ! لعنتی کلی هم کبودم کرد :/ دیگه واقعاً داشتم جیغ میزدم سرش 😑

ناهار خوردیم بعدم رفتم لیزر...انقددددد خوابم میومد که واویلا....ولی قرار بود با روح و غیب بریم بیرون... گفتن ۷ میریم...منم ۶ کارم تموم شد و دیدم فایده نداره بخوام سریع برگردم خونه و بخوابم ... آروم آروم قدم زدم و فس‌فس کنان اومدم خونه..کلی هم مغازه ها رو نگاه کردم و اینا...الان تقریباً هشته و هنوز خبری ازشون نیست 😐🖕🏿

فاطی هم تو راهه و اول قرار بود من برم بیرون ، هر موقع اون رسید براش کلیدو بفرستم ولی دیدم دیر کردن گفتم بهتر :) میمونم خونه تا فاطی هم بیاد بعد با هم میریم بیرون...غیب که فک نکنم بیاد اصن... ولش..خودمون سه تا میریم :)

فردا هم تا عصر با فاطی میچرخیم و بعد به سینام جوین میشیم..یه برنامه ی درست و حسابی باید بچینم برا این دو سه روز

امروز به سینا گفتم ممکنه بعداً دلت بچه بخواد ؟ گفت نه اصلا...ولی گفتم که نمیشه با جدیت گفت... مثلاً من خودم همیشه واقعا مخالف ازدواج بودم...الان اما خیلی زیاد بهش فکر میکنم...چند ماهی هست که دوس دارم ازدواج کنم حتی ! و دیگه مثل قبلاً گارد ندارم و ازش نمی‌ترسم و به نظرم چیز عجیب و ترسناک و نشدنی ای نیست ... گفتم ولی می‌ترسم نظرمون درمورد بچه داشتن هم شامل این تغییر بشه...یهویی برسیم به ۳۳ مثلا و ببینیم چقد دلمون بچه می‌خواد 😐 این ولی واقعاً ترسناکه ! دوس ندارم حسم عوض بشه نسبت به این موضوع...نمیدونم... تا چه پیش آید

ولی خیلی دوس دارم سینام بجنبه زودتر...و با همدیگه مسیرمونو پیش ببریم...خیلی وقتا به این فک میکنم که کاش به جای سینا یه پسری بود که اختلاف سنی بیشتری داشتیم ، الان دیگه تکلیفش با خودش و زندگیش مشخص شده بود و به ثباتی نسبتاً رسیده بود و هم از نظر ملاک های ازدواج و هم از بُعد حمایتی میتونستم روش حساب کنم و کارمون خیلی راحت تر می‌شد...الان ولی هم مانع سربازی هست ، هم شغل با ثبات ، و هم خیلی چیزای دیگه

باید جدی تر درموردش حرف بزنیم...

تراپیسته هم گفت مادرشو از دست داده و برا همین کمی دیرتر شروع می‌کنیم...از اوایل آبان

امیدوارم صحبتا به سمت و سوی درستی کشیده بشه و گره هایی که خودم با خودم دارم حل بشه

.

وای واقعا خیلی خوابم میاد :/

.

.

بیسکوییت های‌بای و شیرکاکائو تا ابد ترکیب برنده ن 😭💖 مخصوصا وقتی دور تا دورشو گاز گاز میکنی ، بعد یه دایره ی شکلاتی وسطش میمونه 😍😋

.

زنگ زدم پادگان :))) تولد علی رو بهش تبریک بگم اما گفتن خوابه 😐😂

فردا زنگش میزنیم با بچه ها

نوشته شده توسط: mim