2291
هی میگم ولش کن ، بار اول که نیست
ولی استرس یجوری تو تنمه که همش دلشوره دارم و دستام سرده...
دیشب بیرون بودم و هر بار که گوشیم زنگ میخورد و دوباره پشت تلفن هم داد و بیداد میکرد سرم ، قلبم میومد تو دهنم....
میخواستم برگردم خونه همه ی وجودم استرس بود
الان داشتم با سینا حرف میزدم ، همین که صدای دستگیره ی در اومد از جام پریدم و سریع قطع کردم و هنوز تپش قلب دارم !
اسم سینا رو تو گوشیم عوض کردم ، عکسشم برداشتم
سر اینکه دیروز لای دعواها ، اشاره کرد به سینا و کلی بد و بیراه بهش گفت!! میخواست بگه که اره من میدونم با کسی در ارتباطی! و نهایتاً هم زد رو این شبکه که ازت سواستفاده میکنه ، خاک تو سرت چقدر ساده ای ، هیچی نمیفهمی و فلان!!!!
چقدر پستی مامان...ازت بی نهابت بدم میاد..ف میگه خب همش تو خونه ست حوصله ش سر میره!!!! حوصله ش سر میره بابد حتماً دعوا راه بندازه گند بزنه به زندگی بقیه؟ به درک که حوصله ش سر رفته ، به جهنم که اینجا تیوی نداریم ! مگه من ازت خواستم بیای اینجا که حالا ناراحتی حوصله ت سر رفته ؟ من اومدم درس بخونم خیر سرم ! ازم ناراضیه که چرا درس میخونی همش چپیدی تو اتاق نمیای با من حرف بزنی و بیرون بریم ! من که یه روز در میون باهات بیرونم عوضی !
همیشه بچه ها و ف میگفتن به مامانت از سینا بگو ، مامانت که خیلی پایه ست ، اشکالی نداره دیگه بزرگی و فلان و همییییشه میگفتم به هیچ وجه ! میدونم با دوست پسر داشتن عموماً مشکلی نداره ، اما با من داره ! و این یعنی تا یه بحثی پیش بیاد قراره دهنتو سرویس کنه.. همینجورم شد ! مگه نه تا خودش میفتاد به جونم دیگه هر لحظه رفت و آمدمو چک میکرد؟ مگه هی زنگ نمیزد به ف که این با کی دوسته و تو خبر داری بااااید به من بگی ، شما خواهرا همش با هم راز مگو دارید و به من نمیگید ؟؟!!!! مگه نه وقتی با ف تنها بودم و حرف میزدم میومد پشت در و درو میکوبید و فحش میداد که دارید چه غلطی میکنید چی دارید به هم میگید که به من نمیگید ؟!!! مگه نه تا میرم خونه ف اینا بدو بدو پشت سرم میان و صد دفعه زنگ میزنن و هی میگن چرا ما رو نبردی ، چرا زنگ نمیزنی سراغمونو نمیگیری و و و
وای چقد سمی مامان !
بابا هم از اون بدتر ...
الانم دستور داد که آماده شو بریم بیرون !
یادمه قبل آزمون هم همین کارو میکرد...داشتم درس میخوندم و استرس امتحان داشت منو میخورد و هی میومد میگفت باید بیای با من بریم بیرون و اگه میگفتم امروز نمیتونم ، درس دارم جنجال به پا میکرد !
هر چی خاطراتمو تو این وبلاگ میخونم، همش در حال نالیدن از کثافط کاری های اونام !
کل زندگیم شده رنده ی اعصابم که دست اوناست... واقعاً دیگه دوستون ندارم ، حتی ذره ای علاقه تو وجودم نسبت به شماها نیست..ازتون بدم میاد
کاش میتونستم برا خودم یه خونه بگیرم
دیشب با ع یکم حرف زدیم و یه ذره درد و دل کردیم و الان احساس جالبی ندارم.. بدم میاد از خودافشایی حتی خیلی کم..از دوستش گفت که اونم از خانواده جدا شده و یه خونه گرفته تو شیراز..۲۰۰ به ماهی ۲۰ ..نمیتونم متاسفانه...بچه پشماش ریخته بود از سطح فشاری که رومه! البته کلا چیز واضحی نگفتم ، فقط یه اشاره ی کوچیک کردم
سینا هم پنیک کرده ! بس که دیشب ترسیده بودم و هی میگفتم نزدیکم نیا ، برو ده تا کوچه اون ور تر خودم میام! و کلا هم امروز تماسی نداشتیم جز همون چند ثانیه...جدیده براش! و خب حق داره بترسه از خانواده م !
{اصلا از این وضعیتی که توشیم راضی نیستم
تقصیر تو هم نیستا ، ولی کلا خودم زورم گرفته
اینکه دزدکی دزدکی از هم فاصله بگیریم ، شیش صد متر اون طرف تر نیام ، زنگ نزنم ، اسمم رو رو گوشیت تغییر بدی ، و همه اینا
که خب نمیخوام بگم مقصر تویی ، اصلا ! فقط خیلییی خییییلی اعصابم رو ریخته بهم و اینطوری هستم که فردایی پس فردایی اگه من رفتم سربازی و بخوام با یه خفتی بهت زنگ بزنم، میتونی برداری آیا ؟ ریجکت میکنی آیا ؟
ذهنم هزار جا بود و از دیشب تا حالا بیشتر درگیر شده ...:
خواستم صرفا بدونی الان چه حالیم که بهت اینا رو گفتم وگرنه محکوم با مقصرت نکردم اصلا عزیزم}
اینو فرستاد برام :(
چه میدونم...