2294

شنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۵ 19:31

از سینا پرسیدم تو هم insideout 2 رو که دیدی گریه کردی؟ گفت نه... گفتم احتمالا کودکی و نوجوانی امن و سالمی داشتی !

هر چی تلاش میکنم ، هر راهی میرم ، هر چقد زحمت میکشم که این ذهن رنجور رو با خودم این ور و اون ور بکشم و حالش بهتر بشه ، هی به خودم بگم که میتونی ، که از پسش بر میای ، که توانمندی ، دوباره همه ش خراب میشه...حتی از اینکه انقدر ضعیفم و با حرفاشون اینجوری می‌شکنم هم از دست خودم عصبانی ام...

کاش تموم شه این کابوس..اونا که عوض نمیشن...من باید عوض شم و منم که هر بار بیشتر مچاله میشم....کاش میشد رفت...به هر نحوی...

از دست این تراپیسته هم عصبانی ام...داشتیم خوب پیش می‌رفتیم با هم ، دوس داشتم متدشو ، باهاش ارتباط گرفته بودم . ولی انقدر بی نظم بود که دیگه دیدم ادامه دادن باهاش ینی هیچ ارزش و احترامی برای وقت خودم قائل نیستم ! ولی دوباره با کی شروع کنم :( از اول بخوام همه ی این غصه ها رو بیارم بالا و درموردشون حرف بزنم :( چی میگم اصن ، در حال حاضر هیچ پولی هم ندارم !

نوشته شده توسط: mim