2342

جمعه بیست و چهارم مهر ۱۴۰۵ 15:28

این مدت آروم بودم

فکر میکردم اضطراب از تنم رفته..هی به چت‌جی‌پی‌تی میگفتم من الان حالم خوبه و فکر میکنم دیگه لازم نیست دارو رو استارت بزنم و محیطم تغییر کرده و حالم رو به راهه و اون می‌گفت نع !

تا اون روز که رفتم قرارداد رو امضا کنم...به بندهایی از قرارداد که می‌رسیدم که کمی توبیخی تهدیدی بود ، مثلاً اگه زبان‌آموزا از روند کلاس راضی نباشن دیگه موسسه‌ تعهدی به قرارداد نداره ، یا در فلان شرایط باید خسارت بدید و این حرفا ، تپش قلبم می‌رفت رو هزار !!!!

و اینجوری بودم که اوه ! تو هرگز فکر نکن که اضطراب از تو رخت بربسته و رفته ! وقتی یه متن میتونه اینجوری منقلبت کنه

دلیل اینکه هنوز دارو رو شروع نکردم بیمه ست‌...میخوام برم خونه و بیمه رو پیگیری کنم ببینم میتونم استفاده کنم ازش یا باید آزاد خرید کنم...و مشکل اینه که باید با اغ درمیون بذارم این قضیه رو و همچنان شک دارم که بگم بهش یا کلا بیخیالش بشم و آزاد پرداخت کنم بدون اینکه کسی باخبر بشه

.

.

دیروز ظهر با سینام رفتیم نمایشگاه آرت اکسپو..خوب بود خوشم اومد...تو سالن های دیگه هم رفتیم که نمایشگاه صنعت و معدن بود :)))))

بعد منو رسوند خونه و خودش رفت سر کار...دوباره اومد دنبالم که بریم کنسرت همایون 💙

کل عصر داشتم از گرسنگی تلف میشدم ! ولی فرصت نکردم چیزی بخورم داشتم ویدیو آلمانی میدیدم...دیگه لحظه ی آخر گفتم من دووم نمیارم ! زنگ زدم از خوشمزه ترین پیزاریای شهر سفارش دادم و سینا که اومد بدو بدو رفتیم تحویل گرفتیم و تو ماشین خیلی سریع خوردیم و راه افتادیم سمت اجرا‌...چقدددددد خوشمزه بود 😭 حس میکنم به اندازه ی کافی باهاش لاس نزدم و چون عجله داشتیم زود خوردمش 💔

قبل از ورود هم یخ در بهشت منگو گرفتیم که خیلییی خوش طعم بود 😍

اجرا هم عااالی بود :) کیف کردیم

فقط مشکل این بود که یه خانواده کنار من نشسته بودن که وااااای 😐 دوس داشتم پاشم صندلی رو بکوبم تو دهن خانمه که کنارم نشسته بود...خیلی شیتان پیتان با کفش پاشنه نوک تیز و حسابی تیپ کرده اومد نشست کنار من ولی ولوم صداش رو ۱۰۰ بود و یک رییییز داشت با بچه ش حرف میزد..باز اینا اوکی ، گوشیش سایلنت نبود و چند بار زنگ خورد و ایشونم جواب میداد 😐 باز اینم اوکی ، ولی دیگه اونجا حسابی رفت رو مخم که شروع کرد به فامیل و آشناها ویدیو کال کردن 😐 حالا هم صدای رو مخ خودش بود هم صدای اونا از پشت خط.دیگه طاقت نیاوردم و برگشتم نگاش کردم و تا اومدم بگم خانم چه وضعشه قطع کرد تماس رو 😑 کل تایم هم دستاشو عین رهبر ارکستر آورده بود بالا و هی انگشتشو u مانند تکون میداد و متأسفانه بسیار هم بدبو بود ! آه این قسمتش واقعاً سخت گذشت بهم 😖

دیگه اومدیم کلی عکس هم گرفتیم :)

.

.

ف اینا امروز میان و احتمالا فردا صبح میرن سمت خونه..اینجا هم هنوز کمی شک دارم که باهاشون برم یا نه...چون جا ندارن و نمیتونم ساک ببرم با خودم که خب میخواستم ساک خالی ببرم که از خونه چند تا چیز بیارم با خودم..از طرفی میخواستم فردا برم آزمون تعیین سطح هم بدم که بتونم کلاس مکالمه شرکت کنم..اسی هم شیرازه و داره شنبه برمیگرده ، بهم پیام داد که اگه خواستی باهام بیای خبر بده..یکم وسوسه شدم که با اون برگردم ولی بعدش پشیمون شدم‌.‌..تایم طولانی کنارش باشم واقعاً اذیت میشم مخصوصا که خیلی هم متوقعه و یکم سخته برام که هی بهش بگم مرزهای منو رعایت کن

ضمن اینکه یه اتفاق دیگه هم افتاد ، استوری گذاشته بودم از کنسرت دیشب و ریپلای کرده خرررر خب به منم میگفتی 😑 باباااااا !

واقعا از این مدل ارتباط خیلی حرصم میگیره که کسی پیام بده چرا به من خبر ندادی ؟ چرا منو نبردی ؟ چرا پیش من نیومدی ؟ چرا نمیای منو ببینی ؟؟؟ خیلی بهم وایب عجز میده ، در ثانی آدمو تو معذوریت هم قرار میده..هی حالا باید فکر کنی وای به فلانی هم بگیم وگرنه گله میکنه و اینا..بعدم یچی مث کنسرت مگه بلیط فله ایه ؟ از چند روز قبل خریدم و اصن دلم خواسته با دوستام برم..رو چه حسابی میای گله می‌کنی آخه...۴۲ سال سنشه ولی واقعا مدل بچه های ۱۶ ساله که تازه اینستا نصب کردن رفتار میکنه... هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت از این مدل ارتباطیش خوشم نیومده...پس بهترین کار اینه که دوباره هایدش کنم و فاصله مو باهاش مثل همیشه حفظ کنم

نوشته شده توسط: mim