2341
دو سال پیش، این روزا تازه از اون شرکت لعنتی اومده بودم بیرون و سراسر خشم بودم...از اون زنیکه که دوس دختر مدیرعامل بود و فک میکرد شرکت ارث باباشه و با همه مثل نوکرهای زرخرش رفتار میکرد
چقدر گریه میکردم...پر از اضطراب بودم...به مامان اینا نگفته بودم..هر روز بیدار میشدم و تو دیوار و جال ویژن دنبال کار میگشتم..باید به خودم ثابت میکردم که من لوس نیستم ، که میتونم کار کنم...ولی اون آینده ای که با کلی ذوق برا خودم ساخته بودم خراب شده بود ! داشتم بالاخره تو رشته ی خودم کار میکردم ! چیزی که همه میگفتن غیرممکنه !
هی دعوت به مصاحبه میشدم برا شغلای به درد نخور و بی ربط به من...کارشناس فروش و مسئول بخش اداری و فلان...هر دفعه میرفتم و یه دور دیگه میدیدم خدایا من به اینجا تعلق ندارم ! و سرشکسته و گریون میومدم بیرون..خودمو مسخره کرده بودم ! چون خیلی وقتا واقعا از پس مصاحبه هم برنمیومدم ... یارو میگفت خب بیا الان به صورت فرضی اینو بفروش و من پوکر بهش نگاه میکردم و هیچ انگیزه ای نداشتم ! خیلی جاها هم اوکی بود و قبول میشدم اما زنگ میزدم و میگفتم من جای دیگه ای مشغول به کار شدم چون هیچکدوم جای من نبودن...همین روزا بود که کلا فک کنم ۲۵ هزار تومن تو کارتم داشتم...با سامی رفتیم بیرون و تو پارک یهو زدم زیر گریه...
چه روزای سختی بود...خدا رو شکر که تموم شد و گذشت...از همون موقع زندگی من یه دور خراب شد و حالا دارم سعی میکنم درستش کنم ! تو همین برو و بیاها بودم و اعتماد به نفسی که له شده لود و مدام به خودم تشر میزدم که چرا تحمل نکردی برا چی انقد لوسی چرا هیچ جا نمیتونی کار کنی و اینا..و بعد فهمیدم من شاید ۱۸ امین کارمندی بودم که از اونجا زده بیرون چون نتونسته اخلاق گند اون زنه رو تحمل کنه...حتی وقتی رفتم که قراردادم رو فسخ کنم ، تا گفتم دیگه نمیخوام بیام ، مسئولش گفت نکنه شما هم شاکی هستی از خانم فلانی ؟ و بعد که رفتم پیش مدیر شرکت همگی جمع شدن تو اتاق و کلی بد و بیراه به اون زنه گفتن و گفتن که ما همش داریم نیروهای خوبمونو از دست میدیم به خاطرش و کاری نمیتونیم بکنیم و کلی حرف دیگه حتی فحش بارش کردن !...من اما تو ذهنم همیشه خودم مقصرم !
تو همین اوضاع و احوال و مصاحبه برو و بیا و بیپولی و فلان بود که با مشورت فاطیط تصمیم گرفتم برگردم خونه...و به جرأت میتونم بگم که خونه مون ، هرگز انقدر آشفته نبود که این دو سال گذشته بوده !! هیچوقت اوضاع اننننقدر بد نبود...چند تا چالش خیلی خیلی سنگین پشت سر گذاشتیم..من افسرده شدم...بابا قلبش ضعیف تر شد و احتیاج به باطری پیدا کرد..مامان هم به وضوح از نظر روانی خیلی شکننده تر و آسیب زا تر شد
این هفته که ف اینا سفر بودن تو فکر رفتن به خونه بودم ولی چه خوب که نرفتم ! چون فهمیدم بازم اون دو تا دعواشون شده و رفتن من به خونه تو این شرایط ینی عذاب ! ف اینا هم که نبودن و عملاً قفل میشدم...
با سرماخوردگی هم دارم کلنجار میرم همچنان...کلداکس که میخورم به یه خواب دیپ و قشنگ میرم که حسابی میچسبه بهم :))) دیشب با کلی ذوق ، سر تایم خوردم و گفتم برم که بخوابم . و تا ۷ صبح بیدار بودم 😐😐😐😐😐 اصلا ذره ای خواب تو چشمای من ایجاد نشد ! منم رفتم فالویینگ های اینستامو کم و مرتب کردم...۴۰۰ تا پیج رو آنفالو کردم و الان ۹۹۲ تا فالویینگ دارم که بازم به نظرم زیاده..دلم میخواد نصف بشه...دیگه خیلی خسته کننده بود ، یه روز دیگه باز همینا رو بازنگری میکنم و کمش میکنم
قرار بود صبح با سینا بریم بیرون که دیدم من هنوز نخوابیدم ، پیام دادم گفتم ظهر بریم
.
.
من اعتقادی به چشم زخم و اینا ندارم ولی واقعا قبول کردم که زهرا چشمش خیلی شوره :))))
آخه مگه میشه ؟؟؟ هر بار این بشر یچیزی رو با حسرت درموردم میگه واقعا یه بلایی سرم میاد ! اصن از این مدل مکالمه که یکی این شکلی از من یا چیزی که دارم تعریف کنه بدم میاد ... با حسرت و حس منفی اینکه خودش نداره
اگه ذوق داری ، با ذوق بگو.. اگه نداری و ناراحتی و حسادت داری هم تو دل خودت نگه دار...چیه اینکه به یارو بگی خوش به حالت ، یا فلان چیز من در حد مال تو نیست ، مث مال تو که نمیشه ، کاش منم از اینا داشتم و فلان..زشته اصن کمبود خودتو داری نشون میدی
خلاصه که جالب نیست