2277

دوشنبه نوزدهم مرداد ۱۴۰۵ 16:43

بعد از مدتها ،دوباره دارم حس میکنم که جوونم ! که توانمندم ! چه موهبتی ازم گرفته شده بود ! و چه سعادتمندن آدمایی که حقیقت خودشونو به واسطه ی محیطشون فراموش نمیکنن

همین خودش نشونه ایه برا این که خودمو با کسی مقایسه نکنم..اگه یکی خیلی ذهنش شارپه و پر انرژیه ، لزوماً به این معنی نیست که ایراد از منه اگه اینجوری نیستم..شاید داره تو محیطی زندگی میکنه که دقیقاً همونیه که خودشه ! از خودش فاصله نگرفته..احساس پیری نمیکنه

از وقتی اومدم شیراز ، حسابی خوش گذروندم ! زبان خوندم ، به فکر ساز زدن افتادم ، حتی فکر کردم که به صورت حرفه ای نقاشی کنم و لعابسازی رو یاد بگیرم !

برعکس روزایی که خونه بودم و یه ابر منفی بالای سرم بود‌‌...انقدر که تو فضای افسرده زندگی کرده بودم...انقدر پر از یأس بودم..انقدر درگیر مسائل حاشیه ای و بیخود بودم

چهارشنبه با ف‌ط رسیدیم شیراز و بعدش ر اومد...حرف زدیم و ناهار خوردیم و استراحت کردیم...راه افتادیم سمت خلیج ، سینام هم شب اومد پیشمون و ر حسابی خرید کرد...خرید مردونه رو دوس دارم :) خرید کردن مردا رو هم دوس دارم.. نه اونقدر تنوع داره و نه سخته ! اونا هم اینجوری ان که اع خوشم اومد پس میخرمش ! نه کاری به قیمت دارن نه حوصله دارن بدونن بقیه ی مغازه ها چی داره 😁 آسون و بی دردسر !

بعدش حسااااابی گرسنه بودیم و رفتیم صدرا ، مجموعه ی چانو شام خوردیم که خیلی هم خوشمزه بود..پیاده روی کردیم ، صحبت کردیم خندیدیم و نهایتاً تا خونه من نشستم پشت ماشین سینا که کلی شوخی کردیم و خندیدیم تا مقصد :)

پنجشنبه هم صبح رفتیم صبحانه خریدیم و راه افتادیم سمت باغ سرهنگ:) اونجا صبونه خوردیم و زیر سایه ی درختا و کنار آب یکمی چرت زدیم ، بازی کردیم ، هندونه خوردیم و لذت بردیم از زندگی..یکمی با پسرم ویدیو گرفتیم برا پیجش و آخر سر هم رفتیم تو آب عکس گرفتیم و برگشتیم خونه لباس عوض کردیم و رفتیم تئاتر ببینیم.. تئاتر محیط زیست..میم و عین هم بهمون جوین شدن...بعد از گرسنگی داشتیم وا می‌رفتیم...رفتیم گاردن هال قصردشت و شام خوردیم ‌.اینجا دیگه هیچکی حرف نمیزد و همه تو صندلیاشون فرو رفته بودن :))))) شام خوردیم ، خوب بود نسبتاً و بعد رفتیم پارک بعثت و چایی دارچین خوردیم و فریزبی بازی کردیم تا نزدیکای صبح :)

جمعه ظهر هم اول رفتیم رستوران ده بزرگی که غوره دونی بود و بسیااااار شلوغ ! :))) پس سوار ماشین شدیم و رفتیم مطبخ لاری و خوشمزه ترین ناهار ممکن رو خوردیم 😍😍😍 دیگه کلی صحبت کردیم و اینا و اومدیم خونه ، ر وسایلشو جمع کرد و رفت...من و سینا هم حسابی حرفای جدی زدیم و بعد فاطی بیدار شد و با فاطی صحبت کردیم... سینام رفت بیرون و با یه دسته گل اومد و کلللللی هم خرید کرده بود برا خونه 🥲🥲🥲🥲💜💜💜💜

چایی خوردیم و دیگه اونم جمع کرد و رفت..من موندم و فاطی :)))) تا صبحححح حرف زدیم :/ !!!! وسط حرفا بیهوش شدیم و خوابیدیم تا ظهر..عصر هم رفتیم بازار وکیل و فاطی خرید کرد.. برگشتنی سینا هم بهمون ملحق شد و رفتیم شیروونی سمبوسه خوردیم که خوب نبود هیچکدوممون دوس نداشتیم :)) کلی هم پیاده روی کردیم و شیرینی هم خریدیم تو راه و اومدیم خونه با وجود خستگی زیااااد باز هم با فاطی تا صبحححححح حرف زدیم :/ ۱۰ اینطوریا بود که خوابیدیم..ظهر بیدار شدیم ناهار درست کردم خوردیم و فاطی هم رفت ! دیگه منم خونه رو مرتب کردم و زبان خوندم ...سه شنبه هم داشتم میخوندم که پسرم زنگ زد گفت دلم تنگ شده بریم بیرون ! دیگه با عین اومدن و رفتیم و حسابی پیاده روی کردیم ..اول رفتیم کانسپت استور و بعد یجا که آبمیوه بخوریم ولی خیلییی گرون بود.. پس آش خریدیم و اومدیم خونه 😄

پنجشنبه هم سینا و عین و میم و دخترعمه ش اومدن و رفتیم بیرون و خیلی خوش گذشت..حسابی شوخی کردیم و خندیدیم و تو ماشین موزیک گوش دادیم و بلنددد خوندیم با موزیک...فلافل خوردیم و وقتی رسوندنمون خونه یه برنامه ی یهوووویی ریختیم که فردا هم بریم بیرون برا صبحانه :) دیگه صبح خیلی زود پاشدیم و نون خریدیم و با سینا راه افتادیم سمت میم و عین و دختر عمه ش.. از صبح که بیدار شدم دل درد شدید داشتم.. رفتیم یجا یه نیمچه طبیعتی بود نشستیم املت زدیم ، بازی کردیم خندیدیم و صحبت کردیم..بعدش رفتیم کوه‌سبز بستنی خوردیم..طعم و بافت خیلی جالبی داشت و متفاوت بود... دیگه رفتیم تو مرودشت دور زدیم و از گرما هلاک بودیم...دخترعمه ی میم رفت و ما چارتایی برگشتیم شیراز و میم از خونه غذا آورد .. رفتیم پارک و زیلو انداختیم ، میم غذا درست کرد و خوردیم و خیلی کیف داد..بعدش رفتیم بوتیک هتل سحرخیزان ، از رویداد دستان دیدن کردیم :) منم قرار بود یه میز داشته باشم اونجا... پذیرفته شدم :) اما لحظه ی آخر گفتم نه منصرف شدم چون دیدم کارایی که الان موجود دارم اکثرا بزرگن و قیمتشون زیاده که احتمال فروش رو کم میکنه...برا کار کردن تو اون ددلاین هم وایه درست کردن تعداد زیادی کار ، وقت کافی نداشتم پس کنسل کردم..خلاصه رفتیم اونجا و عکس گرفتیم و فهمیدم بهتر که لغو کردم چون خیلی به نظرم پتانسیل فروش نداشت و بیشتر فضای معرفی بود برای کسی که پیج داره و فعاله..تو این اوضاع که درآمدم صفره و زیر بار قسط ها دارم میزام ، اگه پول ورودی و ثبت نام رو میدادم و میرفتم اونجا و فروش نمیداشتم افسرده میشدم :)))))

سینا اما خیلی مصمم و مشتاق بود که دور بعدی حتما شرکت کن..خدا رو چه دیدی اگه شرایط اوکی بود چرا که نه... همین که بتونم تو آموزشگاه زبان استخدام بشم ، استارت میزنم واسه گسترش کارای هنریم...با گالری ها صبحت میکنم ، پیج میزنم ، ورکشاپ میذارم ، دوره ضبط میکنم..حس میکنم الان صبورترم و البته امیدوارتر و خوشبین تر

خلاصه اونجا و دیدیم و خوش گذشت ولی من حالم هی بد و بدتر میشد ! راه افتادیم سمت قدوسی.‌.رفتیم ماناو... اما آبمیوه می‌خواستیم! دیگه رفتیم وکلا و پیاده روی کردیم و دو تا بطری آبمیوه خریدیم ، شاتوت و انبه...و به قدری چسبید و لذت بردیم ازش که لای پروانه ها و اکلیل ها داشتیم شنا میکردیم :)) خیلی حال داد و بی نهایت خوشمزه بود.. مخصوصاً شاتوت 😍 دیگه من دل دردم داشت وخیم میشد و گفتم لطفاً سریعا منو برسونید خونه...

شنبه هم پسرکم اومد و با هم بودیم و خوش گذشت :)

دیشب هم بالاخره اون پیام لعنتی رو واسه پسرخاله ی بی شرافتم فرستادم :)))) عزمم رو جزم کردم ، یه پیام طولانی نوشتم و فرستادم براش...یکی دو ساعت بعد دیدم که وویس داده...با کنجکاوی زیادی که داشتم ولی هی به تعویق انداختم و سین نزدم..گذاشتم نیمه شب که آنلاین نیست بازش کنم .. و هی آنلاین میشدم و میدیدم که آنلاینه :)))) تا بالآخره گفتم ولش کن بذار صبح گوش میدم.. هر چند که مغزم تا صبح درگیرش بود و همش خوابشو دیدم 🙄 کلی هم با ف‌ط پیام دادیم و خندیدیم و پیامه حاصل همفکری من و ف و ف‌ط و سینا بود :))))))))

اما صبح که بیدار شدم تصمیم گرفتم کلا هیچوقت بازش نکنم...دوباره اعصاب خودمو خورد نکنم چون قطعاً تو وویسش حرفای جالبی نیست...ضمن اینکه اینجوری بیشتر حرصش میدم..حرفامو زدم ، شنید ، اما من هرگز حرفای اونو نمیشنوم :))))

صبح هم رفتم آموزشگاه پیش قندکم :) خیلی تجربه ی بامزه و باحالی بود:))) پسرک خوشمزه و حرفه ای من 💕😘 قرار شد بازم برم.. شنبه ایشالا

ذوق جدیدی تو دلم جوونه زده..ایشالا که بشه 💚💫

در حال حاضر دوباره از نظر مالی صفرم...در حدی که روغن نتونستم بخرم 🤣🤣🤣کره کوچیک گرفتم که سیب زمینی سرخ کنم ؛))))) و کلی هم قسط دارم...خیره ایشالا..به هوای سر کار رفتن خودمو انداختم تو وام که خب فقط به یک ماه کشید و همونم کار بی مزد و مواجب بود :) خیره ، ایشالا اوکی میشه این روزا میگذرن

همه چی هم وحشیانه گرونه :/ اون چند روز که با ف و ر رفتیم بیرون خیلی جیبمون خالی شد..جفتمون به نداری خوردیم 😄

دیگه اینکه مامان فردا میاد پیشم...ف‌ج هم قراره چهارشنبه بیاد ، دوس پسرشم میاد و قراره ۴ تایی بریم بیرون و ببینیمش :) همینا فعلا

.

.

پ‌ن: فراموش کردم بگم که اینستاگرام رو هم حذف کردم..فیلترشکن خریدم و خب اینستا بدون زحمت لود میشد و همین باعث شد تایم زیادی رو تو این اپ ملعون بگذرونم.. پس پاکش کردم :)

نوشته شده توسط: mim