2319
بعد از نوشتن پست قبلی ، تا صبح فیلم دیدم و یه اپیزود که مامان جک فوت شده بود و جک رفت خاکسپاری ، یهو چیزی در من شکست
تمام وجودم گریه شد ...هق هق گریه... رفتم نشستم لب پنجره و سه تا سیگار کشیدم و بلند بلند گریه کردم...هوا هم سرد بود و باد میومد..طلوع رو دیدم در حالیکه داشتم از درون درد میکشیدم...
رفتم تو آشپزخونه و مشغول شدم.پیاز داغ گرفتم..برنج ها رو پاک کردم..گوشت رو تفت دادم..ادویه ها رو اضافه کردم و ظرفا رو شستم.. کارم که تموم شد ساعت 8 بود....
این چند روز دارم بالاخره کتاب مزخرف والدین سمی رو هم گوش میدم..خیلی جالب نیست ... محتوای فاخری نداره اما خب آینه ی دقه !
ظهر با پسرم ناهار خوردیم و یکم تمرین کردیم
بعدش اصلا حال نداشتم.. به زووووووور چند صفحه زبان خوندم ...دیر خوابیدن و گریه های زیاد کل انرژیمو بلعیده بود
چه کوفتیه این سیگار ... دهنت تا سه روز بوی فاجعه بار دود میده و هر کاری کنی از بین نمیره...نمیدونم چطور سیگاری ها تحملش میکنن
امروز هم تو فنجون مورد علاقه م چای گلاب نوشیدم..برق هم رفته اما داره زبان میخونم
.
.
میدونی مامان... همه ی رفتارای بدت رو میتونستم تحمل کنم و باهات سازش کنم ، اگه هر از گاهی سرم داد و بیداد نمیکردی...داد و هوارت و اون حجم تحقیری که به زبون میاری فلجم میکنه..برای روزها و هفته ها...قبلا انقدر ازت بیزار نبودم چون اینجوری باهام جر و بحث نمیکردی... رفتارهای بد روزانه ت بود ، اما این دعواهایی که همه ی کینه و خشمت رو روم بالا میاوردی نبود...یک سال گذشته خیلی منو خرد کردی...چطور ببخشمت ؟ اصن بگو چطور نبخشمت ؟ چطوری رد شم ازش ؟ میتونم ازت متنفر باشم ؟ میتونم نباشم ؟ راهی نذاشتی برام...اگه ازت دوری کنم ، در عذابم... پیشت هم که باشم خودت عذابم میدی !
.
.
چطوریه که همه ی ظرفا رو میشوری ، یه ناهار میخوری برمیگردی میبینی دوباره کل سینک پره ؟ 😐 انگار سفره ی حضرت رقیه پهن کردی و هشتاد تا مهمون داشتی :/ لعنتی من الان همه رو شستم که :/
کلی بخوام بگم عملکردم خیلی ضعیفه ، اما نسبت به اواخر ، عالیه ... روزانه ۴ ساعت مطالعه کم هم نیست :) نیمه ی پر لیوانو ببین میم
.
.
کم و بیش و دست و پا شکسته دارم شعرهای فروغ رو میخونم 🕊️💫
.
چقد دوس داشتم الان عروسی ای عقدی چیزی دعوت بودم...لباسمو داده بودم خشکشویی ، به کفش و جوراب شلواری و فلان هم فکر کرده بودم..کلی ویدیوی شنیون سیو میکردم...دوش گرفته بودم... آرایش میکردم ، موهامو کرلی و خوشکل میکردم ، لباس میپوشیدم ، عطر میزدم ، بدو بدو دم آخری لوازمم رو چک میکردم که چیزی جا نمونده باشه ، یه شال نازک و سبک مینداختم سرم که موهامو خراب نکنه ، شیتان پیتان کرده میرفتم سالن...به همه لبخند میزدم و با همه دست میدادم و سلام علیک میکردم... دخترا رو پیدا و جمع میکردم و از اول تا آخر مراسم وسط بودیم و میرقصیدیم و به هم رسیدن دو نفر دیگه که به من ربط خاصی نداره رو جشن میگرفتیم :)))
آخر شب هم با صورتی که کرم روش برق انداخته و پاهایی که تو کفش حسابی درد گرفته و پشتش زخم شده ، در حالیکه کفش رو گذاشتم تو پلاستیک و کفش اسپورت خودمو پوشیدم ، خسته و پاره برمیگشتم خونه..با صحنه ی اتاق درهم برهم که سشوار و بابلیس و لوازم آرایشی و جعبه ی کفش وسط اتاق و رو تخته رو به رو میشدم...با فحش و بد و بیراه آرایشمو پاک میکردم و میرفتم حمام ...دم صبح که تازه خورشید داره در میاد از گشنگی یه بیسکوییتی ، موزی چیزی میخوردم و تخخخخت میخوابیدم تا فردا ظهر
هعی..کاش یه مراسم دعوت بشم..دوس دارم واقعا :)