2281

جمعه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۵ 1:58

نصف شب داشتیم همچنان با ف‌ج حرف میزدیم که ف خواهرم زنگ زد و گفت ما حرکت کردیم ! قرار بود صبح حرکت کنن ولی یهو برنامه شون عوض شده بود

تا نزدیکای صبح حرف زدیم و بیهوش شدیم دیگه..یک ساعت بعدش بیدار شدیم ، هول هولی صبحانه خوردیم و وسایلش که اندازه ی یه نیسان بود رو به زوووور تو پراید هاچ بک جا دادیم و رفتن :)))

از خواب داشتم هلاک میشدم اما ف اینا گفتن که نیم ساعت دیگه می‌رسیم.منتظر موندم بیان...نی‌نی نازنینم چقد دلتنگش بودم..قربون انگشتای کوچولوت ، پوست نرمت و صدای گرفته ت عزیزدلم 💚🫂💫 بغلم بود و تا خوابوندمش شد ۹ ..دیگه خوابیدم تا ظهر..و ظهر ف اینا رفتن سمت سپیدان...

یکم از ف دلخورم اما این چیزیه که نمیتونم تغییرش بدم...همیشه بوده و هرگز قرار نیست تغییر کنه...قبل از اینکه مامان بیاد ، بهش گفتم شما هم بیاین گف اغ مرخصی نداره ، گفتم خب تو بیا گفت نه شرایطش نیست و اینا...تهش اما خانواده ی شوهرش که برنامه ی سفر چیدن ، مرخصی اغ هم جور شد و شرایطش هم بود و اومدن سفر 🙄

حدودا ۶ ساله که من شیرازم...حتی یک بار هم نشده که بگه برم پیش خواهرم ! همیشه از من خواسته که من برگردم !

بیخیال... جای گله هم نداره حتی‌‌..بارها گفتم و هیچی عوض نشده..سعی میکنم قبول کنم اما بازم هر بار یکمی ناراحت میشم

.

.

مامان داره منو بمبارون حرف و اطلاعات میکنه ! واقعا سردرد گرفتم انقد اطلاعات پراکنده و زیاد بهم تزریق کرده..ولم کن زننننن :))))) یه تیکه داره از هر دری حرف میزنه.. اگه همراه بودم باهاش اوکی بود ولی انقدر موضوعات دوریه که صرفاً شنونده م و مغزم داره دااااغ می‌کنه 🥴

.

.

چقد دلم برای نقاشی سفال تنگ شده..وحشتنااااک.. حتماً میرم یکبار و وسایلمو میارم

.

.

کلی پینترست گردی کردم و طرح و ایده های جذاب پیدا کردم :)

.

.

حدودا دو روزه که اشتهامو از دست دادم.. گرسنه میشم اما اصلا میلی به غذا ندارم.‌‌..جذابیتشو برام از دست داده 👀 نکنه مریض شدم ؟

.

.

چقد دلم این پسرو میخواد 💚🫂✨

نوشته شده توسط: mim