2345
چه عدد رندی :)
یک هفته ست که ننوشتم !
چهارشنبه با فاطیط خیلی حرف زدیم..عروسی یکی از بچه های دبیرستان رفته بود و گفت الف قاف از شیراز اومده و دیده بودش و اینا و خیلی جالب بود... پنجشنبه ظهر هم مرغ با سس آلبالو درست کردم که بی نهایت خوشمزه شد و یهو دیدم الف قاف بهم پیام داده که من اینجام ! :) دوس داشتم ببینمت و اینا..منم خوشحال شدم و گفتم اوکیه عصر میام دنبالت و میبینمت..رفتم دوش گرفتم و بهم زنگ زد..وسط تعریف کردنا و شوخی و قهقهه ، بدوووون مقدمه یهو گفت من شب بیام خونه ی شما ؟ خنده رو لبم خشک شد و سریعاً گفتم آره آره حتما بیا...ولی بلافاصله بعدش پشیمون شدم..هم چون حدود ۷ سال بود که اصلا ندیده بودمش و احساس میکردم راحت نیستم و از اون مهمتر این بود که سینا گفته بود جمعه میخوام بیام و ببینمت ! شدم کوه استرس که خب من الان چیکار کنم ؟ جمعه از ظهر قراره برم پیش سینا و خب این دوست رو چیکارش کنم ؟ بعد کلی سال اومده و من چطور رهاش کنم ؟ چی بگم که با مامان اینا سینک بشم و سه نشه ؟ عذاب وجدان داشتم و گفتم ولش کن اصلا به سینا میگم نیا..ولی بعد دیدم خب من چرا باید برنامه ی خودم و سینا رو کنسل کنم به خاطر یه میزبانی بدون دعوت که یهو یه نفر خودشو وارد کرده؟ همینجوری درگیر بودم و داشتم درموردش با فاطیط حرف میزدم که چیکار کنم چیکار نکنم...بگم فردا ظهر با خانواده بیرونیم ؟ خب مامانم قطعا میپرسه ازش که چرا داری میری و بمون و خب ضایع میشه...بگم با دوستم قرار دارم میخوام برم بیرون خب قطعا مامانم میگه چرا انقد بی ادبی تو ، دوستت اومده ولش نکن و هزار تا دلشوره...این وسطا رفتم دوش گرفتم و اومدم بیرون دیدم سینا زنگ زده و چون داشتم با قاطی مشورت میکردم اصلا نتونستم زنگش بزنم.. شرایط واقعاً فورس بود..قبلشم آشپزخونه بودم و زنگ زد ریجکت کردم ..این وسطا پیام هم داده بود و خب کلا مختص اون روز نبود ، من خونه که میام سخته برام تلفنی حرف بزنم یا پیام بدم و سینا همیشه دلخور میشه ازم که در دسترسش نیستم ...خلاصه از اون ور هم قرار بود شب با الف قاف بریم بیرون ولی از ساعت ۳ چنننند بار زنگ زد بهم که خب الان میای ؟ کجا برم فلان چیزو بخرم ؟ خونه تون کجاست من دارم پیاده روی میکنم بیام سمتت ؟ باز زنگ زد که یکی مزاحمم شده افتاده دنبالم کجا برم تو کی میای 😵💫😵💫😵💫 خودم لای استرس بودم هی هم گوشیم زنگ میخورد.زینب زنگ زد گفت بریم بیرون حالم خیلی خوب نیست ! اسی زنگ زد گفتشب بریم بیرون :/ !!!...با هزار تا آشفتگی به مامان اینا هم گفتم که فلان دوستم اومده و شب میاد خونه و فردا بعد ناهار میره...اینم چالش بزرگی بود برام... آماده شدم برم سمت الف قاف که سینا زنگ زد و عصبانی ترین ورژنی بود که ازش تا حالا دیده بودم و داد میزد !در شرف یه تصادف وحشتناک بوده و خدا رو شکر ردش کرده بود ولی عصبانی بود از دست من و زنگ زد و دلشوره ی من رسید رو ۱۰۰ ! هر چی هم میگفتم عزیزم زنگ میزنم بهت بیشتر جری میشد ! منم تو مرحله ی آماده شدن بودم از اون ور هم فاطی پیام میداد ، خواهرم پیام میداد ، الف قاف پیام میداد که زنگت زدم مشغولی لطفاً باهام تماس بگیر !!! خونه هم ساااااکت و اصلا نمیتونستم تلفنی راحت حرف بزنم...رفتم سمت الف قاف و تا شب بیرون بودیم..مریمن هم بهمون اضافه شد ، حسابی خندیدیم و حرف زدیم و شام خوردیم...به سختی تونستم به الف بگم که من فردا ظهر باید برم جایی و گفت نه اوکیه و اشکال نداره و من میرم کافه تا غروب که بلیط دارم و اینا...ولی وقتی حجم وسیله هاشو دیدم همش ناراحت بودم که خب چند ساعت معطل میشی کلی هم وسیله داری خدایا من چیکار کنم 🥲 دیگه اومدم خونه و زنگ سینا زدم و ناااااراحت بود..یکم حرف زدیم ولی منم خیلی دلخور بودم از دستش..اصلا هم راحت نبودم جلو الف تلفنی حرف بزنم ، به سختی چند دقیقه ای رو رفتم اتاق مامان اینا و حرف زدم و خب خیلی به نظرم زشت بود که تنهاش گذاشتم و همشم استرس داشتم...خلاصه تا صبح با الف حرف زدیم و عکس و فیلمای دوران راهنمایی و دبیرستان رو نگاه کردیم و خندیدیم و چایی خوردیم... ۶ صبح خوابیدیم که خب اصلا توضیحی لازم نداره که چقدر خوابم بد و بی کیفیت بود و پر از اضطراب بودم
ظهر ناهار خوردیم و تو این کشمکش ها بودم با خودم که الف گفت اع یه بلیط برا ۳ و نیم ظهر هست کاش بگیرم همینو..ساعت چند بود ؟ ۳ ! ولی نمیشد آنلاین بگیره چون نزدیک به ساعت حرکت بود ، پس بدو بدو و از خدا خواسته آماده شدم و رسوندمش ترمینال و خدا رو شکر تونست بلیط بگیره و راه افتاد و رفت...یه آخیش محکم گفتم و اینجوری بودم که حداقل عذاب وجدان ندارم دیگه که ولش کردم و اینا...سینا هم باید نهایتاً ۴ میرسید ولی ۵ رسید...دیگه اومد و رفتیم دور زدیم با هم و رفع کدورت و دلخوری کردیم و حسابی حرف زدیم..هم اون گفت و هم من گفتم...دیگه رفتیم کباب خوردیم با هم و یه جا هم با دخترخاله م (سمیرا) فیس تو فیس شدم 😑 و لی مثل گلوله در رفتم که خوپش سندی بر ضایع بودن ماجرا بود
حسابی هم خسته بودم و ۷ ساعت با هم بودیم و دیگه شب شد بچه رو رسوندم ترمینال و خودم رفتم خونه...کل تنم درد داشت !
شنبه هم با فاطیط رفتیم بیرون و حرف زدیم...حلیم خوردیم و بعدم بستنی و حسابی غصه داشت و به گریه گذشت و اینا...ف اینا اومدن خونه و دیگه این چند روز همش با نینی گذشته و به نقاشی و کار سفالم گذروندم...نینی مهسا هم چهارشنبه ی قبل دنیا اومد و مامان بیشتر پیششونه و چند شب هم اونجا بود و نیومد خونه...نینی خودمونم حسابی بدعنق و لجباز شده و هی جیغ میزنه و من واقعا بعضی وقتا اصلا حوصلشو ندارم و این قضیه که هر روز از عصر تا نصف شب خونه ی مان واقعا منو دیوونه میکنه..که من هی تمیز میکنم هی دوباره همهجا داغون میشه...سر و صدا هم که دیگه ://///...اعتراض کردم و ف ناراحت شد ، بابامم از من ناراحت شد :/ که حالا ف ناراحت شده دیگه نمیاد :/
امروز هم کیک گردو درست کردم ولی به طرز عجیب و باورنکردی ای خمییییر شد ! انقد غصه خوردم که نگو :(
این مدت خیلی ناپرهیزی کردم و نوشابه و شیرینی و اینا خوردم باز و الان احساس میکنم حسابی چاقم ! :/
از پریودی بعدی هم خیلی میترسم..صورتمم کلی جوش جدید زده
دو تا جزوه ی زبان هم آوردم با خودم ولی اصلا نخوندمشون و عذاب وجدان دارم
فهمیدم که وقتی مضطربم ، انقباض دارم و کارامو با یه حرص و عجله و فشاری انجام میدم... که موقع غذا خوردن برام خیلی ناراحت کننده ست...چون سریع و تندتند میخورم و اصلا نمیفهمم که چی خوردم و اینو دوست ندارم
گوشیم حسابی داغون شده و فردا قراره بریم باطریشو درست کنم بالاخره...داروهامم حتما فردا شب میگیرم...ناخونامم میخوام برم درست کنم
آخر هفته یه سفر دو روزه ی خانوادگی به باغ انار آشناها داریم که دوس دارم تجربه ش رو ولی تجربه ثابت کرده سفر خانوادگی اعصاب خوردی بسیاااااری به همراه داره ، مخصوصا که بعدش کلی حاشیه و چالش جدید داره...همین قبلشم بابا یه دور قهر کرد و گفت اصلا من نمیام و خودتون برید و فلان..بعدش رو خدا به خیر بگذرونه
فاطیط هم بالاخره مجبور شد جدا بشه و این خیلی ناراحت کننده ست...خودشون با هم عالی بودن و هستن اما یک ساله که گرفتار خانواده ی سمی ر بودن که آخرم کار خودشونو کردن جدایی رو بهشون تحمیل کردن با کلی کولی بازی و زشت بازی..چرا ؟ چون ما خانواده ی سمی هستیم و نمیخوایم پسرمون خودش بره یکیو انتخاب کنه ما باید براش انتخاب کنیم ! ما عروس از یه شهر دیگه نمیخوایم..یک سال تمام اینا به هرررررر دری زدن نشد که نشد...خیلی روزای تلخی رو گذروندن ، هر دو تاشون ، و این آخری اینجوری شد که بابای ر برداشته به بابای فاطی کلی چیزمیز پیامک کرده که خب الان خانواده ی ف هم ناراحت و ناراضی شدن و اینا هم امشب جدایی رو انتخاب کردن :( خیلی دلم گرفت...چقد سفر رفتیم چارتایی با هم...چقد خودشون دو تا تراپی و مشاوره ی پیش از ازدواج رفته بودن...از طرفی خوشحالم اما چون لیاقت فاطی و خانواده ی محترمی که داره اصلا همچین خانواده ی داغون و سمی نیست و میدونم که حسابی اذیتش میکردن..ولی خب ناراحتیم هم سر جاشه
از سمتی البته یک سال تمام حرررف زدیم و چسناله ها و افسردگی هاشونو شنیدم از این امید و ناامیدی و بلاتکلیفی و الان کات شده و واقعا نه میدونم چی باید بگم نه اصلا دیگه دلم میخواد شنونده باشم ولی خب وظیفه ی دوستیم صد در صد ایجاب میکنه که بشینم پای همه ی غصه ها و چسناله های کاتی آتی !
با ش و ف هم قرار بود شیراز جمع بشیم که همه چی ماسیده شد.. مامان هم گفت که این دفعه من باهات میام شیراز و خب چون نمیدونم تا کی میمونه و نمیتونم هم ازش بپرسم ، پس اصلا نمیتونم به بچه ها تایم بدم..اونا هم هیییی میپرسن که خب چی شد ؟ این هفته ؟ فلان تاریخ ؟ و من واقعا نمیدونم :( و خجالت میکشم که اینجوری لنگ منن :( از طرفی فک کنم برنامه شون هم طوری باشه که اگه الان نشه ، هماهنگی بعدی خیلی سخت میشه..خودمم چون قراره برم سر کار دوس دارم که چند روز آخر رو تنها باشم و یکم مطالعه و تمرین داشته باشم ولی خب 🥲
حالا ببینم چه میکنیم و جور میشه یا نه ؟
چقد حرف زدم !