2231

پنجشنبه بیست و دوم آبان ۱۴۰۴ 19:25

خب

داشتم درمورد لیستم میگفتم.

من دوس دارم یکارایی رو برای خودم به عادت تبدیل کنم و بیارم تو روتینم

مثلاً ورزش کردن

استفاده ی کمتر از گوشی و سوشال مدیا

مطالعه

دیدن فیلم و سریال

آلمانی خوندن

رسیدگی بیشتر به پوست و موهام

پیاده روی بعد از غذا

صبح زود بیدار شدن

حذف خواب عصر

غذاهای سالم درست کردن و خوردن

سعی میکنم اینا رو حتماً بگنجونم تو روزام

نوشته شده توسط: mim

2230

پنجشنبه بیست و دوم آبان ۱۴۰۴ 18:43

خب باید بگم که انگار علی ناراحته ازم

سه چهار تا تماس آخرش رو جواب ندادم..البته یکیش عمدی یود ، اون دو تای بعدی رو واقعاً بیرون بودم و نمیتونستم صحبت کنم

و دیشب پیام داد که خواستم بگم تراپی تموم شد به زندگی عادیت ادامه بده :)

و اینجوری بودم که آخییییش ! خدا رو شکر :))) واقعاً تحت فشار بودم

و حالا نمیدونم ناراحته یا نه ولی سعی میکنم از دلش در بیارم ‌‌

.

.

دوم اینکه من سه هفته ست از خاله م ناراحتم...ینی در واقع حق ندارم باشما ، چون خیلی لطف کرده و میکنه در حق خانواده ی ما

امااااا اینجا اصلا توقع نداشتم...روز قبل از عقد شین پیام داد که برام یه باکس درست کن و اینا...با اینکه کلیییی کار داشتم ولی دو بار رفتم بیرون خرید کردم و حدود ۱۲ ساعت داشتم روش کار میکردم و خستگیم خیلی خیلی زیاد بود بابتش و تا صبح بیدار بودم و بعدم رفتم آرایشگاه ! خیلی خیلی خسته شدم و البته اینم میدونستم که قطعا ایراد میگیره ازش.. همینم شد.‌بهش که تحویل دادم گفت میخواستم پُر تر باشه و کاش از اسکناس های ۱۰ ای استفاده کرده بودی.. در صورتی که شب آوردش تو سالن و همهههههه پشماشون ریخته بود که چه خوشکل شده و کلی هم پزشو داد و رفت گذاشتش تو جایگاه !

اما دیگه هیچی درمورد دستمزد و حتی مبلغی که براش خرید کردم هم نگفت :) ینی خب بعدش رفت قشم و برای ف چند تا سوغاتی آورد و منظورش این بود دیگه این به اون در !

خلاصه ناراحت شدم ازش و تصمیم گرفتم دیگه هیچوقت کاری اگه میگه قبول نکنم .. هیچوقت

نوشته شده توسط: mim

2229

پنجشنبه بیست و دوم آبان ۱۴۰۴ 14:58

سه شنبه عصر رفتم چند تا باشگاه سر زدم ، یجا اوکی بود نسبتاً ولی از من دوره.. حالا قرار شد یه جلسه برم تست کنم ببینم چطوریه.. اگه خیلییی خوب بود می ارزه که برم ، اگه نه برم همین باشگاه کنار خونه که قبلاً هم میرفتم

بعدش حس کردم خیلی دلم نمیخواد برم خونه..به ز زنگ زدم و گفت خاله زهرا و ط اینا خونه ن ، منم رفتم خونه شون :)

شام خوردیم و بعد با ز رفتیم پیاده روی..یکمی حرف زدیم و برون ریزی کردم...بعدم اومدم خونه و چون شب قبلش خوب نخوابیده بودم ، ۱۱ و نیم خوابم رفت ! تا ۱۰ صبح :)))

خیلی خوب خوابیدم ولی بیدار شدن بازم برام سخت بود خیلی خوابم میومد 😶 خلاصه رفتم دوش گرفتم و کلی به خودم رسیدم و در جدال با خودم بودم که برم کتابخونه یا نه...تا سینا زنگ زد و خبر داد از وضعیت اداری که پیگیری میکنه واسم و دیدم نع :/ اوضاع گیر کرده حسابی...کلی حرف زدیم و دوباره تو دوراهی افتادم که برم شیراز یا نه‌..و تصمیم گرفتم چند روزه برم کارمو انجام بدم و برگردم...و دیگه ساعت ۳ بود و نرفتم کتابخونه.نی‌نی هم ساعت ۵ اومد و انقد خوابم میومد که داشتم بیهوش میشدم و گفتم من میرم تو اتاق میخوابم ولی دلم نیومد :)) رفتم حسابی با نی‌نی بازی کردم و نهایتاً غروب خیلی شیک و پیک آماده شدم رفتم تئاتر دیدم..خیلی خیلی قوی و قشنگ بود..دوسش داشتم... اومدم خونه و شام خوردیم و مامان گفت خیلی خسته م ، آماده شدیم رفتیم با ماشین یکمی دور زدیم که حالش بهتر بشه

.

.

دیروز اولین روزی بود که با بابا مث قدیم حرف زدم... دیگه تونستم باهاش ارتباط چشمی داشته باشم و صحبت کنیم... این اواخر حرفامون فقط چند کلمه بود

مامان و بابا اما همچنان حرف نمی‌زنن با هم

دیشب با مامان هم ارتباط بهتری داشتم...همین که کمتر خونه باشم و تایم بیشتری رو تنها و برای خودم داشته باشم ، اثر مستقیمی میذاره رو رابطه م با خانواده و چالش هایی که داریم..کمتر در معرضم !

دیگه همین..میخوام یه لیست درست کنم

نوشته شده توسط: mim

2228

چهارشنبه بیست و یکم آبان ۱۴۰۴ 14:58

به خودم که نمی‌تونم دروغ بگم

من دوباره پر از ترس شدم

و اهمال کاری پشت اهمال کاری

چاره ی تو فرار نیست میم

اگه بود که الان باید حالت خوب می‌بود !

پس چرا مضطربی ؟؟؟؟!!!!

درمان دردت دیدن واقعیته...همین !

خواهش میکنم ازت بیشتر از این وقت هدر نده

حیف این همه انرژی نیست ؟؟؟؟

نوشته شده توسط: mim

2227

سه شنبه بیستم آبان ۱۴۰۴ 16:39

رفتم برا داشبورد ماشینش برچسب خریدم 🥺😂😍😁💖

دفعه قبلی کلی چاپ زدم براش :)))) بعد هر بار زنگ میزنه میگه اینا دارن میفتن ، با چسب نواری نگهشون داشتم 😭🥺😂🥰 کیوووت :)))

دلم برا لاس زدناش هم تنگ شده :)

وقتی پیششم از حرکاتش میخندما ، ولی خب تو دلم ذوقی ذوقی میشم :)

مثلاً وقتی یجا وایسادیم و یهو میخوایم به راه رفتنمون ادامه بدیم ، میگه وایسا وایسا بذا اول یه دور دورِ دوس دخترم بگردم بعد :))) و وااااااقعا ۳۶۰ درجه منو دور می‌زنه 😂💚 مسخره ی لاسووو :)))

نوشته شده توسط: mim

2226

سه شنبه بیستم آبان ۱۴۰۴ 12:42

یه پیج هنری رو تو اینستا دارم ، دختره ازدواج کرده به تازگی و هر ماه ، جشن ماهگرد میگیره استوری میذاره 😶

اولین ماه‌گرد ازدواجمون

دومین ماه‌گرد عروسیمون

و الی آخر 😶😶😶😶

.

.

خواب افتضاحی داشتم...حدود ۵ و نیم خوابیدم و ۸ با صدای آلارم گوشی مامان و بد و بیراه های بابا بیدار شدم قطعش کردم

بعدم دیگه همسایه مون شروع کرد به کارهای ساختمونی و چکش کوبیدن که انقدر نزدیک و پر سر و صدا بود انگار داشت تو مغز من میکوبید !

یکم تو کارای آشپزخونه کمک کردم و الان داریم با مامان میریم بیرون

همون تایم به درد نخوری که خوابیدم ، خواب میدیدم که در به در دنبال روانشناسم که برم تراپی ، و تو خواب هم با مامان پشت تلفن چالش داشتم و داشت مظلوم نمایی میکرد و دعوام می‌کرد و هزار بازی روانی دیگه

و تو خوابمم خانم روانشناس گفت جلسه ی بعدی باید فلان کار رو بکنیم که انقد هزینشه و تو خواب هم پول نداشتم 😂 گفتم نه فعلا مرسی بعداً انجامش میدیم :)))

نوشته شده توسط: mim

2225

سه شنبه بیستم آبان ۱۴۰۴ 4:14

امروز اجرای بشقاب سوم رو هم استارت زدم و زیبا پیش رفت :)

میتونست تموم هم بشه اما ف زنگ زد و گفت بیا خونه ..مهسا هم رفته بود خونه شون

مقاومت کردم ولی یهو پاشدم و گفتم میرم! آرایش خوشگلی کرد و لباس قشنگمم پوشیدم و رفتم اونجا..نی‌نی دهنمونو سرویس کرد :))) وراااااج:)))

برا شام هم ساندویج چرک سفارش دادیم...بندری گرفتم که واقعاً بدمزه بود 😶👎

یکمی حرف زدیم و غر زدیم و نهایتاً ساعت ۲ زدیم بیرون به سمت خونه

که البته وقتی برگشتم با مامانی روبه‌رو شدم که عصبانی و سرسنگین برخورد می‌کرد! ولی مهم نیست...نباید خودمو درگیر کنم..قرار نیست چون ناراحت میشی که اتفاقا ناراحتی نا به جا و ناسالمی هم هست کل برنامه هامو با تو تنظیم کنم..دلم خواسته یجا برم و لازم نبوده تو باشی

و در نهایت به یه نتیجه ای رسیدم.. اینکه در اکثرررر مواقع آدما اگه قرار باشه غر بزنن ، همش دارن از مامان باباها مینالن..حالا یا مامان بابای خودشون یا مامان بابای همسرشون ! کلا انگار آدما بلد نیستن والد باشن..همیشه و تحت هر شرایطی بازم آسیب میزنن به بچه ها و گند میزنن تو زندگیشون...نمیگم نیست و نبوده ، ولی خیلیییی کمه ببینی یه مامان بابایی بشینن یجا غر بچه هاشونو بزنن..نهایتش اینه که کم بهمون سر میزنه ، یا مثلاً یارو ناباب شده رفته معتاد شده یا سر کار نمیره که خب داره گند میزنه به زندگی خودش ، نه والدینش...ولی عمدتاً والدین در حال خرابکاری و گند زدن به زندگی بچه هاشونن ! شگفتا

.

.

در حین کار و نقاشی ، قلمو رو که برداشتم یهو یه بلای آسمونی نازل شد ! انگار قلمو چسبیده بود به سفره یکبار مصرفی که پهن کردم تا موکت کثیف نشه ، و تا برش داشتم یهو سفره هم جمع شد و بطری تینر و نصف تربانتین ریخته شد :/ انقد سریع اتفاق افتاد که موندم اصن چی شد 😐🤦💔

حالم گرفته شد :/

.

.

فردا میخواستم برم کتابخونه و باشگاه..اما مامان صبح بیرون چندجایی کار داره و باید ببرمش...پس کتابخونه رو میذارم برا پس‌فردا وفردا فقط باشگاه رو میرم

درمورد شیراز رفتن تصمیم گرفتم صبر کنم و هیجانی برخورد نکنم ..اگه بازم نشد ، واقعا میرم و برمی‌گردم به زندگی قبلم

اشتباهم اصلا این بود که پارسال برگشتم

.

.

امروز هم باز علی زنگ زد و جوابشو ندادم 😶 واقعاً حوصله ندارم..یک هفته ست که روزی دو ساعت داریم حرف میزنیم :/ عامو ول کن جان جدت

نوشته شده توسط: mim

2224

دوشنبه نوزدهم آبان ۱۴۰۴ 15:32

لطف بزرگی به خودم کردم و کار سفالم رو دوباره شروع کردم

و لطف بزرگتر اینکه دو تا قلمو جدید رو افتتاح کردم :) و خیلی خیلی لذت بخش بود 😍

دو تا بشقاب اجرا کردم :)

و البته گردن درد به خودم هدیه دادم :)))))))

.

.

دلم برای سینام شده اندازه ی ناخن کوچیکه ی مورچه 🐜

.

.

چند روزه پیاده روی میکنم..بعد از ناهار..هوا بی نظییییره...دوباره توجهم جلب میشه به آسمون ، به درختا ، به بوهای مختلف 🌱

دیروز آسمون به طرز شگفت انگیزی زیبا بود ! پر از ابرهای کاپوچینویی..لطیف و پر از پیچ و تاب...و صورتی 🥺💖

خلاصه لذت بردم

البته باید اعتراف کنم که بدنم خیلی تنبل شده...منی که قبلاً حداقل ۳ ساعت راه میرفتم و آخ نمیگفتم ، الان وقتی شروع میکنم هی نگاهم به ساعته :/ یک ساعت شد ؟ برگردم ؟ و واقعا گاهی حس سنگینی میکنم ! به هر حال بعد مدتها خونه نشینی ، طبیعیه

.

.

اوضاع خونه همچنان افتضاحه...خونه که نه باید صداش زد لجنزار !

.

.

دیشب داشتم تلفنی با سینام حرف میزدم ، برعکس نشستم رو مبل تک نفره و جوری از پشت و قسمت تکیه گاه مبل سقوط کردم که نگو :/ بلندترین جیغ های زندگیمو زدم :/ و ناخنمم کاشته ، یکیش خیلی بد خورد به زمین و از دیشب خیلی خیلی درد میکنه 😤

.

.

همچنان درگیر آزادسازی مدرکم :/

دارم فکر میکنم دقیقاً ۸ ماه گذشته چرا کارام فریز شدن ؟ خودم همش به تعویق میندازم..انقدر که تو مغزم بهش فکر میکنم در عمل کاری نمیکنم و بعد یهو مث خر تو گل گیر میکنم...و پشیمونم که چرا انقدر دیر اقدام کردم

.

.

گفتم با مامان یه دعوای الکی و بد داشتم؟ من که نه ، اون با من داشت...چون در اتاقمو قفل کرده بودم و اومد چنان قشقرقی به پا کرد که هاج و واج مونده بودم ! کلی توهین و حرف بارم کرد... جوابشو ندادم... دیگه از اون شب زیاد حرف نزدم باهاش

.

.

بوی عودم محشره...عود ramo مدل polo black...فک کنم قبلاً هم نوشته بودم ازش :) ولی انقدر عالی هست که بارها ازش بگم.. بهترین عودیه که تا حالا داشتم

نوشته شده توسط: mim

2223

یکشنبه هجدهم آبان ۱۴۰۴ 2:12

درمورد روابطم باید بگم که یکمی با همه تو چالشم !!!!

اول از امیر یگم که استوری گذاشتم از کاخ نیاوران ، مربوط به سفر پارسالم به تهران ، و خب آره من این مدلی ام که استوریام هیچ ربطی یه جایی که در حال حاضر هستم نداره... ممکنه چهار ماه پیش با دوستم سلفی گرفته باشم و امشب یهو دلم بخواد استوری یا حتی پستش کنم ! به هر حال ، امیر ریپلای کرد و گفت اومدی خبر ندادی بهم ؟؟؟ و توهم واقعاً..خب چرا بیام بهت خبر ندم و نبینمت 😐 محبت بعضی آدما دیگه محبت نیست..بار و فشاریه رو دوش بقیه... خلاصه جواب دادم که نه عکس واسه قبله..که اتفاقاً تایستون هم بود و درختا به غایت سبز بودن...و یهو جواب داد برو خودتو خر کن 😐😐😐😐😐 واقعا عصبانی شدم ازش و نوشتم نمی‌بینی درختا سبزن ؟؟ خر هم خودتی

و دیگه از اون موقع پیامی رد و بدل نشده

مورد بعدی اسی ... که اونم واقعاً آدمیه که پر از توقعه و همش فکر میکنه میتونه مچ بگیره و کلا از ارتباط باهاش خوشحال نیستم..هر بار که زنگ میزنه واقعاً مودمو خراب میکنه و همش با خودم تو جدالم که جواب بدم یا نه

دیشب بیرون بودیم و واقعاً از دست مامان کلافه بودم ، زنگ زد و با وحود بی حوصلگی زیادم جواب دادم و احوالپرسی کردم...برگشته میگه چرا انقد باادبی😐😐😐😐 چرا اینجوری داری باهام حرف می‌زنی 😐😐😐😐 بعد گفت اره دلم تنگ شده بود گفتم ببینم کجایی و اینا ، و از تهران برگشتم.. گفتم آها به سلامتی ایشالا به موقع میام بهت سر میزنم و دوباره با کله و شکایت گفت از این قولا زیاد دادی قبلاً 😐😐😐😐 واقعا به تخمم گرفتمش و خدافزی کردم و تمام...اصلا هم نمی‌رم ببینمش

مورد بعدی علی ... که بچو چند روز پیش زنگ زد و دید مودم خیلی پایینه و تو افسردگی ام ، گفت خب پس من هر روز بهت زنگ میزنم صحبت کنیم حالتو بهتر کنم بهت انگیزه بدم از روزت بگو و ناراحتیات و فلان ،و با شوخی و خنده گفتم که آره من دیگه به تو قدرت میدم که منو از بیرون پوش کنی و فلان..و خیلی حرف زدیم و خندیدیم..و انگار جدی گرفته هر رووووز زنگ میزنه بهم 😭 و مکالمه هامون کمتر از ۲ ساعت نیست ! و هی گیر میده که خب من روانشناستم بگو ببینم چته تعریف کن..هی میگم آقا بیخیال و بحثو عوض میکنم باز جدی برمیگرده به همین سوال..هی میگه آره من دوس داشتم روانشناسی بخونم و اینا و کلا جدی منو مراجعش میبینه که باید هر طور شده حال منو خوب کنه😐 هی میگم نمی‌خوام درموردش صحبت کنم و هی میزنه به مسخره بازی و اصرار...من واقعا آدم تلفنی نیستم و ارتباط پشت گوشی خیلی برام سخته..اکثر تماسامو جواب نمیدم اینم چون همیشه شاکی یود ازم که چرا جواب نمیدی و سراغ نمیگیری و اینا تو رو دروایسی جواب میدم... حالا این اخلاق من رو ترکیب شده با موضوعات افتضاح خونه هم تصور کنید که اصلا حس و حال حرف زدن ندارم و دلم نمیخواد دو ساعت مکالمه داشته باشم و به هر نحوی یجوری مکالمه رو شکل یدم و درمورد فیلم و مهاجرت و فلان حرف بزنم 🤦

خلاصه که رو به راه نیستم :)))

.

.

اینایی که استوری میذارن ،معمولا بومرنگ ، و میگن حدس بزنید کجا دارم میرم واقعاً فک نمیکنن که مخاطب ممکنه ریپلای کنه و بگه تو باسن من؟ 😐 چطور فکر میکنید با این روش می‌تونید هنوز از مخاطب دایرکت و تعامل بگیرید..بی مغزای رو مخ

نوشته شده توسط: mim

2222

شنبه هفدهم آبان ۱۴۰۴ 0:37

خیلی دلتنگ سینام...خیلی زیاد...

دلم میخواد وسایلمو جمع کنم و هر چی سریعتر از این دیوونه خونه فرار کنم... واقعاً فکر میکنم که وقتش رسیده...دیگه بهونه ای نمونده ، باید پاشم برم تا قبل از آذر

تنها ناراحتیم نی‌نیه که ازش دور می‌شم... اما اشکالی نداره سعی میکنم هر دو هفته برگردم و ببینمش

فقط کاش جایی داشتم شیراز ، غیر از خونه ی خودمون که مامان بخواد ازش یه عنوان اهرم فشار استفاده کنه ، هی تو عصبانیت بگه از خونه ی من برو و فلان

و مشکل بعدی اینه که من بخوام برم شیراز ، سریع آویزون من میشه و باهام میاد که واقعا یک لحظه هم دیگه تحمل دیدن و حضورش رو ندارم...

خدایا...منو از شر این والدین نابالغ و روانی نجات بده... خواهش میکنم :(

نوشته شده توسط: mim

2221

جمعه شانزدهم آبان ۱۴۰۴ 15:6

چهارشنبه رفتیم ابرماه رو دیدیم ، بعدش با خاله برگشتیم خونه..دایی اینا هم اومدن و تا آخر شب خونه بودن.

رفتیم بخوابیم و از 12 تا 5 صبح گریه کردم !

به هزار و یک چیز فکر کردم ، حتی به مرگ...

انقد اشک ریختم که چشمامو نمیتونستم باز نگه دارم و هق‌هق داشت خفه م میکرد ... صدای گریه ی مامان هم از اتاقش میمومد و فکر میکرد من خوابم....

۵ تا ۷ هم برق خونه به طرز بی مزه ای تصمیم گرفته بود هی بره هی بیاد :/ ده بار هی قطع و وصل شد و پاشدیم با مامان همه جا رو چک کردیم که یه موقع مشکلی نباشه

ظهر که بیدار شدم احساس کردم دیگه هیچی مهم نیست...یه خشمی داشتم اما اینجوری بودم که هنوز میتونم خودمو نجات بدم...هنوز راهی هست

مامان داشت با خاله تلفنی حرف میزد و مداوم گریه میکرد و از سختی های زندگی مشترکش می‌گفت و برای فرار از این داستانا رفتم حمام.‌‌..و سعی کردم با self care حال خودمو خوب کنم

اومدم بیرون روتین پوستیمو انجام دادم و ست خوشکلمم پوشیدم که ف زنگ زد گفت میخوام برم پیش بابا و براش غذا ببرم میای؟ گفتم آره.‌‌..اماده شدم رفتم پایین ، با این که اصلا دلم نمیخواست تو اون وضع ببینمش اما حس کردم یه وظیفه ای دارم‌ ، و باید حتی اگه برام ناخوشاینده انجامش بدم.. تو راه ف گفت تو اصلا به بابا زنگ نزدی؟ گفتم نه...دلم نمیخواست زنگ بزنم... حرفی هم نداشتم...میخواد زنگ بزنه التماسش کنم که بابا تو رو خدا برگرد ؟؟؟ گفت بابا صبح زنگ زده و خیلی خیلی عصبانی بوده گفته چرا این به من زنگ نمیزنه و کلی حرف دیگه ، و گفته به میم و مامانت بگو خونه رو تخلیه کنن و با عصبانیت تلفن رو روی ف قطع کرده ! اگه اینو میدونستم اصلا نمی‌رفتم ! خلاصه رفتیم و ف غذا پخته بود براش که فرمودند نمیخوام ، ساندویچ خوردم ، ببر خونه...سلام و خداحافظی کردم فقط و برگشتیم خونه...خاله واسه خودمون غذا درست کرده بود...خوردیم و مامان دوباره رفته بود تو فاز بی اعصابی و گیر دادن که ف پاشد بره خونه.. منم دیدم اصلا حوصله ی موندن تو این اوضاع رو ندارم ، حاضر شدم برم پیاده روی....۴۵ مین راه رفتم و لذت بردم از هوا و سکوت ...ف هم خیلی اصرار کرد برم خونه شون ولی اصلا دلم نمیخواست...دلم میخواست تنها باشم...دوباره تو مسیر بهم زنگ زد و گفت بریم کافه ؟ گفتم نه واقعا هم خیلی سیرم هم حسش نیست...کلا با ف یکم سرد برخورد میکنم و باید اینو درستش کنم.. موقع هایی که ناراحتم فوراً باهاش با بی حوصلگی برخورد میکنم...انگار تقصیر اونه ! اشتباهه اشتباهه اشتباهه

دیگه بعد از پیاده روی برگشتم خونه و انار دون کردم و چای درست کردم و یه دعوای ریزی هم با مامان داشتم 😑 دوباره همون چرندیاتشو گفت ، سر اینکه نظر من با نظر اون فرق داشت فورا حمله هاشو شروع کرد در صورتی که من فقط نظرمو گفته‌ بودم ! بعدم بغض کرد که خب فاقد اهمیت ! دیگه آماده شدیم و یه آرایش خیلی خوشکل کردم و خط چشم فیزوزه ای هم زدم و بعد رفتیم پارک با فامیل ،طبق برنامه ای که ریخته بودیم‌... شاورما خریدم و خوشمزه هم بود...دیگه از ۹ با هم بودیم و انقدر خندیدیم و حرف زدیم و خوش گذشت که انگار نه انگار من همون آدمم که اشک چشمام مث رود جاری بود ! تا ۳ نشستیم و سرما لذت بردیم ...اومدیم خونه و بابا اومده بود ! خوابیده بود و‌ کلا صحبتی منتقل نشد..ما هم خوابیدم و ظهر هم که بیدار شدیم ، خونه نبود...نمیدونم وقتی اومد قراره شاهد چه صحبتایی باشم‌!

.

.

با علی هم‌ حرف زدم و خوب بود..هر روز زنگ‌ میزنه :)) حالمو میپرسه و چک‌ میکنه که تو افسردگی غرق نشده باشم !

نوشته شده توسط: mim

2220

پنجشنبه پانزدهم آبان ۱۴۰۴ 1:22

خنده دار فقط حال امشبم که سعی داشتم زاویه رو جوری تنظیم کنم که اشک از اون یکی گونه م هم سر بخوره ، فقط یک طرف نباشه !

.

دلم از دنیات و آدماش گرفته...از خودتم ناامیدم...

.

.

امشب رفتیم ابرماه رو دیدیم... زیبایی محض بود اما نمیتونستم ازش لذت ببرم...مدام به این فکر میکردم که این نمیتونه یه دختر ۲۶ ساله باشه... سه ماه دیگه ۲۶ رو برای همیشه ترک میکنم...و فکر میکنم فشاری که زیرش دارم دست و پا میزنم خیلی بیشتر از چیزیه که در توانم باشه...

نوشته شده توسط: mim

2219

چهارشنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۴ 16:50
نوشته شده توسط: mim

2218

چهارشنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۴ 13:36

عین بچه ای که موقع ترس و درد ، گریه میکنه و میگه من مامانمو میخوام ، هر وقت تحت فشارم و دلم از عالم و آدم گرفته ، احساس میکنم که سینامو میخوام و از تصور بغلش گریه م میگیره حسابی :(

#از باز گفت بریم بیرون 🤦فک کنم یکشنبه بود..گفتم سرماخوردم آخر هفته بریم..گفت دارم میرم شیراز ، هفته ی جدید بریم..حالا ببینم چی پیش میاد

.

.

از ۱۰ بیدارم هنوز هیچکاری نکردم :/

البته که بسته ی پستی مورد علاقه م رسید..خوشمزه ترین و خالص ترین و خوشبو ترین کره بادوم زمینی جهان ! از ریحون :) کره نارگیل هم گرفتم البته که اونم خوش طعم بود

نوشته شده توسط: mim

2217

چهارشنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۴ 11:36
نوشته شده توسط: mim

2216

چهارشنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۴ 10:37

دیشب ۱۲ و نیم خوابم رفت ! و خیلی خوب بود ! واقعا شگفت انگیز بود

۸ و نیم خود به خود بیدار شدم اما ترجیح دادم تا ۱۰ بخوابم :)

یه خواب عجیب می‌دیدم...مریض بودم ، یه خانم پیر بسیار حاذق اومد که عملم کنه... یه مشکل بزرگ داشتم و در حال درد کشیدن بودم و مدام گریه میکردم..حالم خیلی بد بود...پهلوی سمت چپمو سوراخ کرد و خون غلیظ داشت میریخت بیرون..یه کارایی باهام کرد و گفت مراقب باش به پهلو نخوابی ، فشار نیاد بهش...یه دفعه از خواب پریدم و واقعا تو پهلوی چپم احساس درد داشتم ! ناخودآگاه چرخیدم و رو پهلوی راست خوابیدم !!!!

بعد از اون یه خواب شیرین دیدم...خواب دیدم که یه ورکشاپ زنگ شناسی داره برگزار میشه ، روی آب ، تو ساحل ، تو بوشهر !!! و قیمتش هم خیلی خیلی مناسب بود...مدرسش هم نزهت بادی بود ! چرا ؟ نمی‌دونم 😐😂 ثبت نام کردم و رفتم...مهرخ و مریم هم بودن... یادمه که خیلی پر بار بود و خوش گذشت اون سفر ،توی خواب...

.

.

دیشب kix max آلبالو خوردم.. نسبتا خوشمزه بود اما ترش ؟ نه...و ۲۱ فاکینگ گرم قند داشت :/

Pms و میل شدید به قند و دل درد و افکار منفی و خواب های آشفته و حساسیت عاطفی و ورم بدن و لاب لاب لاب

.

.

دیشب علی زنگ زد... شرمنده ش شدم واقعا...چند بار زنگ زده و سراغمو گرفته ، من اما هیچوقت پیش قدم نشدم...خلاصه کلی صحبت کردیم و خندیدیم و دوباره یکمی وارد فاز روانشناسی شدیم و از حس های بد و داغونم گفتم براش و سعی کرد باهام حرف بزنه حالمو بهتر کنه که واقعاً هم خوب بود.‌‌..دمش گرم

.

خیلی وقته با عرفان حرف نزدم..فک کنم بیشتر از یک ساله...باید یه زنگ به اونم بزنم.

.

دیشب با مامان رفتیم پیاده روی... هوا خیلی بوسیدنی شده..یه سرمای ملس و قابل تحمل و قشنگ..دوسش دارم

.

هر کاری میکنم نمیتونم خودمو قانع کنم که به بابا زنگ بزنم...با مامان هم حرف نمی‌زنم... تو خونه به سکوت میگذرونم و بیشتر شنونده م

.

طلسم شدگان واقعاً داره منو از لایه های غم عمیق نجاتم میده ! لا به لای روزمرگی هام یه اپیزود میبینم و نیم ساعت از احساساتم جدا میشم..گود

.

گفتم اینستاگرام بی ناموس رو پاک کردم؟؟؟ چند روزی هست..خدا رو شکر

نوشته شده توسط: mim

2215

سه شنبه سیزدهم آبان ۱۴۰۴ 18:39
نوشته شده توسط: mim

2214

سه شنبه سیزدهم آبان ۱۴۰۴ 15:33

هر‌ چقدر دیشب تا حالا خودمو کنترل کردم ، الان همش داره از چشمام می‌ریزه بیرون :)

دوس دارم بندازم گردن pms :)

ادامه مطلب..
نوشته شده توسط: mim

2213

سه شنبه سیزدهم آبان ۱۴۰۴ 14:34

امروز قرار بود برم کتابخونه و حسابی برنامه ریزی کرده بودم براش

ولی دیشب که رفتیم پیش بابا ، گفت فردا صبح قراره یکی بیاد برا نصب فلز در سرویس بهداشتی... اومدم خونه و به مامان گفتم ، گفت خب پس ، فردا بمون خونه که این آقاهه میخواد بیاد من‌ تنها نباشم 🥲 دیگه منم امروز ‌‌‌نرفتم و البته کسی نیومده :/

صبح ساعت ۱۰ بیدار شدم و صبحانه خوردم و ۱۱ تا ۱۲ و ربع درس خوندم که احساس کردم باید ۲۰ دقیقه ای رو بخوابم... آلارم گذاشتم برا ۱۲:۴۰...ولی وقتی بیدار شدم ساعت ۱۳:۴۵ بود :////////// یک ساعت و نیم خوابیدم 😑

همشم خواب های عجیب و غریب و بد می‌دیدم..خواب دیدم دارم با ف خیلی ناجور دعوا میکنم و جفت دستام هم با فشاااار خونریزی داشتن‌ و هر جا میرفتم تزریقات و پانسمان ، شلوغ بود و میگفتن باید صبر کنی...خونه نداشتیم و خونه ی کسی زندگی میکردیم که ازش بدم میاد ! مادر اغ ! همه مون اونجا بودیم.. هر ۵ تامون‌...کابوس بود واقعا 😤

البته که ما خیلی وقته دیگه خونه ای نداریم....

دیشب داشتم فکر میکردم که تا همین چند وقت پیش ، واقعا با چنگ و دندون داشتم تلاش می‌کردم که لحظه های خانوادگی داشته باشیم...هر طور شده این آدما رو کنار هم قرار بدم ....‌‌‌‌‌‌و‌ همه در تلاش بودیم ! حتی اشتباه و نصفه نیمه... اما این چند سال اخیر ، دیگه کسی تلاش نمی‌کنه... همه مون ناامید شدیم انگار...من که فقط به فرار فکر میکنم و همه ی رفتارام با همین تفکره...فاصله گرفتن...ف هنوز یه تلاشایی میکنه که فکر میکنم اونم به این دلیله که اینجا زندگی نمیکنه و این رفتارای سم و احمقانه رو از نزدیک نمی‌بینه زیاد.. دورادور تحت تأثیره و همین باعث میشه یکم علاقه ش بیشتر بچربه.. مثلاً همین دیشب که رفتیم بابا رو دیدیم..من فقط سلام و خداحافظی کردم و حتی نتونستم باهاش چشم تو چشم بشم... حالم به هم میخورد از این بچه بازی و جایی که توش بودیم و همهههه چیز...ف اما مستقیم و غیرمستقیم محبت میکرد و می‌گفت بابا برگرد دیگه ، برو آماده شو بریم خونه و از این حرفا

چه می‌دونم... از خانواده اینم شد سهم ما :)

نوشته شده توسط: mim

2212

سه شنبه سیزدهم آبان ۱۴۰۴ 0:24

سومین شبه که بابا برنگشته خونه

ادامه مطلب..
نوشته شده توسط: mim

2211

یکشنبه یازدهم آبان ۱۴۰۴ 1:33

دیروز عصر با اینکه خیلی خسته بودم و خوابم میومد ، اول باکس فاطی که حسابی لکه ی آب روش بزرگ شده بود رو‌ کاغذپیچی کردم ، بعد خلاف حس و حالم که خیلی خسته بودم ، آرایش کردم و رفتم گلفروشی..گل آفتاب گردون خیلی خیلی پژمرده شده بود و ظاهرش خیلی بد شده بود..در آوردم انداختمش دور و دیگه آفتابگردون نداشتن.. به جاش دو مدل گل دیگه خریدم و جایگزین کردم...بعدش رفتم کافه و باکس رو تحویل دادم و تو ماشین منتظر موندم که فاطی بیاد.. طبق معمول دیر کرد :/ :))

دیگه رفتیم یکم دور زدیم و خرید کردیم اینا ، بعدش راه افتادیم سمت کافه..من سن سباستین سفارش دادم و اسپنیش لته.. خیلییی خوشمزه بود :)

دیگه هدیه رو آوردن و بچم حساااابی سوپرایز شد 🥺💖

بعدم اومدم خونه و تا صبح بابا حالش بد بود و سرفه های ناجور میکرد..هی نیم ساعت به نیم ساعت یا صداش از خواب میپریدم و براش دمنوش و میوه و اینا می‌بردم..تا اینکه دیدم ظهر با عصبانیت و فحش ، درو به هم کوبید و از خونه رفت بیرون 🙄 دیگه بیدار شدم و دیدم بله ، منم بدجور سرما خوردم 😑 کلا هم که از دستمال استفاده نمیکنه و کل ویروس ها تو هوا و رو‌ مبل و همه جا پراکنده ست .. دیگه مامان آش درست کرد که خیلی هم خوشمزه شده بود 😍 کلا با ماسک تردد میکنم که مامان نگیره حداقل..ف اومد خونه و نی‌نی قشنگمو هم دیدم..خیلییی اصرار کرد که بریم بیرون ولی واقعا حالم خوب نبود و گفتم نمیام...دیگه اونا رفتن و منم دوش گرفتم...همشششش گشنمه و خوابم میاد ! دلم وحشتناک هوس سوخاری و پیتزا و سمبوسه و سالاد پر سس و اینا کرده ! هر چیزی که بده و نباید بخورم ! دیگه تخم مرغ سرخ کرده درست کردم با پنیر 😍😍😍 وحشتناک خوشمزه بود....فیلم funny game رو هم دیدم که یه مزخرف واقعی بود 🙄 داشت خوابم می‌گرفت که مامان اومد و برام کباب خریده بود 😭💙

الان دیگه پلکام داره سنگین میشه و وقت خوابه... بابا هم راستی خونه نیومده دیگه و زنگ زدم گفت نمیام !

شب بخیر 🌌🌃🌠

نوشته شده توسط: mim

2210

جمعه نهم آبان ۱۴۰۴ 7:24

کلا اگه جایی رفتید و به جای مشتری ، کلاینت خطاب شدید ینی قراره سه برابر پول بدید ! :)))

.

.

روزا خیلی متفاوت گذشت...تو بدوبدوهای قبل از عروسی بودیم همگی !

ناخن کاشتیم ، و خیلی خیلی خوشگل شده و واقعا دوسش دارم 😍

سه شنبه هم حنا گذاشتم برا خودم و مامان و اینم خیلی جذاب شد و دوسش داشتم 🥰 بعدش خاله دقیقه ی نود پیام داد که میتونی برام باکس درست کنی و نمیدونم با چه منطق و فلسفه ای گفتم بله :/ که البته این وسطا مامان هم گفت برا خودمون هم درست کن !! و شد دو تااااا !!!! خلاصه رفتم گل گرفتم و خرید کردم و از غروب نشستم پاش که درستشون کنم اما بیشتر از چیزی که فکر می‌کردم طول کشید :/ ساعت شد ۶ صبح و باکس خاله هنوز کار داشت و البته باکس مامی رو هنوز شروع هم نکرده بودم ! دیگه با خستگی تمام رفتم دوش گرفتم و صورتمو شیو کردم و ۷ گرفتم خوابیدم تا ۱۰ و نیم...دوباره پاشدم رفتم خرید.. یکم چیز‌میز کم اومد و رفتم خریدم ، مامان هم تل مو یا گیر سر لازم داشت و رفتم کلی تو بازار چرخیدم تا یکی گیرم اومد بالاخره...اومدم خونه و بدو بدو کار دو تا باکس رو تموم کردم و شد ساعت ۲ :/ ساعت ۳ هم نوبت آرایشگاه داشتیم...دیگه خیلی زود ناهار خوردم و جمع و جور کردیم رفتیم...مامان موهاشو کوتاه کرد و براشینگ که خیلیییییی بهش میومد ، منم کرلی و این داستانا :) البته شبیه عکسی که نشونش دادم نشد ولی بازم قشنگ بود دوسش داشتم...قرار بود ۴ تموم بشم ولی چون یکی دو بار گفتم حال نمیکنم باهاش و تغییرش یده ، طول کشید...۵ رسیدم خونه و قرار بود ۷ عکاسی باشیم...باید مامان رو هم آرایش میکردم..دیگه با سرعت وحشتناک زیاد کار رو شروع کردم.. مامان یه نیم ساعتی زودتر از من رسیده بود و نمیدونم تو اون نیم ساعت چه اتفاقی افتاده بود بین خودش و بابا که بابا کلا بداخلاق و قهر بود و داد و بیداد میکرد...و طبق معمول می‌گفت من نمیام ! عین همیشه...کلا در حالت عادی که همه چیز به گاست ، روزایی هم که داره به یه مراسمی ختم میشه ، بابا همش در حال دعوا و ناراحتی ایجاد کردن برامونه...انگار خوشش نمیاد خوشحال باشیم ، به خودمون برسیم ، جایی بریم که بهمون خوش بگذره..که خب احتمال میدم به خاطر حسادتی باشه که از قطع ارتباطش یا خانواده ی خودش میاد..بچگانه ست چون ربطی به ما نداره این موضوع که سر ماها خالیش می‌کنه ، اما خب ، هست ! خلاصه پاشو کرد تو یه کفش که من نمیام و کلی فحش داد به همه مون و از خونه رفت بیرون...من که مهم نبود برام.. مامان اما دوباره شروع کرد به بغض و نفرین کردن و چرت و پرت گفتن و داشت مغزمو به گا میداد...خیلی سرییییع آماده شدیم رفتیم آتلیه و به اجبار به بابا ژنگ زدم ولی جواب نداد 🙄 هیچ علاقه ای نداشتم بخوام بهش اصرار کنم اما میدونستم اگه زنگ نزنم بعدا دهنمو سرویس میکنه..نمیگه و مستقیم هم اشاره نمیکنه اما میدونم که اگه اصرار و التماس نکنم بهش ، بعداً از نظر اون ینی تو تیم مامانم بودم و باید باهام بدرفتاری کنه و هزار تا ماجرای دیگه..خوشحال شدم که جواب نداد ! به هر طریقی بود عکسامونو گرفتیم و مامان گفت گردنبندم نیست :/ کلی گشتیم و دوباره برگشتیم خونه و خدا رو شکر تو اتاقشون بود.. فراموش کرده بود بیاره با خودش... بعدم رفتیم سالن و تا آخر شب انقدررررر خوش‌ گذشت و واویلا :))) حساااابی رقصیدیم و دلی از عزا دز آوردیم و خیلی خیلی بهم خوش گذشت...هیچ لحظه ای زو از دست ندادم و همششش در حال پایکوبی و رقص بودم :))) آخر شب دیگه اژ شدت بیخوابی و پادرد داشتم بیهوش میشدم...پشت باهام هم زخم شده بود و داشتم دیوونه میشدم از سوزشش..ساعت ۲ و نیم اینطوریا برگشتیم خونه..البته بابا هم انگار اومده بود مراسم.. ف و اغ کلی زنگ زده بودن بهش و پیام داده بودن و اینا 🙄 کلا دوس داره همه منتشو بکشن و همه جا التماسش کنن ... نمی‌فهمن با این رفتارای زشت و بچگانه شون چقدر از اون تصور مامان و بابا بودن تو ذهن ما فاصله میگیرن و دورتر میشن...جدی فک نمیکنن با این رفتارا جایگاهشونو پیش ما از دست میدن و خب دادن هم ؟ نه بابا اگه فکر میکردن که اوضاعمون این نبود..بگذریم

اومدیم و دیدیم بابا سرما خورده که البته اینم تقصیر خودش بود..نی‌نی رو کرده بود تو حلقش و عملاً داشت لیسش میزد و از لیوانش آب می‌خورد و باهاش بازی میکرد...خلاصه آخر شبی دوباره کلی فحش و بد و بیراه روانه مون کرد و خوابید...منم اتاقمو مرتب کردم که بمب خورده بود و دوش گرفتم و از بیخوابی و خستگی اصلا رو پا بند نبودم...تا ظهر خوابیدم...بیدار شدیم دیدیم من و مامان هم یکمی گلو درد داریم... دوباره تا عصر بدون اینکه یک کلمه حرفی زده باشیم مورد عنایت گل واژه های پدر قرار گرفتیم که من از گشنگی داشتم هلاک میشدم..ساعت ۶ رفتم بیرون و دویاره برا تولد اف‌تی که ر سفارششو کرده بود خرید کردم و اومدم خونه و به سفره و غذا حملههههه کردم :)))

بعدم باکس قشنگشو با گل و شکلات و هدیه هایی که خودش فرستاده بود آماده کردم که خیلی خیلی خوشکل شده 😍

و اینجا دچار یک مشکل شدم :/ نمیدونم از کجا اما انگار اون زیر میرا پلاستیک دور یکی از اسفنجا پاره شده و باکسم خیس شده و لک افتاده 🥺🥺🥺🥺 خیلی ناراحتم ☹️ حالا باید یه فکری بابتش بکنم دیگه

بابا مداوم در حال ناله و فحش و نفرین به من و مامان و زمین و زمانه و هی برا خودش آرزوی مرگ می‌کنه..مامان که کلا بی اعتناست ولی من پاشدم یکم چیز‌میز براش آوردم...دمنوش درست کردم و میوه آوردم براش و کارای مراقبتی.. هر چند هیچ علاقه ای یه انجام دادنش نداشتم ... فقط دلم براش سوخت...الانم برا همین بیدارم...دو ساعتی خوابیده بودم که از صدای سرفه هاش بیدار شدم.. رفتم یکمی دمنوش درست کردم براش و آبجوش و عسل و لیمو..خودمم خوردم چون گلوم داره اذیتم می‌کنه...هرچند که بی چشم و رو تر از این حرفاست.مث زمستون ۹۶ :) گلودرد شدیدی داشت و من اون‌موقع مدرسه میرفتم...چند روز شب تا صبح ، صبح تا شب کنارش بودم و ازش مراقبت میکردم...یکی دو روز حتی مدرسه نرفتم و پیشش بودم...یه روز کلاسمون زودتر تعطیل شد و پیاده برگشتم خونه که اون نخواد با حال مریضش بیاد دنبالم..رسیدم خونه و هزاران هزار بد و بیراه بارم کزد و حسابی دعوام کرد و فحش و نفرین ! چرا ؟ چون فک کرده باید بیاد دنبالم ، بیدار شده و تا اومده تو حیاط خونه ، من خودم برگشتم خونه !!!!!!!! کلا آدمی نیست که خوبی و لطف کسی رو یادش بمونه...چه موادی و چه عاطفی..همیشه پر از توقعه و خوبی های بقیه رو کم ارزش و وظیقه میدونه...ولش کن...

.

.

یادم اومد روز سه شنبه هم بهش گفتم میری بیرون لباسمو ببر خشکشویی ، و با دعوا و غیض گفت به من چه ، مسیرم اون وری نیست خودت ببر ! چرا ؟ الله اعلم !

.

.

امروز هم قراره با اف‌تی قشنگم بربم بیرون و خوش بگذرونیم.. می‌خوام حتماً آرایش کنم 🤗✨

نوشته شده توسط: mim

2209

دوشنبه پنجم آبان ۱۴۰۴ 17:22

جمعه قرار بود با حسین بریم کافه و دور همی بازی فکری داشته باشیم که ف اومد خونه و نی‌نی رو گذاشت پیشم و اصراااار که تو رو خدا نرو ، بچه گریه میکنه ، و خودش رفت کلاس 😑

دیگه منم نرفتم 🤕

شنبه هم باز با نی‌نی گذشت چون ف کلاس داشت و دیگه تا آخر شب پیشش بودم و واقعا مغزم از سر و صدا داشت منفجر میشد...خونه رو مرتب کردم و کثیف کاری های نی‌نی رو تمیز کردم و فرش رو با شامپو فرش کامل تمیز کردم که یهو ف اومد شام داد بهش و دوباره همه جا رو کثیف کرد 😐😐😐😐 عصبانی شدم و تمها جوابی که شنیدم این بود که بدموقع تمیز کردی ، باید صبر میکردی ما بریم بعد 😐😐😐 دیگه دود داشت از سرم بلند میشد که گفتن بریم بیرون و گفتم مرسی من نمیام .. به یکوت احتیاج داشتم :/ و به طرز عجیبی خیلی زود ، قبل از ۱۲ خوابم برد ! تا صبح تخت خوابیدم و صبح پاشدم که برم کتابخونه که ف گفت بیا خونه پیش نی‌نی ، میخوام برم سالن 😑 دیگه رفتم خونه شون تا ظهر موندم پیش قندکم 🧡

درس خوندن رو شروع کردم...یکمی عصبانی ام و هر خطی که میخونم یاد اون استاد بی شرافتم میفتم و هی دلم مبخواد برم بهش پیام بدم و به فحش بگیرمش اما هی صبر میکنم....

تایم تلف شده زیاد داره و زیاد تو گوشی میچرخم که باید کنترلش کنم

تصمیم گرفتم صبح که بیدار میشم گوشی و سوشال مدیا رو چک نکنم

۸ بیدار شدم ، صبحانه خوردم و آماده شدم ، ماشینو از پارک در آوردم که برم دنبال ف بریم سالن ناخونامو کاشت کنم که بهو دیدم ساعت ۶ پیام داده که امروز نمیتونه ، فردا بریم..اینم از عوارض چک نکردن گوشی اول صبح 😐😂 به من نیومده :))))

خلاصه دوباره برگشتم خونه و گفتم نیم ساعت میخوابم بعد پا میشم میخونم که یهو به خودم اومدم دیدم ساعت ۱۲ و نیمه 😑

دوش گرفتم و فیلم دیدم..طلسم شدگان :))) و قرار شد عصر بریم..نی‌نی هم سرما خورده البته..و واقعا میترسم 😐 اولین کسی که از نی‌نی میگیره منم ، اونم با چند برابر شدت بیشتر 🥲 خدا کنه زود خوب شه بچه م

دیگه اینکه یه ترکیب خوشمزه رو دارم هر روز میخورم و بی نهایت عاشقشم ! شیر و کاپوچینو و ارده و دانه چیا و مغز بادام و گلاب + سیب موقع سرو...عااااالیه ! اگه دوس داشتید شیرین تر باشه میتونید شیره ی خرما یا انگور هم اضافه کنید

.

.

یکی از لطف هایی که در حق خودم کردم خرید عود ادکلنی ramo هست ...من polo black رو گرفتم و لنگهههههه نداره 😍😍😍 گذاشتم کنار تختم و بدون اینکه حتی روشنش کنم کل اتاقم بوی خوش عطر و صابون رو میده و آرامش بخشه واقعا 💙

.

.

با سینام هم همهههه چیز خوبه :) خیلی خوب :)

.

.

یه اتفاق عجیب هم افتاد اونم این بود که به فاصله ی کمتر از ۲۴ ساعت ، ش‌ و فاطی‌ط هر دو از اکسم حرف زدن ! فاطی پرسید که هیچوقت پشیمون نشدی از اینکه ازش جدا شدی ؟ یا فکر نکردی اون اگه بود چی میشذ و اینا ؟ و گفتم نه اصلا ! با اینکه الان موقعیتش از سینا خیلی بهتره..سربازی رفته ، دبی کار میکنه و اوضاعش خوبه خدا رو شکر..شده دلم براش تنگ بشه اما اینکه بگم کاش هنوز با هم بودیم یا مقایسه ش‌ کنم با سینا یا بخوام که پارتنرم باشه ، به هیچ وجه ! همیشه براش آرزوی خوشحالی و خوشبختی دارم...خیلی خیلی منو دوست داشت اما من هر کاری میکردم نمیتونستم دوسش داشته باشم و اصن مدل دوست داشتنمون شبیه هم نبود...

فرداش که کلی ذوق دیدار سینامو داشتم و داشتم آماده میشدم که برم ببینمش ، یهو ش گفت بعضی وقتا با خودم فک میکنم اگه اون سال ، درمورد اومدن آقای اکس بهت نگفته بودم الان چه اتفاقی افتاده بود ؟؟؟!!!

حالا جریان برمیگرده به سال ۹۸...زمستون...تولدم... تقریباً ۶ ماهی با هم کات کرده بودیم اما هنوز خیلی مصرانه پیگیر من بود...به خودم پیام میداد و زنگ می‌زد و با ش هم در ارتباط بود و سراغمو می‌گرفت و میخواست به قول خودش بهم فضا بده اما حضور داشته باشه تا سر فرصت دوباره سر عقل بیام و به همدیگه برگردیم...نزدیکای تولدم بود که با ش هماهنگ کرده بود بیاد شیراز و برام تولد بگیره و منو ببینه و صحبت کنیم...که خدا رو شکررررررر ش بهم گفت...حسابی به هم ریختم و دعواش کردم و گفتم واقعا داری پاتو از گلیمت دراز تر میکنی و بهش بگو اصلا نمیخوام بیاد و اگه بیاد خوشحال که نمیشم هیچ ، ناراحت هم می‌شم و دیگه نمیخوام درموردش باهام حرف بزنی..میخواید با هم دوست باشید به خودتون مربوطه ولی برا من نقشه نکشید و خلاصه خیلی حرفای دیگه...بعد این ماجرا بین اونا هم دعوا شد که چرا ش به من گفته و لو داده...بعدشم البته تا چندین ماه خودم با آقای اکس ماجراها داشتم.. بگذریم

الان ش داشت به این داستان اشاره میکرد و می‌گفت اگه بهت نگفته بودم و اومده بود ، چه اتفاقی میفتاد ؟ و گفتم هیچی ! شاید دوباره یه مدتی رو با هم می‌بودیم اما باز هم جدا می‌شدیم..فقط جداشدنمون رو به تعویق مینداخت..همین !

خوشحالم که تردیدی ندارم..و خوشحالم که بالاخره تونست مووآن کنه...چون تا مدت ها یادمه که پیگیر بود و حال خوبی نداشت...نپرسیدم اما به نظرم الان تو رابطه ست و دوست دختر هم داره...امیدوارم خیر باشه براش همه چیز

.

این استامبولی پلو چیه که روح و روانم براش پرررر میکشه؟؟؟ 🥲😍 یه خوشمزه شو امروز خوردم 😋😋😋 با سالاد شیرازی و ماست و سس فلفلی..با همه چی خوشمزه ست لعنتییی

‌.

راستی نگفتم که دوباره یه مشت چیزمیز سفارش دادم 😁

و اینکه بسته ی ر رسید..برا تولد فاطی چندتا هدیه خریده بود فرستاد برام که تو باکس گل و شکلات بذارم و ببرم براش سوپرایزش کنم..ذوق دارم بابتش 😍

نوشته شده توسط: mim

2208

دوشنبه پنجم آبان ۱۴۰۴ 16:57

پنجشنبه روز قشنگی بود‌ :)

آماده شدیم ، میکاپ کردم و حسابی خوشکل شدم :)

یکم با مامان زاویه داشتم البته که دیگه عادی شده :/

اول اینکه مامان وقتی میخواد آماده بشه مث بچه های پنج ساله ست... تقریباً هر ۳۰ ثانیه صدات میزنه و باید بری پیشش..و سوالایی که میپرسه واقعا آدمو پوکرفیس میکنه 😐 جوراب بپوشم یا نپوشم ؟ سی ثانیه بعد...موعامو سشوار بزنم یا نزنم ؟؟ 😐 سی ثانیه بعد ... به نظرت سوتین سفید بپوشم یا کرم ؟ 😑😑😑 دیگه واقعا تهش عصبانی شدم و گفتم وای مامان ولم کن بذار آماده شم :/

و حسابی عصبانی شد از دستم و دعوام کرد اما مهم نیست 🙄

بعدم که گیر داده بود عطر بابا رو تو برداشتی 😐 هر چی میگم الا بلا عطر بابا نیست ، عطر خودمه قبول نمیکرد 😑 همون ادکلنی که سینا خریده برام ! اصرار رو اصرار که این مال باباست مال خودت نیست همراه با داد و عصبانیت 😐 بعد که رفتم عطر بابا رو از تو فایلش پیدا کردم سکوت کرد :/ بعدم گیر داده که بهم عطرتو بده بزنم 😭😭😭 یکی از عطرهای خودمو دادم بهش میگه نه این چیه بو سرکه میده ، اونو بده 😐 کلا مامان خیلی علاقه داره از لوازم من استفاده کنه..بگذریم

بعدم با بابا دعواشون شد و دوباره گریه و مسخره بازی 🙄 کلا هی بهم ثابت میشه که اگه حالم خوبه و فکر میکنم روزگار خیلی زیباست ، فقط‌در شرایطیه که دور از اینجا باشم‌ !

تو ماشین هم باز یه رفتار عجیب و بچگانه ازش دیدم که داشت با تمام قدرت داد میزد ، و باورم نمی‌شد که یک روز من به اینجا برسم و کنترل خودمو از دست بدم..اما چنان دادی زدم که از صدای اون خیلی بلند تر بود! واقعا پتانسیلش رو داشتم که کف خیابون بزنم رو ترمز ، پیاده شم و برم به سمت ناکجا..داشت دیوونه م میکرد با حرفای مسخره ش..و دوباره بغض و گریه که اندازه ی مورچه هم برام اهمیت نداشت

بعد از همه ی این ماجراها اما خوش گذشت :)

اول رفتیم مراسم نامزدی برادرشوهر ف و بعد راه افتادیم سمت مراسم شین که حسابی خوش گذشت..کلی رقصیدم و حسابی لذت بردم :)

شب قرار بود با دخترخاله ها بریم باغ خاله اینا تا صبح بمونیم که اینجا هم یکمی چالش پیش اومد و عصبانیم کرد

اول اینکه ز نیومد مراسم شین و گفت سرم درد میکنه یکم میخوابم ، دیگه ایشالا شب میام باغ...و موقعی که میخواستیم راه بیفتیم بهش زنگ زدیم که پاشو آماده شو و گفت نمیام 😐 اگه براتون مهم بود زودتر از اونجا پامیشدید میومدید چرا انقد لفتش دادید 😐😐😐 زن گنده خجالت بکش :/ لوس ننر..منم دیگه اصرار نکردم با اینکه لجم گرفته بود ازش...دوم اینکه مهسا کلا آدم رو مخیه :/ خیلی بدقوله و همیشه برنامه ها رو عوض میکنه...این موردی که می‌خوام بگم در خصوص مامانشه که فک میکنه دختر ۳۲ ساله ش هنوز ۱۵ سالشه و خیلی نازک و کوچولوعه و همیشه باید بالاسرش باشه و امر و نهی کنه بهش...شالتو بپوش ، قلان جا تنها نرو و از این دست...حالا اینکه دخترش ۱۳, ساله ازدواج کرده به کنار :/ و ما م خودش همه مون میدونیم اینو که خاله م زیادی گیر میده و همیشه میرینه تو برنامه هامون ، با این وجود برنامه ی باغ رفتنو خودش با اصراااار هماهنگ کرد در صورتی که ما هی می‌گفتیم نمیشه ، مراسم شین طول میکشه و اصلا مامانت میذاره ؟ گفت آره خیالتون راحت ، و اصلا مگه مراسم شین بیشتر از یک ساعته ؟ و گیر پشت گیر که حتماً باید پنجشنبه بریم

خلاصه در حال خدافزی بودیم به سمت باغ ، که یهو دیدم مامانش اومد گفت کی باهاتونه ؟ گفتیم هیچکی ، خودمونیم ، یهو خاله م گفت نه تنها اجازه ندارید ، برو زنگ بزن شوهرت اجازه بگیر و فلان 😐😐😐 اینم نه گذاشت نه برداشت بدون اینکه با ما هماهنگی کنه پاشد رقت به خاله ها و زن دایی ها و همهههه گفت که ما شب داریم میریم باغ ، شما هم بیاید هوا خیلی خوبه خوش میگذره بریم دور هم باشیم ، آره مامانمم داره میاد و اینا 😐 تقریباً نود درصد مواقع این کارو میکنه ولی این بار دیگه من عصبانی شدم و رفتم بهش گفتم چرا بدون هماهنگی اینجوری کردی ؟ از اول اصلا قرار نبود مامانا بیان ، برنامه ریزی نشده بود و سرخود داری همه چیو تغییر میدی ، الان ما آمادگی نداریم ، نه تدارک دیدیم به تعداد و نه اصلا مامانا با خودشون لباس راحتی آوردن ، بالش و پتو هم که به اندازه نداریم..بعد دیدم گفت نه حالا کاری که به ما ندارن خودشون میشینن پیش هم خوش میگذره و فلان 😐 مامانمم میاد تا دیگه تو خونه نمونه :/ گفتم هر چی از اول تو برنامه نبوده قرار بود خودمون بریم ..حالا جالب اینه که مامانش همه رو بسیج کرد و خودش گفت نمیام! به مهسا هم گفتم مامانت که میگه نمیام ، لفت د گروپ ، الان فقط مامان منه که خسته ست ولی مجبورش کردید بیاد تا صبح بشینه پیش ما :/

دیگه خلاصه واقعا عصبانی شدم و دلم میخواست تیکه تیکه ش کنم که خاله ز گفت منم میام پس‌.‌...دیگه رفتیم ساندویج گرفتیم و مامان و خاله رو بردم خونه که آرایششونو پاک کنن و لباس و وسیله بردارن بریم باغ...خوش گذشت :) تا صبح حرف زدیم و کلی خوراکی خوردیم و بازی کردیم و تو سرما و لای پتو حسابی چسبید همه چی :)

باز اینجا یه موردی پیش اومد که لجم گرفت 😑😂 مهسا شوهرش خیلیییییی پولداره ، ولی این دختر همشششش دنبال ارزونیه و کلا زورش میاد خرج کنه و همش در حال نالیدنه :/ باز بحث رو شروع کرد که حالا برا عقد شین چی میپوشید و چیکار میکنید و فلان ، و یهو خودش گفت که وای چقد آرایشگاه گرونه چقد لباس گرونه ، آدم اگه خواهر عروس یا داماد باشه میصرفه انقد هزینه کنه وگرنه نه و فلان...چقد دلم میخواست برم سالن فلانی و کاراش خیلی خوبه ولی خب دیگه گفتم بعداً برا عقد داداش خودم و این حرفا..من ولی به حرف اومدم و گفتم ربطی نداره ، آدم خودش دوس داره خوشکل و مرتب باشه ، هزینه میکنی برا خودت میکنی ربطی به نسبتت با عروس و دوماد نداره و آدم تا یه سنی‌ جوون و شادابه و لذت داره که هی لباس خوشکل بپوشه ، عکاسی بره ، به خودش برسه و اینا..دیگه بعداً که پیر شدی ذوق الانو نداری و این حرفا...یهو‌ با حرص برگشت گفت خب تو خودت کجا میری آرایشگاه ؟ گفتم من فقط برا موهام میخوام برم ، فلان سالن... گفت خب تو چرا خودت نمیری همون سالنا که گرونن و کارشون خوبه و فلان ؟ 😐 تو دلم گفتم تو هم کلا حرف حالیت نیست و دیگه خیلی ادامه ندادم و بحث رو عوض کردم ...تو همین جهالت و قناعت خودت بمون ! با درآمد ماهی ۲۰۰ میلیون ، خجالت بکش واقعا ! به من چه خودش می‌دونه

خلاصه آخر شب هم یکمی حرف زدیم و میم خوابید..من و مهسا داشتیم صحبت میکردیم‌...داشتم میگفتم وای حالا عقد شین هم تموم میشه دوباره کووو تا یه عروسی باحالی داشته باشیم و گفت نه دیگه ایشالا محمد ، حسین ، فلانی و اینا... گفتم آره ولی خب بستگی داره ، مثلا من با شین خیلی نزدیکترم و طبیعتاً بیشتر بهم کیف میده..حالا عروسی بقیه نه که بهم خوش نگذره ولی خب مث شین و میم و ز و اینا نیست...اینا صمیمی تریم با هم و حال میده ، بقیه زیاد نزدیک نیستم و اونقدر ذوق ندارم

تموم شد و صبح بیدار شدیم...میم هم اون دختر خاله ایه که خیلی توهم توطئه داره..همش فکر میکنه همه دارن درموردش حرف میزنن یا راهش نمیدن تو جمع و خلاصه اخلاقای خاص داره...صبح پاشدیم یهو گفت دیشب داشتید چی می‌گفتید؟؟ مهسا جوابشو داد گفت همینجوری داشتیم حرف میزدیم که یهو رو کرد به سمت من گفت شنیدم گفتی عروسی میم‌ و محمد و فلان خیلی برام مهم نیست و ذوق ‌‌‌ندارم 😐 واقعا حوصله ی توضیح دادن نداشتم و جواب ندادم و مهسا جوابشو داد که نه اینجوری نگفت و من پاشدم رفتم دستشویی...یادم افتاد به پارسال که رفته بودیم دشت ، دور آتیش که بودیم هی میگفتم بچه ها بیاید بازی کنیم ، مهسا بیا ، ز بیا ، و یهو خانم قهر کرد پشتشو کرد سمت ما و گفت چرا متو صدا نمیزنی 😐 یا میگفتم بیاید عکس بگیریم می‌گفت چرا به من نگفتی منم بیام تو عکس ، و قهر کرد رفت 😐 و خیلی رفتارای این چنینی که مجال سخن نیست...و دلیل اینکه با من بیشتر چالش داره اینه که من اصلا آدمی نیستم که هی بخوام توضیح بدم و جوابشو بدم و از دلش در بیارم و اینا و هی بیشتر تیکه میندازه و با من به مشکل میخوره..میدونی انگار عصبانی میشه از اینکه جواب نمیدم بهش و ایگنور میکنم چرندیاتشو..بگذریم

صبح هم آش و حلیم خریدیم ، یکمی از درختا لیمو چیدیم و ظهر بود که برگشتیم خونه

راستی یچی دیگه هم شد.. اینم بگم سفره ی غیبت رو‌ ببندم 😂 یه زن دایی دارم که تا حالا به همهههه یجوری اتک زده :))) من اما مصون بودم تا اینجای کار...و همه خیلی مینالن ازش که اره اومده گفته چقد آرایشت بد شده ، موهاتو مراتین کردی وز شده ، خونه ت به هم ریخته ست چرا دکوراسیونت به هم نمیاد ، چقد چاق شدی و این دست تیکه های آینه ی توالتی :))))

تا اینکه اون شب خونه ی دایی که بودیم ، من داشتم می‌رقصیدم یه لحظه خسته شدم اومدم نشستم کنارش رو مبل ، ببین به ثانیه نکشید یهو رو کرد سمت من با قیافه ی تو هم و لبهای برچیده گفت چقد ابروهات بد شده ، زیادی سایه کشیدی خیلی پهن شده بهت نمیاد ..انگار از قبل آماده کرده بود 😂 به خدا یک ثانیه نشد که سریعععع برگشت اینو گفت..من اما تخمم هم نبود و گفتم خپدم اینجوری بیشتر دوست دارم و سریییییع از جام پاشدم و به ادامه ی رقصم پرداختم 😁

خاله هم بعد مراسم گیر داده بود به من که خاله اگه مورد خوبی بود دیگه قبول کن ازدواج کن و برو سر خونه زندگیت و این چیزا :)

آها راستی فرداش هم ف زنگ زد گفت پسر عموی اغ ازت خواستگاری کرده :)))) تو دبی طلافروشی داره و هزاران هزار ملک و ماشین دیگه 😭 اما گفتم نه 😁

دیگه همین

نوشته شده توسط: mim

2207

یکشنبه چهارم آبان ۱۴۰۴ 18:33

خیلی روزا یاد #از میفتم

ولی مطمئنم که دیگه نمیخوام ببینمش

تلاش نا به جا فقط خسته ت میکنه

و جالب اینه که تقریبا با یک الگو پیداش میشه !

هر بار که استوری با دوستام میذارم یا فالوور مشترکمون عکسی با من استوری میکنه

انگار که یهو به خودش میاد و پیامی میده یا ریلزی واسم تو دایرکت می‌فرسته

امروز هم دیدم که دایرکت داده..و اولین واکنشم قبل از سین زدن پیامش این بود که تو دلم گفتم برو گمشو !

و متعجب شدم ! خیلی زیاد

اما با ناراحتی همراه نبود

چرا که نباید یادم بره...دور شدن از چیزی که بهت آسیب میزنه اسمش فرار نیست ، محافظت از خودته

تو ارتباطم با #از بسیار بسیار اذیت شدم...البته که احتمالاً ناخواسته بود...منم با رفتارم بهش آسیب زدم ... اما چه از عمد و چه بدون قصد ، من آسیب دیدم...بسیار...پس حالا که هر کاری میکنم نمیتونم ببخشم یا فراموش کنم ، پس باید رها کنم ... حتی اگه دردناک باشه که هست ..و دارم همین کارو میکنم

متاسفانه چیزی به اسم ترمیم صمیمت از دست رفته وجود نداره....

نوشته شده توسط: mim

2206

پنجشنبه یکم آبان ۱۴۰۴ 16:50

دیشب با مامان رفتیم فیشال و عاااالی بود

یک عدد میم براق هستم :)

زیر دستش خوابم برد :))))

همیشه بهش فکر میکنم...تنها چیزی که در حوزه ی زیبایی دوس دارم انجام بدم و به نظرم توش می‌تونم موفق بشم و ازش خوشم میاد همین skin care هست ...حالا تا ببینیم چی‌ میشه

.

.

کلا تو استراحتم ! و طبق برنامه باید دقیقاً از فردا شروع کنم به خوندن

امروز خیلی کار دارم...یه یله‌برون باید بریم و یه طبق کشی‌ :) بعدشم بریم باغ خاله اینا تا صبح با دخترا و صبحونه بخوریم :)

فردا هم احتمالا عصر با حسین میرم برا بازی فکری‌

.

.

برا عقد شین باید واسه ناخونام برم ، حنا هم واسه خودم و مامان و ف بذارم... آرایش هم داریم ! برا موهامون البته قرار شد بریم سالن ولی میکاپ خودم و مامانم رو باید خودم انجام بدم...رفتم سایه ی شاین و مژه و رژ خریدم 😍 و الان چند روزه که دوباره فتیش رژ دارم 😐😂 هر فروشگاهی میرم فوری میرم سمت رژ لبا 😁

یه تینت فوق جذاب هم واسه خودم خریدم که عااااااشقشم....خیلی دوسش دارم قشنگه 😍 و اولین باریه که این رنگ رو بین تینت های مختلف میبینم.‌‌..البته اولین باری هم هست که تینت می‌خرم..تا حالا نگشته بودم دنبالش

.

.

اینستا بدون فیلتر باز میشه ! شگفتا

نوشته شده توسط: mim

2205

پنجشنبه یکم آبان ۱۴۰۴ 14:25

ما سه شنبه غروب از شیراز برگشتیم و ف‌ و اغ چهارشنبه عصر رسیدن شیراز و رفتن خونه

ظاهراً پمپ آب کولر رو ما خاموش نکرده بودیم که پشت تلفن چند بار گفتم حتماً روشنش کنید ، شناور خرابه و فلان

بابا گفت یادشون نره خاموش کنن گفتم نه بابا خاموش میکنن

الان زنگ زدم گفتن یک ساعتی هست راه افتادیم و پرسیدم پمپ کولر رو خاموش کردید ؟ گفتن نه 😶

بعد اغ زنگ زد گفت تو خودت خاموش نکرده بودی و همونجوری تحویل دادی خونه رو ما هم خاموش نکردیم.. گفتم خب شما کمتر از ۲۴ ساعت داشتید میومدید ، الان برگردید تا چند ماه کسی قرار نیست بره

ولی از اونجایی که کنتور آب بسته ست ، کاملاً مشخصه که قراره بسوزه... گفتم باید خاموش میشد و اینا و گفتن برمیگردیم

الان حس میکنم ناراحت شدن از من !

خودمم عذاب وجدان دارم که چرا زودتر نگفتم

حس میکنم مقصرم

نمیدونم..یه حالی ام 😶

نوشته شده توسط: mim

2204

چهارشنبه سی ام مهر ۱۴۰۴ 19:18

مهرماه رو خیلی لاکچری زندگی کردم و واقعاً راضی بودم :)

حسابی خرج کردم :)))

از چیزایی که می‌خوام یه دونه شیدینگ لب مونده که باید بعدها انجام بدم و تراپی تراپی تراپی تراپی

تا جمعه نوشتم ... بقیش هم بنویسم که این روزای قشنگ که سپری کردم برام موندنی بشه 💚🌿✨

نوشته شده توسط: mim

2203

شنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۴ 2:19
نوشته شده توسط: mim

2202

چهارشنبه بیست و سوم مهر ۱۴۰۴ 19:58

واااای :)))

حس میکنم زندگی خیلی جالب و زیباست 😂

سرعت تغیبر مودم فوق العاده ست :)))

ظهر رفتم آموزشگاه و عین آدمی که جیش داره و در به در و با استرس دنبال wc میگرده داشتم تو اون محدوده دنبال ماشینش می‌گشتم اما نبودددددد 😐

هر جا رو نگاه میکردم پیدا نمی‌شد :/ نمیدونستم کجا پارک کرده..استرس هم داشتم چون ترافیک بود و تایمی رسیدم که کلاسش داشت تموم میشد و فک‌ میکردم الان یا میاد بیرون و منو میبینه و سوپرایزم خراب میشه یا سریع میره سمت خونه 😂

دیگه دیدم چاره ای نیست سناریوسازی کردم.. گفتم برات شیک گرفتم ، پیک اسنپ فود پیدا نمیکنه آدرسو...بعد گفت شماره خودشو بده :/ دیگه یه شماره رندوم فرستادم براش به نام آقای رضایی 😐😂 که از قضا زنگش زده بود و یه خانم جواب داده بود 😂😂😂😂بعد گفتم وایسا بذار رو نقشه نگاه کنم برو تحویل بگیر :)))))

دوباره زنگش زدم گفتم بیا فرعی فلان ، رفته اونجا وایساده...بچو اومد تو کوچه یهو منو دید اب و روغن قاطی کرد 😂💚 قربونش برم انقد ذوق کرد دستاش می‌لرزید 😍🤭 دیگه کلی بوسی‌بوسیم کرد و تا عصر با هم بودیم..یکم خرید کرد واسم...چیزمیز برا خونه میخواستم که هر کاری کردم نذاشت خودم حساب کنم...و انقد خوش گذشت که نگو ! و چه زود گذشت.. مثل همیشه :) گذر زمان پیشش اصلا حس نمیشه ! لعنتی کلی هم کبودم کرد :/ دیگه واقعاً داشتم جیغ میزدم سرش 😑

ناهار خوردیم بعدم رفتم لیزر...انقددددد خوابم میومد که واویلا....ولی قرار بود با روح و غیب بریم بیرون... گفتن ۷ میریم...منم ۶ کارم تموم شد و دیدم فایده نداره بخوام سریع برگردم خونه و بخوابم ... آروم آروم قدم زدم و فس‌فس کنان اومدم خونه..کلی هم مغازه ها رو نگاه کردم و اینا...الان تقریباً هشته و هنوز خبری ازشون نیست 😐🖕🏿

فاطی هم تو راهه و اول قرار بود من برم بیرون ، هر موقع اون رسید براش کلیدو بفرستم ولی دیدم دیر کردن گفتم بهتر :) میمونم خونه تا فاطی هم بیاد بعد با هم میریم بیرون...غیب که فک نکنم بیاد اصن... ولش..خودمون سه تا میریم :)

فردا هم تا عصر با فاطی میچرخیم و بعد به سینام جوین میشیم..یه برنامه ی درست و حسابی باید بچینم برا این دو سه روز

امروز به سینا گفتم ممکنه بعداً دلت بچه بخواد ؟ گفت نه اصلا...ولی گفتم که نمیشه با جدیت گفت... مثلاً من خودم همیشه واقعا مخالف ازدواج بودم...الان اما خیلی زیاد بهش فکر میکنم...چند ماهی هست که دوس دارم ازدواج کنم حتی ! و دیگه مثل قبلاً گارد ندارم و ازش نمی‌ترسم و به نظرم چیز عجیب و ترسناک و نشدنی ای نیست ... گفتم ولی می‌ترسم نظرمون درمورد بچه داشتن هم شامل این تغییر بشه...یهویی برسیم به ۳۳ مثلا و ببینیم چقد دلمون بچه می‌خواد 😐 این ولی واقعاً ترسناکه ! دوس ندارم حسم عوض بشه نسبت به این موضوع...نمیدونم... تا چه پیش آید

ولی خیلی دوس دارم سینام بجنبه زودتر...و با همدیگه مسیرمونو پیش ببریم...خیلی وقتا به این فک میکنم که کاش به جای سینا یه پسری بود که اختلاف سنی بیشتری داشتیم ، الان دیگه تکلیفش با خودش و زندگیش مشخص شده بود و به ثباتی نسبتاً رسیده بود و هم از نظر ملاک های ازدواج و هم از بُعد حمایتی میتونستم روش حساب کنم و کارمون خیلی راحت تر می‌شد...الان ولی هم مانع سربازی هست ، هم شغل با ثبات ، و هم خیلی چیزای دیگه

باید جدی تر درموردش حرف بزنیم...

تراپیسته هم گفت مادرشو از دست داده و برا همین کمی دیرتر شروع می‌کنیم...از اوایل آبان

امیدوارم صحبتا به سمت و سوی درستی کشیده بشه و گره هایی که خودم با خودم دارم حل بشه

.

وای واقعا خیلی خوابم میاد :/

.

.

بیسکوییت های‌بای و شیرکاکائو تا ابد ترکیب برنده ن 😭💖 مخصوصا وقتی دور تا دورشو گاز گاز میکنی ، بعد یه دایره ی شکلاتی وسطش میمونه 😍😋

.

زنگ زدم پادگان :))) تولد علی رو بهش تبریک بگم اما گفتن خوابه 😐😂

فردا زنگش میزنیم با بچه ها

نوشته شده توسط: mim
صفحه قبل صفحه بعد