دوشنبه پنجم آبان ۱۴۰۴
16:57
پنجشنبه روز قشنگی بود :)
آماده شدیم ، میکاپ کردم و حسابی خوشکل شدم :)
یکم با مامان زاویه داشتم البته که دیگه عادی شده :/
اول اینکه مامان وقتی میخواد آماده بشه مث بچه های پنج ساله ست... تقریباً هر ۳۰ ثانیه صدات میزنه و باید بری پیشش..و سوالایی که میپرسه واقعا آدمو پوکرفیس میکنه 😐 جوراب بپوشم یا نپوشم ؟ سی ثانیه بعد...موعامو سشوار بزنم یا نزنم ؟؟ 😐 سی ثانیه بعد ... به نظرت سوتین سفید بپوشم یا کرم ؟ 😑😑😑 دیگه واقعا تهش عصبانی شدم و گفتم وای مامان ولم کن بذار آماده شم :/
و حسابی عصبانی شد از دستم و دعوام کرد اما مهم نیست 🙄
بعدم که گیر داده بود عطر بابا رو تو برداشتی 😐 هر چی میگم الا بلا عطر بابا نیست ، عطر خودمه قبول نمیکرد 😑 همون ادکلنی که سینا خریده برام ! اصرار رو اصرار که این مال باباست مال خودت نیست همراه با داد و عصبانیت 😐 بعد که رفتم عطر بابا رو از تو فایلش پیدا کردم سکوت کرد :/ بعدم گیر داده که بهم عطرتو بده بزنم 😭😭😭 یکی از عطرهای خودمو دادم بهش میگه نه این چیه بو سرکه میده ، اونو بده 😐 کلا مامان خیلی علاقه داره از لوازم من استفاده کنه..بگذریم
بعدم با بابا دعواشون شد و دوباره گریه و مسخره بازی 🙄 کلا هی بهم ثابت میشه که اگه حالم خوبه و فکر میکنم روزگار خیلی زیباست ، فقطدر شرایطیه که دور از اینجا باشم !
تو ماشین هم باز یه رفتار عجیب و بچگانه ازش دیدم که داشت با تمام قدرت داد میزد ، و باورم نمیشد که یک روز من به اینجا برسم و کنترل خودمو از دست بدم..اما چنان دادی زدم که از صدای اون خیلی بلند تر بود! واقعا پتانسیلش رو داشتم که کف خیابون بزنم رو ترمز ، پیاده شم و برم به سمت ناکجا..داشت دیوونه م میکرد با حرفای مسخره ش..و دوباره بغض و گریه که اندازه ی مورچه هم برام اهمیت نداشت
بعد از همه ی این ماجراها اما خوش گذشت :)
اول رفتیم مراسم نامزدی برادرشوهر ف و بعد راه افتادیم سمت مراسم شین که حسابی خوش گذشت..کلی رقصیدم و حسابی لذت بردم :)
شب قرار بود با دخترخاله ها بریم باغ خاله اینا تا صبح بمونیم که اینجا هم یکمی چالش پیش اومد و عصبانیم کرد
اول اینکه ز نیومد مراسم شین و گفت سرم درد میکنه یکم میخوابم ، دیگه ایشالا شب میام باغ...و موقعی که میخواستیم راه بیفتیم بهش زنگ زدیم که پاشو آماده شو و گفت نمیام 😐 اگه براتون مهم بود زودتر از اونجا پامیشدید میومدید چرا انقد لفتش دادید 😐😐😐 زن گنده خجالت بکش :/ لوس ننر..منم دیگه اصرار نکردم با اینکه لجم گرفته بود ازش...دوم اینکه مهسا کلا آدم رو مخیه :/ خیلی بدقوله و همیشه برنامه ها رو عوض میکنه...این موردی که میخوام بگم در خصوص مامانشه که فک میکنه دختر ۳۲ ساله ش هنوز ۱۵ سالشه و خیلی نازک و کوچولوعه و همیشه باید بالاسرش باشه و امر و نهی کنه بهش...شالتو بپوش ، قلان جا تنها نرو و از این دست...حالا اینکه دخترش ۱۳, ساله ازدواج کرده به کنار :/ و ما م خودش همه مون میدونیم اینو که خاله م زیادی گیر میده و همیشه میرینه تو برنامه هامون ، با این وجود برنامه ی باغ رفتنو خودش با اصراااار هماهنگ کرد در صورتی که ما هی میگفتیم نمیشه ، مراسم شین طول میکشه و اصلا مامانت میذاره ؟ گفت آره خیالتون راحت ، و اصلا مگه مراسم شین بیشتر از یک ساعته ؟ و گیر پشت گیر که حتماً باید پنجشنبه بریم
خلاصه در حال خدافزی بودیم به سمت باغ ، که یهو دیدم مامانش اومد گفت کی باهاتونه ؟ گفتیم هیچکی ، خودمونیم ، یهو خاله م گفت نه تنها اجازه ندارید ، برو زنگ بزن شوهرت اجازه بگیر و فلان 😐😐😐 اینم نه گذاشت نه برداشت بدون اینکه با ما هماهنگی کنه پاشد رقت به خاله ها و زن دایی ها و همهههه گفت که ما شب داریم میریم باغ ، شما هم بیاید هوا خیلی خوبه خوش میگذره بریم دور هم باشیم ، آره مامانمم داره میاد و اینا 😐 تقریباً نود درصد مواقع این کارو میکنه ولی این بار دیگه من عصبانی شدم و رفتم بهش گفتم چرا بدون هماهنگی اینجوری کردی ؟ از اول اصلا قرار نبود مامانا بیان ، برنامه ریزی نشده بود و سرخود داری همه چیو تغییر میدی ، الان ما آمادگی نداریم ، نه تدارک دیدیم به تعداد و نه اصلا مامانا با خودشون لباس راحتی آوردن ، بالش و پتو هم که به اندازه نداریم..بعد دیدم گفت نه حالا کاری که به ما ندارن خودشون میشینن پیش هم خوش میگذره و فلان 😐 مامانمم میاد تا دیگه تو خونه نمونه :/ گفتم هر چی از اول تو برنامه نبوده قرار بود خودمون بریم ..حالا جالب اینه که مامانش همه رو بسیج کرد و خودش گفت نمیام! به مهسا هم گفتم مامانت که میگه نمیام ، لفت د گروپ ، الان فقط مامان منه که خسته ست ولی مجبورش کردید بیاد تا صبح بشینه پیش ما :/
دیگه خلاصه واقعا عصبانی شدم و دلم میخواست تیکه تیکه ش کنم که خاله ز گفت منم میام پس....دیگه رفتیم ساندویج گرفتیم و مامان و خاله رو بردم خونه که آرایششونو پاک کنن و لباس و وسیله بردارن بریم باغ...خوش گذشت :) تا صبح حرف زدیم و کلی خوراکی خوردیم و بازی کردیم و تو سرما و لای پتو حسابی چسبید همه چی :)
باز اینجا یه موردی پیش اومد که لجم گرفت 😑😂 مهسا شوهرش خیلیییییی پولداره ، ولی این دختر همشششش دنبال ارزونیه و کلا زورش میاد خرج کنه و همش در حال نالیدنه :/ باز بحث رو شروع کرد که حالا برا عقد شین چی میپوشید و چیکار میکنید و فلان ، و یهو خودش گفت که وای چقد آرایشگاه گرونه چقد لباس گرونه ، آدم اگه خواهر عروس یا داماد باشه میصرفه انقد هزینه کنه وگرنه نه و فلان...چقد دلم میخواست برم سالن فلانی و کاراش خیلی خوبه ولی خب دیگه گفتم بعداً برا عقد داداش خودم و این حرفا..من ولی به حرف اومدم و گفتم ربطی نداره ، آدم خودش دوس داره خوشکل و مرتب باشه ، هزینه میکنی برا خودت میکنی ربطی به نسبتت با عروس و دوماد نداره و آدم تا یه سنی جوون و شادابه و لذت داره که هی لباس خوشکل بپوشه ، عکاسی بره ، به خودش برسه و اینا..دیگه بعداً که پیر شدی ذوق الانو نداری و این حرفا...یهو با حرص برگشت گفت خب تو خودت کجا میری آرایشگاه ؟ گفتم من فقط برا موهام میخوام برم ، فلان سالن... گفت خب تو چرا خودت نمیری همون سالنا که گرونن و کارشون خوبه و فلان ؟ 😐 تو دلم گفتم تو هم کلا حرف حالیت نیست و دیگه خیلی ادامه ندادم و بحث رو عوض کردم ...تو همین جهالت و قناعت خودت بمون ! با درآمد ماهی ۲۰۰ میلیون ، خجالت بکش واقعا ! به من چه خودش میدونه
خلاصه آخر شب هم یکمی حرف زدیم و میم خوابید..من و مهسا داشتیم صحبت میکردیم...داشتم میگفتم وای حالا عقد شین هم تموم میشه دوباره کووو تا یه عروسی باحالی داشته باشیم و گفت نه دیگه ایشالا محمد ، حسین ، فلانی و اینا... گفتم آره ولی خب بستگی داره ، مثلا من با شین خیلی نزدیکترم و طبیعتاً بیشتر بهم کیف میده..حالا عروسی بقیه نه که بهم خوش نگذره ولی خب مث شین و میم و ز و اینا نیست...اینا صمیمی تریم با هم و حال میده ، بقیه زیاد نزدیک نیستم و اونقدر ذوق ندارم
تموم شد و صبح بیدار شدیم...میم هم اون دختر خاله ایه که خیلی توهم توطئه داره..همش فکر میکنه همه دارن درموردش حرف میزنن یا راهش نمیدن تو جمع و خلاصه اخلاقای خاص داره...صبح پاشدیم یهو گفت دیشب داشتید چی میگفتید؟؟ مهسا جوابشو داد گفت همینجوری داشتیم حرف میزدیم که یهو رو کرد به سمت من گفت شنیدم گفتی عروسی میم و محمد و فلان خیلی برام مهم نیست و ذوق ندارم 😐 واقعا حوصله ی توضیح دادن نداشتم و جواب ندادم و مهسا جوابشو داد که نه اینجوری نگفت و من پاشدم رفتم دستشویی...یادم افتاد به پارسال که رفته بودیم دشت ، دور آتیش که بودیم هی میگفتم بچه ها بیاید بازی کنیم ، مهسا بیا ، ز بیا ، و یهو خانم قهر کرد پشتشو کرد سمت ما و گفت چرا متو صدا نمیزنی 😐 یا میگفتم بیاید عکس بگیریم میگفت چرا به من نگفتی منم بیام تو عکس ، و قهر کرد رفت 😐 و خیلی رفتارای این چنینی که مجال سخن نیست...و دلیل اینکه با من بیشتر چالش داره اینه که من اصلا آدمی نیستم که هی بخوام توضیح بدم و جوابشو بدم و از دلش در بیارم و اینا و هی بیشتر تیکه میندازه و با من به مشکل میخوره..میدونی انگار عصبانی میشه از اینکه جواب نمیدم بهش و ایگنور میکنم چرندیاتشو..بگذریم
صبح هم آش و حلیم خریدیم ، یکمی از درختا لیمو چیدیم و ظهر بود که برگشتیم خونه
راستی یچی دیگه هم شد.. اینم بگم سفره ی غیبت رو ببندم 😂 یه زن دایی دارم که تا حالا به همهههه یجوری اتک زده :))) من اما مصون بودم تا اینجای کار...و همه خیلی مینالن ازش که اره اومده گفته چقد آرایشت بد شده ، موهاتو مراتین کردی وز شده ، خونه ت به هم ریخته ست چرا دکوراسیونت به هم نمیاد ، چقد چاق شدی و این دست تیکه های آینه ی توالتی :))))
تا اینکه اون شب خونه ی دایی که بودیم ، من داشتم میرقصیدم یه لحظه خسته شدم اومدم نشستم کنارش رو مبل ، ببین به ثانیه نکشید یهو رو کرد سمت من با قیافه ی تو هم و لبهای برچیده گفت چقد ابروهات بد شده ، زیادی سایه کشیدی خیلی پهن شده بهت نمیاد ..انگار از قبل آماده کرده بود 😂 به خدا یک ثانیه نشد که سریعععع برگشت اینو گفت..من اما تخمم هم نبود و گفتم خپدم اینجوری بیشتر دوست دارم و سریییییع از جام پاشدم و به ادامه ی رقصم پرداختم 😁
خاله هم بعد مراسم گیر داده بود به من که خاله اگه مورد خوبی بود دیگه قبول کن ازدواج کن و برو سر خونه زندگیت و این چیزا :)
آها راستی فرداش هم ف زنگ زد گفت پسر عموی اغ ازت خواستگاری کرده :)))) تو دبی طلافروشی داره و هزاران هزار ملک و ماشین دیگه 😭 اما گفتم نه 😁
دیگه همین