2273
خب
چهارشنبه پیش از موقع ، پریود شدم :/ از ظهر هی درد داشتم ولی اصلا فکرشو نمیکردم و یهو غافلگیر شدم :/
دیگه رفتیم خونه دخترخاله و مراسم تولد برگزار شد :) کلی چیز میز خوشمزه درست کردیم همگی و حسابی دور هم شکم پارتی گرفتیم و کادو هم دادیم و خوب بود..کیک هویجم هم بی نهایت خوش طعم و خوش بافت شد :) بعدش تصمیم گرفتیم بریم بیرون .. من و مامان و زندایی ص و مهسا و مریم و ز...رفتیم یکم پیاده روی کردیم و کلی هم گشتیم و تنقلات خوردیم :) دیگه ۳ اینا بود که برگشتیم خونه... دوباره ۹ پاشدم رفتم دوش گرفتم و وسایلمو جمع کردم و ساعت ۲ رفتم ترمینال..البته بلیطم ۱۰ بود ولی زنگ زدن گفتن اون کنسل شده دیگه ۲ رفتم..نشانه هایی که هی میگفتن نروووو بسیار زیاد بود 🤣
خلاصه حرکت کردم و ۷ شب رسیدم شیراز.. خودمو رسوندم خونه و وسایل سفر رو جمع و جور کرد ، پسر قشنگمم اومد و با هم وقت گذروندیم..شام هم خریده بود با هم خوردیم 🥲💖
دیگه منو رسوند جایی که قرار بود اتوبوس وایسه و حرکت کنیم بریم عسلویه :))))))
ساعت ۱۲ بود قلبم منو رسوند و سوار شدم و راه افتادیم..البته قبلش یکم برام خرید کرد و توراهی گرفت💚...سفر جالبی بود... سفر تک نفره با تور...یه تایم زیااااادی رو با خودم داشتم و خب جالب بود... میدونی به قصد خوش گذروندن نرفته بودم که اگه این بود احتمالا به هدف نمیرسیدم ! میخواستم میتایم داشته باشم و دریا رو ببینم چون آخرین فرصت برای دیدنش بود که محقق شد 🌊 دریا برام پر از شگفتیه و حسابی منو به وجد میاره... نمیتونم باور کنم تا حالا چطور تجربه ش نکرده بودم! واقعا یه بخش بزرگی از من تو جنوب گیر کرده و هر بار بیشتر عاشقش میشم و خودمو توش جا میذارم...
حالا از سفر بخوام بگم..اول اینکه من ردیف سوم رزرو کرده بودم که تماس گرفتن گفتن کنارتون یه آقا هست ، اگه راحت نیستید جا به جا کنم بذارم ردیف یکی مونده به آخر 😕 اول گفتم اوکیه همون جای خودم میشینم ولی بعد دوباره زنگ زدم گفتم نه شاید راحت نباشم ، جا به جا کنید.. ولی ردیف های آخر واقعا اذیت کننده ست...بابت امنیت مشکلی نداشتما ، چون هم جلو بود و هم تور..ولی خب برای رفت و آمد حس کردم معذب خواهیم بود که به آقاهه بگم ببخشید من میخوام بلند شم ، میخوام پیاده شم و و و
اما سوار که شدم دیدم ردیف سوم دو تا خانم نشستن و با هم هم نبودن :/ نمیدونم چرا بیخودی جای منو عوض کردن 😑
صندلی ۳۸ بودم و یه خانمی پیشم بود که چاق بود و اندازه ی سفر هفت روزه با خودش وسیله آورده بود 😑 هزار تا پتو و کوله و پلاستیک داشت و عملا نصف صندلی منو گرفته بود :/ یکی از کیفاش هم کاملا تو پهلو من بود 😤 نفر جلوییم هم به پسره بود که اونم خیلیییی چاق بود و برای اینکه جا بشه ، صندلیشو کامل خوابونده بود و زانوم به فنا رفت ! جوری که اتوبوس ترمز میکرد پام به میله فشار داده میشد و زانوم کبود شده 😑 ولی خب نمیخواستم اوقاتمو تلخ کنم و اصلا بابتش خودمو اذیت نکردم :) ولی بغل دستیم غرغرووو بود :))) هی گله ی جارو میکرد و وای هوا چقد سرده ،چقد اینجا گرمه ،چرا نمیرسیم و و و 😮💨 خیلی هم سعی میکرد با من ارتباط برقرار کنه ولی واقعا حوصله نداشتم ! یک ساعت یکبار میگفت چه خبر 😐😂
ردیف کناریمون هم دو تا پسره بودن ، لاااااااسو و لااااااشی :)))) از اینا که همو میبینن میگن دانشگاتون ک--س م--س چی داره و فک میکنن خیلی بامزه ن 🙄 انقدر بی مزه و یخچال بودن که حد نداشت...و تعداد بسیار زیادی پلنگ و چیپ هم داشتیم که بالاخره بعد از تلاش های زیاد و با قلیون و مشروب و اینا که آورده بودن تونستن مخ دوتاشونو بزنن و با هم اوکی شدن و لااااس پشت لاااااس 🤖 ولی جالب این بود که به همون دو تا که اوکی کردن هم رضایت نمیدادن..به هر کی میرسیدن یه دست نوازشی به سرش میکشیدن 😐 با منم خیلی سعی کردن ارتباط بگیرن ولی همینطور که داشت چرت و پرت میگفت ایرپاد گذاشتم و فیلم دیدم :)
دیگه اینکه تا برسیم موزیک گذاشتن و یکم رقصیدن ، منم یه خورده همراهی کردم و بعد نشستم سر جام و خوابیدم...کم خوابی و خستگی و هی اتوبوس سواری دیگه توان بدنمو گرفته بود
صبح رسیدیم نخل تقی و کنار دریا توقف کردیم... یه دسشویی خسته داشت که خیلی داغون بود و دیدم یه نفر رو دیوار نوشته ریدم تو دستشوییتان ، با تشکر :))))) خیلی از حفظ ادبش خنده م گرفت و دیدم اصلا هم حرف بدی نزده ، اساس کارکرد دستشویی همینه 😂 ضد آفتاب زدم و یکمی آرایش هم کردم و رفتم لب آب و طلوع رو دیدم... تنهایی و یه نسیم خنکی هم میومد و دیدن موج ها و صدای دریا خیلی بهم حال داد... بعد رفتیم سمت نایبند که خیلیییییی خوشکل بود...اونجا نشستم و چند نخ سیگار کشیدم و زیر سایه ی یکی از صخره ها چیل کردم و موزیک گوش دادم...بعد رفتیم یه ساحل ماسه ای و اونجا کلی ماسه بازی کردم :) و نهایتاً رو ماسه ها دراز کشیدم و کلی فکر اومد تو سرم...شروع کردم به خیالبافی :) که اگر زندگیم جور دیگه ای رقم میخورد ، چه شکلی میشد ؟ و انقدر خوشایند و زیبایی بود که نگو و وسط همین فکرا ،خوابم برد ! با صدای دریا :) و این تجربه واقعا یکی از قشنگترین تجربه های زندگیم بود و خیلی چسبید
بعد دوباره برگشتیم نخل تقی و این بار تو شهر بودیم ، وایساد یجا برا ناهار ولی من چیزی سفارش ندادم...ساندویچ آورده بودم از خونه...رفتم لب دریا و خوردم...و باز هم سیگار کشیدم :) دیدن آب تنی جنوبی ها با پوست شکلاتیشون تو دریا خیلی هیجان انگیز بود :) و البته برای اولین بار ،کشتی ها و ناو های در حال حرکت هم دیدم :) همیشه میدیدم که دووووور بودن و ثابت...الان اما داشتن حرکت میکردن و قشنگ بود :)
نکته ی قابل توجه این بود که شیب دریا خیلیییییی کم بود ! آدما تا اون وسطا رفته بودن جلو برای آب تنی و شنا و هنوز سرشون از آب بیرون بود ! خطری احساس نمیشد و اگه پریود و تنها نبودم حتماً مثل همیشه وحشی بازی در میاوردم و میرفتم تو آب و آب بازی میکردم :)
بعدش رفتیم سمت سیراف و اونجا هم من باز رفتم نشستم کنار دریا و چایی نبات و بیسکوییت خوردم و غروب رو دیدم...که یهو دیدم یه دختربچه ی گوگولی داره میاد سمتم و به سختی از جایی که بود خودشو رسوند به ارتفاعی که من نشسته بودم 😂 منم هی سعی میکردم ندید بگیرم ولی خب اومد نشست تو بغلم 🤣 فهمیدم به خاطر بیسکوییت اومده :)))) بهش دادم و از شخصیت بانمک و بااعتماد به نفسش خوشم اومد..با هم حرف زدیم..اسمش حلما بود...چشمای زیبا و عسلی داشت و پوست سبزه... دیگه باید میرفتم سمت اتوبوس ، باهاش خداحافظی کردم و گفتم میتونی بری پایین ؟ نیفتیا ! گفت میشه کمکم کنی لطفاً ؟ و شیفته ی این رها بودنش شدم ! با اعتماد به نفس و پر از نگاه مثبت و سرشار از زندگی...بدون اینکه به عنوان یه بچه ، خجالت بکشه درخواست کمک کرد ! بردمش پایین و گفتم خب حلما من برم کاری نداری ؟ گفت نه..بای بای کرد برام و گفت میگماااااا.. گفتم جان ؟ گفت بستنی بخر برام بیار خب ؟؟؟؟ :)))) وای خدای من.. جوجه ی شیریییین 💕
دیگه رفتم سمت اتوبوس اما دیدم هنوز جمع نشدن و تنها خودمم که سر تایم اومدم ! پرسیدم از راننده گفت تا یک ساعت دیگه هم جمع نمیشن برو بگرد ! رفتم سمت مغازه ها و بازار لب ساحل رو گشت زدم
اینم فهمیدم که خیابون ساحلی نخل تقی و سیراف ، دقیقا شبیه بوشهره ! همونطوری که یه ساحل دراز و سکو داره ، یه خیابون باریک و ردیف کافه ها و رستوران ها ...البته که به گستردگی و تنوع بوشهر نبود اما بازم همونقدر مشابه و قشنگ بود
نهایتاً ساعت ۷ حرکت کردیم به سمت شیراز...مسیر برگشت خیلی طولانی تر به نظر میرسید و پر از خواب بودم...صدای موزیک و دست و سوت خیلی زیاد بود ولی من چشمامو بستم و غرق خواب شدم هرچند بی کیفیت ! تو مسیر انگار همه خسته و بی اعصاب بودن و دو تا خانوم هم دعواشون شد و داد و بیداد و فحش و تیکه ! ماشینو نگه داشتن و همه جمع شدن برا پا در میونی :))))) و هر کدوم حق رو به خودش میداد و ول نمیکرد ! وایسادیم و پیاده شدم که صدای داد و هوار نشنوم و برا خودم بستنی خریدم 😁
دیگه ساعت ۱۲ و نیم رسیدیم شیراز و با اسنپ رفتم خونه و خوابیدم تا ظهر و یهو دیدم پیام و زنگ پشت هم !!!! ظاهراً جنگ استارت خورد ! رفتم دوش گرفتم و پسرم اومد و با هم ناهار خوردیم.زرشک پلو با مرغ :) حسابی حرف زدیم با هم و انقدر بوسیدمش که نگو :) کادوش هم دادم بالاخره :) همش فکر میکردم به اینکه شاید یه مدت طولانی نتونم ببینمش و یا خدایی نکرده اتفاقی بیفته ، پس حسابی برا خودمون انرژی جمع کردیم :) بوسیدمش ، تنشو بو کشیدم ، بغلش کردم و جدا شدن ازش واقعا برام سخت بود.تقریبا نزدیکای خونه رو هم زدن و کلی صدا میومد و شیشه میلرزید...تصمیمم به رفتن نبود ، دلم میخواست بمونم ولی خب دیدم همه دارن زنگ میزنن و اصرار میکنن تصمیم گرفتم برم.یکمی هم ترسیدم. و خب دوباره بلیط اتوبوس گرفتم و الان سوار شدم که برم خونه :)))))))
چقد این چند روز تو جاده بودم !!!!
ولی می ارزید...هم دریا دیدم ، هم اونی که با تک تک سلولام عاشقشم :) خدا رو شکر دیروز که عسلویه بودم اتفاقی نیفتاد ..هنوز هم کسی خبر نداره که من رفتم اونجا و بارها از کنار پالایشگاه ها رد شدم !!!!
تو سفر دیروز فهمیدم که چقدر بعضیا آشغال خورن !!!! ینی پلاستیک پلاستیک چیپس و پفک بود که خورده میشد و نوشابه که جای آب سر میکشیدن و من واقعا متعجب شده بودم !
انی وی
امیدوارم هر چی خیره برا همه مون پیش بیاد و این خاک بیشتر از این درد نکشه
هر دفعه که طبیعت رو میبینم ، به این فکر میکنم که چقدر عجیب ! طبیعت پر از تکراره ! چرخه ی آب ، که هیچ قطره ی آبی اون وسط تلف نمیشه..باز هم برای بار هزارم برمیگرده به چرخه و همونجایی که بهش تعلق داره...تکرار درخت تو جنگل..حرکت دائمی ابرها..تغییر فصلی که درخت تجربه میکنه...هی خزان میشه ، دوباره از نو جوونه میزنه..دوباره و دوباره...تکرار بی پایان کوبیده شدن موج ها به صخره ها.. هیچوقت دریا خسته نمیشه از اینکه هر لحظه به ساحل برسونه خودشو و باز برگرده..اگه خسته بشه که دیگه دریا نیست ، مردابه.. طبیعت از تکرار خسته نمیشه ، چیزی که ما آدما خیلی زود ازش خسته میشیم و از تکرار فراری ایم !
درمورد تور هم بخوام بگم خیلی منظم نبود..خودشون هی با هم بحث میکردن و رو برنامه نبودن... برعکس توری که پارسال رفتیم بوشهر خیلی هماهنگی بیشتری داشت.. آدمایی هم که توش بودن خیلی بهتر بود.. این یکی انگار پلنگ یاب داشت ! و کلا خیلی جالب نبودن.. دیگه باهاشون جایی نمیرم 😁
کتم هم گم شد :/ نفهمیدم رفت لای وسایل کی...و خیلی بابتش ناراحتم 🥲 پیام دادم به مسئول تور و گفتم به بچه ها بگه ، اعلام کرد اما بعدش نت قطع شد و نفهمیدم چی به سر کت نازنینم اومد 🤕
به بهونه ی لیزر اومدم شیراز اما خب هم پریود شدم هم مصادف شد با جنگ..هیچی دیگه..اینم پرررر
تو راه برگشت به خونه بودم که احساس کردم یچیزی عادی نیست...تو تونل ماشینا بوق میزدن و چراغ میزدن ، بعضیا هی بقیه رو متعجب نگاه میکردن که ناگهان گوشیم زنگ خورد و رمزی و با زبون اشاره بهم فهموندن که یه اتفاقی افتاده!!!!! باورم نمیشد و تک به تک سلولام پر شده بود از هیجان و اصلا نمیتونستم بشینم سر جام ! حالا منم تو صورت بقیه دنبال یه رد و نشونی میگشتم !
نوشته شده در 9 اسفند